مصاحبه » گروهک های ضد انقلاب سینه پاک برادرم را آماج گلوله های کینه توزانه خود قرار داده بودند

برادر شهید باقر حکمتی:

ترس از گروهک ها باعث شد جنازه برادرم یک شب روی زمین بماند

وقتی پیکر بی جان برادرم را به خانه منتقل کردیم، کسی از همسایه ها جرأت بیرون آمدن از خانه را نداشت، چون ممکن بود گروهکی ها آن ها را هم به گلوله ببندند. تا صبح جنازه را در خانه نگه داشتیم و پیکر برادرم را بعد از طلوع آفتاب به خاک سپردیم.

ناصر حکمتی برادر شهید باقر حکمتی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: برادر شهیدم در اولین روز از فروردین ماه سال 1346 در روستای برودر از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. ما خانواده پرجمعیتی داشتیم و پدرم ـ محمد صالح ـ برای تأمین معاش همسر ـ خانم امجدی ـ و هفت پسر و سه دخترش کشاورزی، دامداری و باغداری می کرد.

برادر شهیدم فرزند پنجم خانواده بود و ده سالی از من کوچکتر بود. علی رغم اینکه وضع مالی خیلی خوبی نداشتیم، ولی پدرم به ما اجازه داد که حداقل تا پایان دوره ابتدایی به تحصیل ادامه دهیم. البته در میان ما باقر از لحاظ درسی از همه با هوش تر بود و به همین خاطر بیشتر مورد توجه پدر، مادر و حتی ما که برادر بزرگترش بودیم قرار می گرفت.

باقر دوره ابتدایی را در روستای برودر پشت سر نهاد و بعد از آن به دلیل علاقه ای که به علوم دینی داشت وارد مدرسه علوم دینی شهر سنندج شد. باقر در درس خواندن بسیار زرنگ بود و پدرم خیلی دوست داشت که باقر درسش را ادامه دهد. شاگرد اول بودن باقر در درس و مدرسه باعث شده بود معلمان روستا، باقر را برای تدریس به دانش آموزانی که در درس کمی ضعیف بودند انتخاب کنند.

باقر در مدتی که در شهر سنندج ساکن بود، بعد از فراغت از تحصیل به کار مشغول می شد تا هزینه زندگی اش را تأمین کند. هر وقت هم که به تعطیلات می خورد به روستا می آمد و به پدرم کمک می کرد. باقر وقتی به روستا می آمد با جدیت کار می کرد تا روزهایی را که در کنار پدر نبوده را جبران کند. تلاش، کوشش و جدیت باقر در درس خواندن و کار کردن بسیار قابل ستایش بود و به همین دلیل همه ما باقر را خیلی دوست داشتیم.

سیمای برادر شهیدم به اندازه ای نورانی بود که از نگاه کردن به چهره نورانی و زیبایش سیر نمی شدیم. هر وقت به خانه می آمد همه محو چهره نورانی اش می شدیم. انجام واجبات دینی و احترام به والدین و بزرگترها باعث شده بود، سیمای برادرم نورانی باشد.

برادرم در مدتی که در سنندج ساکن بود با نیروهای سپاه پاسداران همکاری می کرد و این مسئاله را گروهک های ضد انقلاب به خوبی می دانستند. علاوه بر این دایی ام شهید حسین امجدی نیز عضو سازمان پیشمرگان مسلمان کرد بود و به همین دلیل مقداری زیر ذره بین گروهک ها قرار داشتیم. چند باری هم تهدید شده بودیم.

برای گروهک های ضد انقلاب کشاورز، دامدار و باغدار فرقی نمی کرد. همین که به کسی شک می کردند و یا اینکه متوجه می شدند اقوام او با نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران همکاری می کند، فوراً او را به اسارت می بردند. گاهی هم در همان محل او را تیرباران می کردند. همین باعث شده بود که هر وقت گروهک ها به آبادی می آمدند خودمان را مخفی کنیم.

دومین روز از آذرماه سال 1360 بود و یک روز از شهادت دایی ام ـ شهید حسین امجدی ـ می گذشت که برادرم به روستا آمد. ساعت نزدیک هشت شب بود که دیدیم چند نفر مسلح در حالیکه صورتشان را پوشانده بودند از درو دیوار وارد خانه شدند. آن ها برای به اسارت بردن باقر آمده بودند.

ابتدا مادر و پدرم اجازه نمی دادند که باقر را با خود ببرند، در نهایت آن ها با تهدید اسلحه باقر را با خود بردند. زمانی که از در خارج می شدند گفتند: فرزندتان چند روزی پیش ما می ماند و اگر تصمیم گرفت دست از همکاری با سپاه بردارد او را آزاد می کنیم. ولی همین که پایشان را از دروازه بیرون گذاشتد صدای شلیک گلوله همه ما را سر جایمان میخکوب کرد. پدرم فریاد زد که فرزندم را شهید کردند. مادرم در همان لحظه بی هوش شد و چند روزی اصلاً حال خوبی نداشت.

بعد از شنیدن صدای شلیک گلوله سریع خودمان را به مقابل دروازه رساندیم. خانه ما روی یک بلندی قرار داشت. به همین خاطر برادرم بعد از شهادت از بلندی به طرف پایین غلط می خورد و حدود صد متر آن طرف تر در کنار رودخانه ای که از پایین دست خانه ما می گذشت قرار می گیرد.

گروهک ضد انقلاب دموکرات سینه پاک برادرم را آماج گلوله های کینه توزانه خود قرار داده بودند و ایشان را در حالیکه 14 سال بیشتر نداشت مظلومانه به شهادت رسانده بودند.

وقتی پیکر بی جان برادرم را به خانه منتقل کردیم، کسی از همسایه ها جرأت بیرون آمدن از خانه را نداشت، چون ممکن بود گروهکی ها آن ها را هم به گلوله ببندند؛ در واقع مردم از ترس اینکه مبادا گروهکی ها به زور وارد خانه اشان شوند از همان ساعات ابتدای شب، روشنایی خانه ها را خاموش می کردند. تا صبح جنازه را در خانه نگه داشتیم و صبح زود به پایگاه آریز رفتیم و مسئولان پایگاه را از شهادت برادرم مطلع کردیم.

بعد از مدتی که منطقه پاکسازی شد، سپاه یک پایگاه در روستای برودر احداث کرد و چند پاسدار و پیشمرگ مسلمان کرد مسئولیت پایگاه را عهده دار شدند. البته تمام جوانان روستا بدون هیچ چشم داشتی در پایگاه نگهبانی می دادند تا امنیت روستا حفظ شود. خودم نزدیک به سه سال در این پایگاه نگهبانی دادم. آن زمان اهالی روستا آب و غذای پایگاه را تأمین می کردند و مردم به نوبت برای پایگاه شام و نهار تهیه می کردند.

برودر از جمله روستاهایی است که اهالیش در اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، با امام خمینی(ره) بیعت کردند و در این راه نه شهید جان بر کف و چهار جانباز را تقدیم انقلاب اسلامی نمود.

/ انتهای پیام