شهید شکرالله کریمی هلیزآباد

شکرالله کریمی هلیزآباد
  • نام : شکرالله کریمی هلیزآباد
  • تاریخ تولد : 1341/9/21
  • محل تولد : سنندج
  • تاریخ شهادت : 1357/8/8
  • محل شهادت : سنندج

شهید شکرالله کریمی هلیزآباد

 

شهید شکرالله کریمی هلیزآباد در روز بیست و یکم آذرماه سال 1341 در یکی از محله های قدیمی سنندج به دنیا آمد. پدرش اسماعیل و مادرش سیده طیبه حسینی نام داشت.

 

دوران طفولیت شکرالله در کانون گرم خانواده سپری شد و در مهرماه سال 1348 در دبستان نصرالهی زادگاهش ثبت نام کرد و پای در مهد علم و دانش نهاد. در چشم بر هم زدنی سال 1354 از راه رسید و شکرالله امتحانات کلاس پنجم را پشت سر نهاد و وارد مقطع بالاتر شد.

 

پاییز سال 1354 در مدرسه راهنمایی فردوسی مشغول ادامه تحصیل شد. دو سال تحصیل در مقطع راهنمایی را پشت سر نهاد و پاییز سال 1357 به عنوان دانش آموز پایه سوم راهنمایی مشغول به تحصیل شد. حال و هوای مدرسه در آن سال متفاوت از سال های قبل بود و در همان روز اول بازگشایی مدارس، دانش آموزان به همراه معلمان به خیابان ها آمدند و تظاهرات عظیمی را به راه انداختند.

 

در سال تحصیلی جدید، مدارس به حالت نیمه تعطیل در آمده بودند و هر روز که می گذشت شعار مرگ بر شاه بیشتر طنین انداز می شد و کم کم موج انقلاب فراگیر می شد و همه شهرهای کشور را در بر می گرفت. اگرچه بسیاری از مردم انقلابی در شهرهای مختلف به شهادت رسیده بودند، ولی هرچه بر تعداد شهدا افزوده می شد، مردم با عزم و اراده قوی تری وارد میدان می شدند و همان گونه که شعار می دادند؛ «توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد، حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد»، توپ و تانک رژیم پهلوی دیگر اثر خود را از دست داده بود و مردم انقلابی از گلوله های آتشین دشمن هراسی نداشتند.

 

شهید کریمی نیز همانند خیلی دیگر از مردم انقلابی ایران، آرزوی سقوط رژیم ستم شاهی و بازگشت امام خمینی(ره) و برقراری حکومت اسلامی را در دل داشت و در همه راهپیمایی ها و تظاهرات های مردمی که بر علیه رژیم پهلوی برگزار می شد حضور می یافت.

 

شهید شکرالله کریمی در روز هشتم آبان ماه سال 1357 در خیابان طالقانی سنندج که آن روزها پهلوی نام داشت، بر اثر گلوله مزدوران رژیم به شهادت رسید و پیکر پاکش در سنندج به خاک سپرده شد.

 

خانم سیده طیبه حسینی مادر شهید می گوید:

 

در آن روزها که تظاهرات مردمی بر علیه رژیم شاه به اوج رسیده بود، من خیلی سر از کار شکرالله در نمی آوردم. یکی از مأموران ژاندارمری که سابقه آشنایی با ما را داشت به من گفت: مواظب پسرت باش. پسرت هر شب عده ای را دور خود جمع می کند و در خیابان ها راه می افتند و بر علیه شاه شعار می دهند.

 

روزی که فرزندم به شهادت رسید، نهار نخورده بود. به بهانه خرید از خانه بیرون رفت و دیگر به خانه بر نگشت. وقتی شنیدم فرزندم تیر خورده است، سریع خودم را به بیمارستان رساندم. فرزندم نیمه جان روی تخت بیمارستان افتاده بود و دندان هایش در دهانش خرد شده بود.