شهدای اطلاعات سپاه کردستان

مصاحبه » پدرم در زندان کومله با صدای بلند قرآن تلاوت می کرد

پدرم در زندان کومله با صدای بلند قرآن تلاوت می کرد

 

پدرم در طول مدتی که در زندان کومله بود، تلاوت قرآن کریم را فراموش نمی کرد. گاهی وقت ها که وارد محوطه مقر کومله می شدم، صوت دل نشین تلاوت قرآن پدرم در مقر کومله طنین انداز بود.


 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از سلسله خاطرات شهید اسماعیل اسماعیل زاده، گوشه هایی از خاطرات این شهید گرانقدر را از زبان فرزند این مجاهد منتشر کردیم. ادامه خاطرات شهید اسماعیل اسماعیل زاده را در ذیل می توانید مشاهده نمایید.

 

پدرم از جمله نیروهای انقلابی شهربانی مرکزی سنندج محسوب می شد. ایشان از اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی ارتباط خوب و مناسبی با نیروهای انقلابی سنندج داشت. البته این ارتباط خوب با نیروهای انقلابی سنندج در زمان حکومت پهلوی شکل گرفته بود. پدرم به واسطه ارتباط با اهالی مساجد شهر سنندج تقریباً با بیشتر جوانان مسجدی سنندج ارتباط داشت و آن ها را می شناخت.

 

پدرم به همان اندازه که با ارازل و اوباش درگیر بود، به همان اندازه نیز برای جوانان ارزشی احترام قایل بود و چون همین جوانان ارزشی فعالیت های انقلابی سنندج را در زمان حکومت پهلوی پرگیری می کردند، یک ارتباط خوب و مناسبی بین پدرم و همین جوانانی که بعدها کمیته انقلاب اسلامی سنندج را در دست گرفتند شکل گرفته بود.

 

در روزهایی که گروهک های ضد انقلاب بر اوضاع و احوال شهر سنندج مسلط شده بودند، پدرم هم چنان در محل کارش حضور داشت و چون گروهک های ضدانقلاب در پی خلع سلاح شهربانی مرکزی سنندج بودند، به همین دلیل پدرم دیر به دیر به خانه می آمد و بیشتر وقتش را در شهربانی سپری می کرد.

 

پدرم برای جلوگیری از سقوط شهربانی مرکزی سنندج، پادگان را با نیروهایی که در اختیار داشت به صورت کاملاً حرفه ای سنگربندی کرده بود و پست های نگهبانی در محل مورد نظرش قرار داده بود. به صوریکه امکان نزدیک شدن نیروهای ضد انقلاب و سقوط پایگاه وجود نداشت.

 

پدرم هر چند روز یک بار دیر وقت به خانه می آمد و صبح خیلی زود دوباره به محل کارش بازمی گشت. گاهی وقت ها ما اصلاً موفق نمی شدیم پدرمان را ببینیم. پدرم در آن روزها مسلح در سطح شهر تردد می کرد.

 

یک شب پدرم برای سرکشی به خانه می آید، ولی نیروهای ضد انقلاب ایشان را تعقیب می کنند و شبانه خانه را محاصره می کنند و وارد خانه می شوند. پدرم دیر وقت زمانی که من و خواهر و برادرانم در خواب بودیم به خانه آمده بود و بعد از چند دقیقه گروهک های ضد انقلاب وارد خانه می شوند و ایشان را تهدید می کنند و پدرم برای اینکه اتفاقی برای ما نیافتد بدون درگیری به اسارت آن ها در می آید.

 

نیروهای ضد خلقی سلاح و مهمات پدرم را ضبط می کنند و بعد از اینکه خانه را زیر و رو می کنند و چیزی دستگیرشان نمی شود، بدون اینکه اجازه دهند پدرم لباس راحتیش را عوض کند، ایشان را به اسارت می برند. مادرم بعدها برای ما تعریف می کرد: زمانی که گروهکی ها وارد خانه شدند، شماها خواب بودید و پدرتان برای اینکه شما بیدار نشوید و با دیدن گروهکی های مسلح نترسید، بدون هیچ سر و صدایی خودش را تسلیم آن ها کرد.

