مقاله » «صبوری» واژه ای که برای مادران شهدا نام آشناست

به گزارش پیشمرگ روح الله، جمادی الثانی سالروز وفات حضرت ام البنین مادر قمر بنی هاشم حضرت عباس(ع) و روز تکریم مادران و همسران شهداست، انسانهایی که با تربیت فرزندانی شایسته حماسه هشت سال دفاع مقدس را آفریدند.

 


پای صحبت های مادرانی نشستیم که جوانان و فرزندان خود را برای حفظ اسلام و انقلاب تقدیم کردند، مادرانی که تمام هستی شان را در راه باورهایشان تقدیم کردند.


تکریم مادرانی که به ندای پیر و مراد خود، معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) لبیک گفته و زینب گونه در حماسه هشت سال دفاع مقدس فرزندان خود را برای حضور در جبهه ها آماده و تشویق می کردند تایک وجب از خاک مقدس این سرزمین در دست دشمن نیفتد.


در این روز ایثار و فداکاری و صبر و پایداری این مادران آسمانی را گرامی می‌داریم.

 

 

عکس‌ها و چشم‌های درون عکسش با من حرف می‌زند

 

سخن از تنها شهید مدافع حرم استان کردستان است، وی متولد سال 1360 از اهالی روستای میهم شهرستان قروه و به عنوان نیروی بسیجی داوطلب آزاد در کشور عراق و در دفاع از حرم مطهر حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) در خرداد ماه سال 94 و در درگیری با گروهک های تکفیری به درجه رفیع شهادت نائل شد.

 

«کبری میهمی»، مادر شهید مدافع حرم «منوچهر سعیدی» می گوید:  من از زخم می‌ترسیدم. اگر دست منوچهر یک خط کوچک می‌افتاد من حتی نگاه هم نمی‌کردم، گاهی تصادف می‌کرد و زخم کوچکی روی دستش ایجاد می‌شد وقتی می‌خواست روی زخمش را بردارد انگار گوشت‌های بدن من بود که دارد کنده می‌شود و می‌ریزد همه وجودم خالی می‌شد اما سر جریان شهادتش اصلا اینطور نبودم ولی در پیکرش صورتش زخم بود اصلا نمی‌ترسیدم دلم بی‌قراری نمی‌کرد انگار من نبودم. چون در راه اسلام نثار شده و در راه دفاع از حرم رفته است. آرزوی ما شهادت بود. خدا را شکر می‌کنم که بین هر راهی منوچهر شهادت را انتخاب کرد. اگر راه دیگری را انتخاب می‌کرد من باید به سرم می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم اگر خط دیگری را انتخاب می‌کرد باید ناراحت می‌شدم. الان آرامش دارم و این آرامش را خدا به ما داده است.

 

 

 دعا برای شهادتش تنها خواسته او از من بود

 

مرضیه کوچکی مادر شهید جواد کاکه جانی که تمام طول مصاحبه نیم نگاهش به عکس جواد بود و نیم نگاه دیگرش صورت زیبای امیر حسین را نظاره می کرد می گوید؛ جواد من یک تکاور بود، کسی که دو بار دفاع از حرم اهل بیت (ع) و مردم مظلوم هدف اصلی زندگیش را تشکیل داده بود تا جایی که دیگر نمی توانستیم جلوی او را بگیریم .

 


نزدیک به چندماهی بود که جواد در صحبت هایش حرف از سوریه را بیان می کرد و می‌گفت هرزمان که شرایط اعزام مهیا شود بی‌شک و بی‌درنگ راهی خواهم شد.

 


درحالی که با بغض میان صدا و اشک حلقه زده درچشمانش به خاطرات جواد می اندیشید وحرف های او در ذهنش تداعی می کرد که در این حال گفت: زمانی که‌می‌خواست برود به من گفت "مادر! شهادت آرزوی قلبی ام است اما من برای دفاع می روم".

 


رفت و برگشت اما شهادت را در 21 رمضان امسال در درگیری با گروهک های اشرار تجربه کرد و دیگر به خانه برنگشت، روزی که تولدش نیز در 21 رمضان بود اما به جای جشن تولد جشن شهادتش را گرفتیم.

