مصاحبه » دلنوشته یک خواهر شهید با برادرش/ چهره ای غمگین که حکایت از داغی بزرگ دارد

 به گزارش پیشمرگ روح الله , اولین روز از بهار آزادی 1367 فرا می رسد، امروز روزی است که صبح آن در زمستان و بعدازظهر به بهار خاتمه می یابد، واولین روز از ماه شعبان المعظم، اما به چه امیدی، امیدی که سرشار از هزاران آرزوست، از آن امید لحظه ی یاس به قلبم نمی آید، اما حس غریب و غمی سخت مرا آزار می دهد، خدایا چه خبر است، نکند اتفاقی افتاده باشد، خیلی زود این فکر را از ذهنم دور می کنم، چشمانم را به پنجره ای نیمه باز دوختم و منتظر نشستم ، آخ که انتظار خیلی سخت است.


قرار است نیروهای بسیجی اعزامی از شهرستان بیجار لشکر صاحب الزمان ،سپاهیان حضرت امیر از عملیات والفجر 10 غرب کشور بازگردند، قلبم تکان تکان می خورد، چه خبر است، پدرم به استقبال برادرم رفته بود، دعا می کردیم خدایا برادرم به سلامت بازگردد، بغض گلویم را فشرد، اشک در چشمانم حلقه بست، به خود نهیبی زدم چرا اینگونه شدم ، مگر امروز چشممان به دیدار برادر روشن نمی شود .


به اتوبوس هایی که ز جاده سنندج به بیجار بر می گشتند نگاه می کردم آنها را با گل و خاک می دیدم، یک دو سه چهار پنج و تا هفت اتوبوس اما دیگر اتوبوس نیامد، ماشین پدر هم برنگشت، همه ی اقوام رفته بودند، من باور نکردم، فقط دنبال جواب سوالی بودم که علت نیامدن را پیدا کنم، شهید، زخمی، اسیر ، آخر هر کدام از اینها باشد چگونه مادرم را قانع کنیم پدر را چه می شود؟


روز دوم فروردین بود، مادرم در اتاقی تنها از خانه بیرون نیامد، پدر در اتاقی دیگر به فکر فرورفته بود، ما هم با گریه و زاری دعا می کردیم، پدر دوباره راهی سنندج شد، به او گفته بودند پسر شما فردا باز می گردد، شاید آنها هم می دانستند که عشق مادرم به فرزندش اجازه ی دادن چنین خبری را نمی دهد، پدر انگار روحش خبردار شده بود گفت خدایا اگر پسرم اسیر باشد برمی گردد، زخمی شده باشد شهید زنده است و اما اگر ... کافی بود یکی بیاید جواب این ها را بدهد.


شب فرارسید، پسر دایی و بچه اش به دیدن ما آمدند، با دیدن این صحنه ها در منزل ما طاقت نیاوردند و به تعاونی سپاه رفتند، زمانی که برگشت چهره اش غمگین بود و حکایت از داغی بزرگ داشت ، همه به گریه افتادیم و ناله سردادیم، خانه ی ما همچون شب عاشورا شیون و غوغا در خرابه ی ما برپا بود .


یک روز با خود گفتم یا زینب (س) چگونه طاقت و تحمل آن همه مصیبت به خصوص غم برادر از دست رفته را تحمل کردی، با تمام سختی ها گفتی " ما رایت ال جمیلا" کسی نبود شما را دلداری دهد، به جای استقبال از برادر نگاه های نامحرمان، سنگ های پرتاب شده، غل و زنجیر را دیدی اما امروز می بینم بیشتر جوانان ...


آن روز یعنی سوم فروردین 67 مصادف با روز سوم شعبان میلاد امام حسین (ع) ، چه روز عظیمی روز تشییع جنازه مصادف با روز پاسدار، خوشا به سعادت تو ای جوانی که از کودکی پیراهن سیاه عزم را بر تن داشتی .


درس ایثار، شهادت، هیهات من الذله را از سرور و آقایت یاد گرفتی وبه سخن حضرت امام در خرداد 42 که اعلام کرده بودند لبیک گفتی و برای دفاع از جان و ناموس و خاک کشورت جنگیدی.


