شهدای اطلاعات سپاه کردستان

مصاحبه » مزدور استکبار جهانی در یک روز پدر و برادرم را از ما گرفت

مزدور استکبار جهانی در یک روز پدر و برادرم را از ما گرفت

 

ساعت حدود 11  ظهر بود که غرش جنگنده های بعثی آسمان سنندج را به لرزه درآورد، در آن روز حدود 15 تن از بهترین فرزندان این آب و خاک در سنندج به شهادت رسیدند.


 

خانم ایران اسدی تیژ تیژ فرزند شهید حاج احمد اسدی تیژ تیژ و خواهر شهید محمد نبی اسدی تیژ تیژ در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: پدر شهیدم قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در اداره راه و ترابری فعالیت می کرد. پدرم مرد زحمت کشی بود و برای تهیه رزق و روزی حلال همسر و فرزندانش بسیار زحمت می کشید.

 

پدرم ـ حاج احمد ـ به حُسن خُلق و برخورد مناسب با اطرافیان شهره خاص و عام بود و همه مردم روستا از ایشان به نیکی یاد می کردند. اخلاق خوب پدرم فقط به بیرون از خانه اختصاص نداشت، ایشان در محیط خانه برای مادر، برادران و خواهرانم حکم یک دوست واقعی را داشت.

 

حُسن معاشرت و اخلاق خوب و گرم پدرم با اطرافیان باعث شده بود که هر کس که ایشان را می شناسد احترام ویژه ای برایش قایل باشد. پدرم تکه کلام جالبی داشت؛ ایشان در جواب سلام دیگران همیشه می گفت: انشاءالله خداوند همه ما را به راه راست هدایت بفرماید. خیلی از اهالی روستا بعد از سلام کردن به پدرم منتظر شنیدن این جواب بودند.

 

خانواده ما تقریباً پر جمعیت بود و پدرم برای تأمین امرار معاش خانواده به سختی کار می کرد. گاهی که سخت کوشی پدرم را می دیدم ناراحت می شدم، ولی زمانی که پدرم با تنی خسته وارد خانه می شد و با ما به گرمی برخورد می کرد، از قوت قلبش خوشحال می شدم. تمام خاطرات من از پدرم در سعی و تلاش ایشان برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال خلاصه می شود و تنها خاطره ای که از روزهای خوش پدرم دارم به روزهایی بر می گردد که پدرم به سفر حج مشرف شد.

 

پدرم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بازنشت شد. تازه می توانست مقداری استراحت کند، ولی وارد سازمان بسیج شد و بنا به تجربه ای که داشت، در پادگان سنندج مشغول به خدمت شد. آن روزها دو تن از برادرنم نیز در سپاه مشغول خدمت سربازی بودند. پدرم از اینکه در کنار برادرانم به نظام نوپای ایران خدمت می کند خوشحال بود.

 

نفر اول از سمت چپ: شهید حاج احمد اسدی، نفر چهارم از سمت چپ شهید محمد نبی اسدی

 

زمانی که پدرم و دو تن از برادرانم در پادگان سنندج مشغول خدمت بودند، همه خوشحال بودیم که آن ها در کنار همدیگر هستند و هوای همدیگر را دارند. اما برادرانم برای انجام عملیات به منطقه اعزام می شدند و ما از سختی کار آن ها خبر نداشتیم تا اینکه یک روز برادر شهیدم درباره درگیری های رزمندگان سپاه اسلام با دشمن بعثی صحبت کرد. من ناراحت شدم و به برادرم گفتم باید مواظب باشی و هوای خودت را داشته باشی که انشاءالله بلایی سرت نیاید. برادرم گفت: نگران نباش خواهر! اگر لیاقت داشته باشم شهید می شوم و اگر هم کم توفیق بودم که از کاروان شهدا جا می مانم. در ضمن گلوله توپ و خمپاره دشمن بعثی از کسی شرم و حیا ندارد و اگر خدا قسمت کند ما هم شهید می شویم.

 

مزدور استکبار جهانی در یک روز هم پدر و هم برادرم را از ما گرفت. روز پنج شنبه بود ـ دوم مرداد ماه سال 1365 ـ ساعت حدود 11  ظهر بود که غرش جنگنده های بعثی در آسمان کردستان شنیده شد. در آن روز حدود 15 تن از بهترین فرزندان این آب و خاک در سنندج به شهادت رسیدند.

