مصاحبه » شهید یدالله محمدی؛ فهمیده ی از دیار غیور مردان کردستان

به گزارش پیشمرگ روح الله، برای دیدار با خانواده کم سن و سال ترین شهید استان کردستان که به فهمیده کردستان مشهور است به دیدار مادرش رفتیم شهیدی که با شجاعت خود توانست باردیگر فهمیده ای دیگر را از دیار غیورمردان کردستان خلق کند و نام دانش آموزان کُرد را برتارک قله های غیرت و حمیت دفاع مقدس جاودانه سازد، مادر شهید در سن 86سالگی به تنهایی در خانه ای تنهایی که یادگار خاطرات یدالله است در یکی از محلات پایین شهر سنندج زندگی می گذراند.

 

از آمدن مهمانان برای دیدار با خانوده شهدا خوشحال می شود و با همان مهربانی در کلام و رفتارش لبخندی از جنس مهربانی نثارمان می کند انگار که هنوز شهدا و خانواده هایشان فراموش نشده اند، و با همان نگاهش به ما می فهماند که شهیدان و خانواده های انان را فراموش نکنید، وی  به بیان خاطراتی از  پسر شهیدش پرداخت و گفت: شهید همیشه لبخند به لب داشت و هیچ گاه نماز اول وقت را فراموش نمی کرد،بسیا ر با حجب و حیا و دوست داشتن کار خیر را در گمنامی انجام دهد.

 

 

وقتی از پسر شهیدش سخن می گفت اشک در چشمانش حلقه می زد حق داشت جگر گوشه اش را در جوانی یا بهتر بگویم نوجوانی در راه اسلام فدا کرده بود وقتی از وی یاد می کرد آرامش خاصی در کلامش بود اما همان دلتنگی ها مادرانه در سخنانش مشهود بود از زمانی گفت که شهید یدالله بدون اطلاع و به دلیل سن و سال کمش و شاید اجازه ندادن خانواده اش به عضویت بسیج در آمده بود: چند روزی می شد که از اوضاعش بی اطلاع بودم به خاطر غیبت طولانی اش مجبور شده بود نزد هم‌کلاسی‌هایش  بروم و جویای حال او شوم.

 

چهل روز از ناپديد شدن او گذشت ما به هر جايي كه تصور مي‌كرديم ممكن است آنجا رفته باشد سر زديم، اما خبري نبود، بالاخره يك روز يكي از آشنايان كه كارمند آموزش و پرورش بود، به ما خبر داد كه يدالله به عضويت بسيج درآمده و به جبهه رفته است. از اينكه با سن كم به عضويت بسيج درآمده و بدون اطلاع ما به جبهه رفته است تعجب كرديم گفت شما خبر نداريد، ايشان چهار سال است كه در بسيج خدمت مي‌كند. مدتي از اين جريان گذشت، روزي جلوي در بوديم كه ديدم يدالله آمد، او را بغل كردم و گفتم اين مدت كجا بودي؟ چيزي نگفت و داخل خانه شد. فقط شنيدم كه گفت: مادرجان! در جبهه بودم.

 

فرداي آن روز كتابهايش را برداشت و گفت و به مدرسه مي‌روم، بعضي شبها به منزل نمي‌آمد، وقتي علت نيامدنش را سؤال مي‌كرديم، مي‌گفت: شبها هم درس مي‌خوانم، در حالي كه شبها در پايگاه بسيج بود. كم كم كار به جايي رسيد كه چهل روز چهل روز به جبهه مي‌رفت. گفت: مادر جان! من عضو بسيج هستم ولي دوست ندارم كسي از اين جريان اطلاع داشته باشد. او مرتب به جبهه مي‌رفت، بار آخر كه به جبهه رفته بود، به اتفاق تعدادي از رزمندگان به ديدار امام راحل (ره) مشرف شده بود، گويا بخاطر رشادت و شهامتش تشويق شده بود و قرار شده بود جايزه‌‌اي از طرف دفتر حضرت امام براي او بفرستند. او چون در جبهه بود، موضوع گرفتن جايزه را پيگيري نكرده بود، مدت زيادي از اين ملاقات نگذشت كه به شهادت رسيد و آن يادگاري حضرت امام را هم نتوانست دريافت كند.

 

يدالله به حدي متواضع و مخلص بود كه حتي نشاني منزل خود را به بسيج نداده بود، طوري كه هنگام شهادتش چند روز دنبال منزل ما گشته بودند تا آن را پيدا كنند و خبر شهادتش را به ما بدهند، خبر را مستقيماً به من ندادند، مادر يكي از شهداي محلة ما به منزلمان آمد و گفت: يدالله مجروح شده، الآن هم در بيمارستان است. گفتم به خدا قسم او شهيد شده، چون تا كنون چندين بار در جبهه مجروح شده اما چيزي به ما نگفته بود، حتي يكبار پايش را ديدم كه تازه جراحتش التيام! يافته بود، گفتم: يدالله جان! پايت چه شده؟ گفت: چيزي نيست مادر! زمين خورده‌ام، يدالله واقعاً يك بسيجي گمنام بود، با آنكه مدتها با جنگ و جبهه الفت داشت و در بسيج خدمت مي‌كرد، تا لحظة شهادتش همسايگان و حتي اقوام ما از جبهه رفتن او بي اطلاع بودند.

 

از سکینه خانم درباره زندگی و تعداد فرزندانش و وضعیتشان پرسیدیم؛ من صاحب یازده فرزند قد و نیم قد بودم و یدالله فرزند هشتم خانواده بود که آذرماه سال 1351 در روستای بلبان آباد به دنیا آمد. همسرم مریض بود فشار زندگی هر روز بیشتر می‌شد، زمین کشاورزی و دام نداشتیم تا دلخوش به آن در روستا بمانیم این شد که از روستا به حاشیه شهر سنندج کوچ کردیم.