اما لحظه ی دیدار فرارسید ، به جای گلاب و آینه، به جای حنا به دست، گل و خاک بر سر ریخته و با صدای یا مظلوم یا حسین به پیشواز داماد به خون خفته رفتیم ...


او همچون پرنده ای که تازه از قفس آزاد شده بال و پرش را گشود . رفت . به یاد روضه ی حضرت علی اکبر افتادم . با خود زمزمه کردنم جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر خیمه رسانید ، آن روز برای ما مثل روز عاشورا بود شاید شما هم اگر آنجا بودید می دیددید که مراسم همچون دسته های عزاداری روز عاشورا سینه زنان، بر دستان مردم تشییع شد ، زینب جان به یاد تو صبوری می کنم که چه ها کشیدی ...


برای برادری که از نظر اخلاقی الگوی ما بود ، کاردان و با لیاقت ، عجوب و آبرومند بود، ما را به نماز و حجاب توصیه می کرد، با منطق و استدلال توصیه ی خود را بیان می کرد ، وقتی در مدرسه ب رفتاری نادرست برخورد می کرد همکلاسی هایش را راهنمایی می کرد .


اگر چه با رفتنت برادر عزیرم پشت پدر شکست، قلب ما آزرده شد، چهره ی خواهرانت و پیر و سرشکسته از بی برادری گشتند اما این داغ برای من سنگین تر است چون معلمی دلسوز، الگویی سالم، برادری مومن و با نماز، عاشق به اهل بیت و پیرو خط امام، نگهبانی آگاه و پشتوانه ای محکم را از دست دادم .


 خاطره ی خواهر شهید از برادری که به ملکوت حق پیوست

مادر کنار تنور داغ مشغول پختن نان بود، نزدیک ساعت یک بعداز ظهر سال66 بود، از مدرسه برگشتی، شوری در دلت برپا بود، کنار مادر نشستی، از گرمای وجود مادر به گرمای تنور توجهی نکردی، مادر گفت: بیرون چه خبر است گفتی همه عازم جبهه هستند برای آزادی کربلا. مادر گفت: یعنی می شود ما هم به کربلا برویم گفتی آری مادر کربلا حق پدر و مادر شهیدان است چون فرزندانشان برای آزادی کربلا می جنگند . من دو بار مجذوب کلامت شده بودم و داشتم فقط گوش می کردم ، به معصومیت نگاهت، به لباس های ساده ات، حتی یک روز هم تغییر نکرد، در میان حرفهایت احساس کردم مادرم را آماده می کردی و می گفتی باید بروم و دشمن را زمین گیر کنم.


مادر یک لحظه از پختن نان دست کشید و گفت: هنگامی که دیپلمت را گرفتی می روی سربازی ، یک سال دیگر مانده است فکر جبهه را از سرت بیرون کن با همان لبخند همیشگی اش گفت تا یکسال دیگر جنگ تمام  می شود ...


 به فکر طولانی فرو رفت، تا اینکه مادر نگران شد یک روز راهی مدرسه شد، در دفتر با مدیر مدرسه صحبت کرد که پسرم مدتی است که نگران است و در حال خودش نیست آمده ام ببینم مشکلی پیش آمه اما مدیر از رفتار و ادب و تحصیل او تعریف کرد و گفت: پسر شما از بهترین دانش آموزان است ، مادرم خیالش راحت شد و به پسرش گفت؛ حالا که می خواهی به جبهه بروی دست علی به همراهت، انگار پرنده ای از قفس آزاد شده بود، با خوشحالی فراوان از ما خداحافظی کرد و شب که به منزل آمد وسایل جبهه اش را همراه داشت و خیالش از بابت پدر و مادر راحت شد و فردا عازم گشت، به نظرم خداوند دعای مادرم را قبول کرد و عزیزترین فرزندش را قربانی امام حسین (ع) نمود، خدایا این قربانی را از مادرم بپذیر...


شمسی کاظمی خواهر شهید شیرزاد کاظمی


انتهای پیام/