 

دود و غبار ناشی از بمباران جنگنده های بعثی آسمان سنندج را تیره و تار کرده بود و چشم، چشم را نمی دید. می دانستیم که پدرم در پادگان است و چون چند بمب به پادگان اصابت کرده بود، برای دریافت خبری از پدرم به پادگان رفتیم، متأسفانه مأموران پادگان به ما اجازه ورود ندادند و گفتند: تا زمانی که شهدا شناسایی نشده اند، کسی اجازه ورود ندارد. به خانه آمدیم، ولی از دلشوره داشتیم خفه می شدیم. دوباره به پادگان مراجعه کردیم. نگهبان مقابل درب پادگان به من گفت: مادرتان خیلی بی تابی می کند، ایشان را به طرف خانه راهنمایی کنید، آنگاه خودتان برای شناسایی شهید به پادگان بیایید.

 

وارد پادگان شدم و به طرف محلی که مورد اصابت بمب جنگنده بعثی قرار گرفته بود حرکت کردم. یکی از مأموران پادگان گفت: پدرتان همزمان با غرش جنگنده بعثی وارد جان پناه شده اند، اما متأسفانه بمب مستقیم به جان پناه برخورده کرد است و به دلیل خرابی ناشی از انفجار بمب، همه آن ها زیر آوار مانده اند و ما مشغول بیرون آوردن جنازه ها هستیم.

 

لودر مشغول کنار زدن خاک پناهگاه بود که به یک باره پیکر بی جان پدرم از زیر آوار بیرون آمد. خودم را به پیکر بی جان پدرم رساندم. صورت معصوم پدرم به سینه ام چسباندم و آرام آرام با پدرم مشغول درد دل کردن شدم، اشک هایم را از گوشه صورتم پاک می کردم که به ناگاه لودر جنازه غرق به خون برادرم را هم از زیر خاک ها بیرون کشید. مأموران پادگان برای اینکه من شوکه نشوم، به من نگفته بودند که برادرم نیز به همراه پدرم به پناهگاه رفته است.

 

دنیا روی سرم خراب شد. می خواستیم بعد از اتمام خدمت سربازی برادرم، مراسم عروسی برادرم را برگزار کنیم، ولی شهادت در انتظار برادرم بود. برادرم جوان لایقی بود؛ زمانی که در روستا اقامت داشتیم برای ادامه تحصیلش به روستاهای همجوار می رفت و درسش را ادامه می داد. برادر شهیدم قرآن را با صوت خوش قرائت می کرد و من به داشتن برادری با اخلاق خوب افتخار می کردم.

 

برادرم همواره به من و خواهرانم سرکشی می کرد و جویای احوالمان بود؛ گاهی مستقیم از پادگان به منزل من می آمد و چند دقیقه می نشست و می رفت. یک روز برادرم به خانه ام آمد و گفت: از اینکه این همه مزاحمتان می شوم و به خانه اتان می آیم خجالت می کشم، ولی چه کار کنم، دل تنگتان می شوم. به برادرم گفتم: این حرف ها را نزن برادر جان! هر وقت که قدم روی تخم چشمانم می گذاری و به خانه ام می آیی، انگار از آسمان قدم به روی زمین گذاشته ای.

 

بر اساس این گزارش، شهید حاج احمد اسدی تیژتیژ در سال 1307 در روستای تیژ تیژ از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. پدرش حبیب الله و مادرش نقشینه نام داشت. شهید اسدی در روز دوم مردادماه سال 1365 در بمباران هوایی شهر سنندج بر اثر اصابت ترکش به سر و گردنش به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای بهشت محمدی(ص) سنندج به خاک سپرده شد.

 

شهید حاج احمد اسدی تیژتیژ

 

شهید محمد نبی اسدی تیژتیژ در لاولین روز از تیرماه سال 1345 در روستای تیژتیژ از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. پدر شهید حاج احمد و مادرش خاور بانو نام داشت. پاسدار وظیفه بود که در دومین روز از مردادماه سال 1365 در بمباران هوایی شهر سنندج بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای بهشت محمدی(ص) سنندج به خاک سپرده شد.

 

شهید محمد نبی اسدی تیژتیژ