 

یدالله وقتی به سن مدرسه رسید، علی رغم تمام مشکلاتی که داشتیم نامش را در مدرسه روستا ثبت نام کردیم و یدالله راهی مدرسه شد. آن روزها امکانات آموزشی کم بود داشت و ما هم که وضعیت مالی مناسبی نداشتیم از این لحاظ در مضیقه بودیم، اما یدالله یک بار زبان به گلگی باز نکرد و همیشه با لبخندی که به لب داشت خودش را راضی نشان می داد.

 

 

سکینه خانم بازم از پسرش برایمان می گوید: يدالله صوت بسيار زيبا و دلنشيني داشت و در پايگاه بسيج مؤذن بود، قرآن را زيبا تلاوت مي‌كرد، ايمان و حجب و حياي بسيار بالايي داشت. يك روز در كوچه نشسته بودم، ديدم يدالله آمد. داخل كوچه تعدادي خانم نشسته بودند يدالله مسيرش را عوض كرد، دور زد تا از كنار زنها عبور نكند وقتي به خانه رسيد گفتم: يدالله جان! چرا راهت را دور كردي و از مسير ديگري آمدي؟ خودت را خسته مي كني. گفت: مادر عزيز! مگر نديدي زن‌ها توي كوچه نشسته‌ بودند، دور بودن از نامحرم بهتر است.

 

يدالله خیلی  متواضع  بود حتي نشاني منزل خود را به بسيج نداده بود، طوري كه هنگام شهادتش چند روز دنبال منزل ما گشته بودند تا آن را پيدا كنند و خبر شهادتش را به ما بدهند، خبر شهادتش را مادر يكي از شهداي محلة به ما داد، او انقدر متواضع بود که حتي يكبار پايش را ديدم كه تازه جراحتش التيام! يافته بود، گفتم: يدالله جان! پايت چه شده؟ گفت: چيزي نيست مادر! زمين خورده‌ام.

 

بله درواقع می توان گفت شهید فهمیده کردستان  واقعاً يك بسيجي گمنام بود، با آنكه مدتها با جنگ و جبهه الفت داشت و در بسيج خدمت مي‌كرد، تا لحظة شهادتش همسايگان و بستگانش از جبهه رفتن او بي اطلاع بودند.

 

از مادر شهید آخرین دیدار  با پسرش را اینگونه بازگو می کند آن بار هم مثل هر دفعه گونی لباس‌هایش را به دوش انداخته بود و در میان چهارچوب درب خانه لبخندی به لب داشت این بار برای رفتن عجله می‌کرد، ، تسبیحی که هیچ وقت از خودش جدا نمی‌کرد آن روز آنقدر عجله داشت که حتی تسبیحش را فراموش کرده بود او را صدا کرده تا تسبیحش را به او بدهم پیشانی اش را بوسیدم خودم دلم گواهی می داد از آخرین بار است که او را می بینم

گفتم: یدالله جان چندین بار به جبهه رفته‌‌ای، دیگر تکلیفت را انجام داده ای این بار نرو، جواب داد مادر اگر دزدی به خانه تو بیاید او را به حال خودش رها می‌کنی امروز دزد به کشور ما هجوم آورده باید جلویش را بگیریم و سرجایش بنشانیم.....

 

شهادت یدالله محمدی

پیکر مطهر او بعد از 12 روز و به این دلیل که آدرسی از خانه ی شهید در جایی ثبت نشده بود و با تلاش های مستمر و پیگیر بنیاد شهید به خانواده داغدارش تحویل داده شد.

خانم سکینه سلطانیان مادر شهید در ادامه غم از دست دادن یدالله  را بسیار گران و غیرقابل تحمل خواند و افزود: من بند دلم را از دست دادم این را چند بار نیز تکرار می کند. بند دلم ..

ادامه می دهد: یدالله رفت و بعد از اینکه در روز دوازدهم اردیبهشت ماه سال 1366 در شلمچه به شهادت می رسد، همرزمانش پیکرش را به سنندج منتقل می کنند. دوازده روز پیکر یدالله در سردخانه می ماند و چون دوستانش آدرسی از ما نداشتند نمی توانند به ما خبر دهند.

 

آن روزها من بیرون از خانه کار می کردم و بعد از اینکه به خانه برگشتم متوجه شدم، جماعت زیادی مقابل درب ما جمع شده اند. جلو رفتم تا ببینم چه خبر است. ابتدا برای اینکه من ناراحت نشوم، کسی چیزی نمی گفت. ولی در نهایت یکی از همسایه ها که از قضا خودش هم مادر شهید بود، لب به سخن گشود و خبر شهادت یدالله را به من داد. دنیا روی سرم خراب شد. یدالله در همان راهی که خودش انتخاب کرده بود به شهادت رسیده بود.

 

پیکر بی جان پسرم را به بهشت محمدی(ص) منتقل کردیم و در کنار همرزمان شهیدش به خاک سپردیم. حالا بیش از 30 سال از شهادت فرزندم می گذرد و من هر وقت یاد یدالله می افتم بیشتر از همیشه دل تنگش می شوم. لبخندهای زیبایش را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

وی ادامه می دهد که شهید را درحالی در خاک دفن کردند که هنوز دستانش حنابسته بود و خاکش بوی عطر گل می داد.

حالا بیش از 30 سال از شهادت فرزندم می گذرد و من هر وقت یاد یدالله می افتم بیشتر از همیشه دل تنگش می شوم. لبخندهای زیبایش را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

 

انتهای پیام/