 

 

 

قبل از شهادتش به صورت نور در خواب مادر ظاهر می شود

 

دایه نصرت مادر شهید محمد عزیزی شفا می گوید: خواب دیدم نوری از خانه محمد خارج شد و دو پسرم و من دنبالشان راه افتادیم اما به ان نرسیدیم و گفتند که مادر جان نور به دریا افتاد ،از خواب که بلند شدم دخترم بالای سرم بودو یکی یکی همه فرزندانم با گریه بالای سرم امدند و فهمیدم که شهید شده است ان زمان محمد تنها ۳۰ سال سن داشت و هر بار با مهربانی به خوابم امده است.

 

وی گفت: ما و خانواده ام به شهادت  محمد افتخار می کنیم چون لیاقت وی شهادت بود، چرا که انسانی بود با حجم کار ان زمان،تا نماز صبح پتویی را به پشت بام می برد و مشغول مناجات و خواندن قران بود و خواب کل شبانه روزش دو سه ساعت بود.

 

 

سخن آخر شهید: چگونه می توانم از مرگی که شهادت در راه خداست بترسم

 

 

نگاهت را رها می کنی روی چهره پیرزن. از پشت صورت فرسوده او می توانی سالها رنج و محنت را بخوانی. سالها سختی و سوختن. سوختنی که پاداشش بی گمان بهشت است.

 

مادر شهید علی پویا گفت: پسرم سر نترسی داشت و همانطور که همسنگرانش برایمان تعریف می کنند در بسیاری از عملیاتها نفر اول بود. وقتی با بچه ها دور هم جمع می شدیم دلیل این همه شجاعت را از شهید پویا می پرسیدیم و شهید پاسخ می داد:  «در بسیاری از عملیات ها بهترین دوستانم به شهادت رسیده اند و من از کاروان شهدا جا مانده ام. بسیاری از دوستانم در چند متری من به شهادت رسیده اند و من تمام این صحنه ها را با چشمان خودم دیده ام؛ حال چگونه می توانم از مرگی که شهادت در راه خداست بترسم».

 

 

مادری که برای رضای خدا، خدادادش را تقدیم انقلاب کرد

 

مادری که برای رضای خدا، خدادادش را تقدیم انقلاب کرد

شهید سید خداداد برزنجه در خرداد ماه سال 43 در روستای حصار سفید از توابع بخش مرکزی بیجار چشم به جهان گشوده است و در تیر ماه سال 67 در محل چناره در درگیری با رژیم بعثی عراق به فیض عظمای شهادت نائل آمد.

 

جیران امینی ، مادر شهید سید خداداد برزنجه یکی از 450 شهید والامقام شهرستان بیجار است که 85 بهار از زندگی خود را طی کرده و همچنان نام فرزند دلبندش اول و آخر کلامش است.

 

او بیان داشت: فرزندم عاشق خدمت در سپاه بود و علاقه زیادی به پاسداران داشت و سال 66 بعنوان سرباز سپاه به منطقه مریوان اعزام شد.

 

وی در حالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت: هر چند میدانم خداداد شهید شده است اما دلم آرام نمی گیرد و بعد از گذشت سال ها منتظرم خداداد برگردد.

 

مادرانه‌هایی از «حاجیه فراست» که پاداشش بی‌گمان بهشت است

 

مادرانه‌هایی از «حاجیه فراست» که پاداشش بی‌گمان بهشت است

 

" حاجیه خاتون فراست " مادر شهید حسن مرادی گفت: برای دوریش بسیار گریه می‌کردم و همواره به او می‌گفتم که «برادر، برادرزاده و چندین نفر از اعضای خانواده‌ام شهید شده‌اند و دیگر نمی‌توانم دوری تو را تحمل کنم»، اما وی گونه‌ام را بوس می‌کرد و می‌گفت: «مادر عزیزم! من برای اسلام و دین می‌جنگم تا انقلاب همیشه پا برجا باشد».

 

وی به خاطره ای از دوارن جنگ در کردستان اشاره کرد و می گوید: خانه ی ما در محله ی حاجی آباد شهر سنندج بود و دشمنان محله ی ما را محاصره کرده بودند و همسرم و چندین نفر دیگر به جنگ با انها پرداختند، برادر و دوست و چند نفر دیگر از سنندجی ها به شهادت رسیدند و چندین نفر را نیز به اسارت گرفتند اما اجزه ندادند که به ناموس مردم تجاوز کنند.

 

منبع: کنگره 5400 شهید استان کردستان

 

انتهای پیام/