 

همان شب پدرم به مقر گروهک کومله در چهار راه شهدا منتقل می شود. از روزهای اول زندانی شدن پدرم چیز خاصی به خاطر ندارم، ولی بعد از چند روز من به اتفاق مادرم برای دیدن پدرم به زندان کومله رفتیم. البته بارها و بارها من به اتفاق مادرم به مقر کومله می رفتم. علاوه بر پدرم یک مرد بلند قامت با موهایی بور در چنگال کومله حبس می کشید؛ نامش حجت بود. ایشان پاسدار بود و بعدها آزاد شد. ایشان خاطرات خوبی از دوران اسارت در کنار پدرم دارد، ولی من بعدها هیچ وقت این شخص را ندیدم تا درباره خاطرات پدرم با ایشان صحبت کنم.

 

علاوه بر پدرم و پاسدار حجت، شهید ناصر رنج آوری و شهید صدیق جماران هم در داخل یک اتاق در خیابان شهدا حبس می کشیدند. من آن روزها نه سال سن داشتم و چون بدون اینکه زندان بان ها من را بازرسی بدنی بکنند، زود به زود به ملاقات پدرم می رفتم.

 

مادرم برای پدرم غذا می پخت و به من می گفت: این غذا را به زندان کومله ببر و به پدرت بده. من قابلمه غذا را دست می گرفتم و به زندان می رفتم. من کم سن و سال بودم و به همین خاطر زندان بان من را بازرسی بدنی نمی کرد، ولی قابلمه را از دستم می گرفت و قاشقی داخل غذا می انداخت و می چرخاند که مبادا من چیزی داخل قابلمه غذا مخفی کرده باشم.

 

سرمای زمستان استخوان سوز بود و من کاپشنم را به تن می کردم و به زندان می رفتم. یک روز پدرم به من گفت: پرویز! تو چون کوچک هستی، نگهبابان به تو مشکوک نمی شوند. به همین خاطر سری بعد که به زندان آمدی یک قیچی کوچک داخل کلاه کاپشنت بیندار و با خودت به زندان بیاور. من هم قیچی تاشو کوچک پدرم را داخل کلاه کاپشنم گذاشتم و راهی مقر کومله شدم و بدون اینکه بازرسی بدنی شوم وارد اتاقی که پدرم در آن زندانی بود شدم. قیچی را به پدرم دادم. پدرم می گفت: سیبیل هایم دراز شده است و وارد دهانم می شود، با این قیچی می توانم سیبیل هایم را کوتاه کنم.

 

پدرم در طول مدتی که در زندان بود، تلاوت قرآن کریم را فراموش نمی کرد. گاهی وقت ها که وارد محوطه مقر کومله می شدم، صوت دل نشین تلاوت قرآن پدرم در مقر کومله طنین انداز بود و می دانستم که پدرم مشغول تلاوت قرآن کریم است. البته گروهکی ها قرآنی در اختیار پدرم قرار نداده بودند و پدرم فقط آیات و سوره هایی را که حفظ بودند تلاوت می کردند.

 

وارد مقر کومله شدم و به راهم برای دیدن پدرم ادامه دادم. پدرم با صدای بلند مشغول تلاوت قرآن کریم بود و من هم به طرف منبع صدا حرکت می کردم، وارد سالن منتهی به سلول پدرم شدم. درب اتاق یکی از زندان بان ها باز بود. زندان بان که از شنیدن صوت قرآن پدرم بدش می آمد خطاب به یکی از زیر دستانش گفت: درب اتاقم را ببند تا صدای ............. نشنوم.

 

زندان بان به قرآن خواندن پدرم توهین کرد و من از شنیدن توهین این شخص ناراحت شدم. من کم و سن سال بودم و کاری از دستم ساخته نبود و فقط می توانستم توهین ها و تحقیرهای اعضای کومله را بشونم و بغضم را فرو ببلعم. البته امروز بعد از گذشت چندین سال خوشحالم که طنین قرآن و اذان از گلدسته های مساجد سطح شهر شنیده می شود. اگر آن روزها گروهکی های ضد انقلاب و ضد خلق از شنیدن صدای تلاوت قرآن پدرم ناراحت می شدند و به ایشان توهین می کردند، اما امروز صوت قرآن و اذان در سطح شهر پخش می شود و همه این ها به واسطه رشادت و جان فشانی شهدایی هم شهید اسماعیل اسماعیل زاده می باشد.