شهید علی قادری

علی قادری
  • نام : علی قادری
  • تاریخ تولد : 1361/8/1
  • محل تولد : روستای نسنار از توابع شهرستان سروآباد
  • تاریخ شهادت : 1361/7/5
  • محل شهادت : زادگاهش

شهید علی قادری

شهید علی قادری در پنجم مهرماه سال 1331 در روستای نسنار از توابع شهرستان سروآباد در خانواده ای مستضعف دیده به جهان گشود. فقر مالی و نبود امکانات مانع از رفتن علی به مدرسه شد، اما او که از استعدادی سرشار و روحی نقاد برخوردار بود توانست، نزد روحانی روستا قرآن را به نکویی بیاموزد و با صوت دلنشینی که داشت به تلاوت آن بپردازد .علی بسیار خوش صدا بود و قرآن را خیلی زیبا تلاوت می کرد.

شهید قادری در عنفوان دوره نوجوانی بود که پدرش دار فانی را وداع گفت و مسئولیت اداره زندگی به ایشان محوّل شد و شهید قادری برای امرار معاش، پیوسته در تلاش و تکاپو بود و حقاً در این راه توانست، سربلند و سرافراز ظاهر شود.

شهید قادری به دلیل داشتن باورهای عمیق دینی از مخالفین سرسخت ضد انقلاب بود و هیچ گاه در برابر خواست های نا حق و باورهای ناروای آنان کوتاه نیامد و زمانی که احساس کرد باید برای دفاع از باورهایش وارد میدان مقابله با ضد انقلاب شود، بدون هیج تردیدی سلاح بر دوش گرفت و گام در راه دفاع از انقلاب اسلامی گذاشت و در این مسیر سخت، مرارت های فراوانی را به جان خرید و در برابر آن ها خم به ابرو نیاورد و در نهایت جان بر سر پیمان نهاد و در روز اول آبان ماه سال 1361 در زادگاهش به شهادت رسید.

همسر شهید در باره ویژگیهای شهید قادری و چگونگی شهادت ایشان می گوید: علی یک مسلمان به تمام معنا و یک انسان کامل بود، گفتار و کردارش مثل هم بود، اگر در مورد موضوعی به یقین می رسید، با همه وجود از آن دفاع می کرد، در دفاع از انقلاب اسلامی نیز عاشقانه پای در میدان نهاده بود و همیشه می گفت: «من آمده ام تا جانم را فدای بقای انقلاب کنم». شبی که همسرم به شهادت رسید، شام را با هم خوردیم و همسرم آماده شد که به پایگاه برود، بر خلاف همیشه خیلی جدی و مصمم به من و مادرش گفت: من می روم و دیگر بر نمی گردم، حلالم کنید. این آخرین دیدار من با شماست. من هم با شوخی گفتم: چه شده علی از تاریکی هوا می ترسی؟ خندید و گفت: فردا صبح همه چیز مشخص می شود. علی رفت حدود ساعت 10 شب بود که صدای انفجار سکوت حاکم بر روستا را شکست و به دنبال آن تیر اندازی شروع شد، من و مادر علی داشتیم دیوانه می شدیم، کاری نمی توانستیم بکنیم مرتب پژواک صدای علی در گوشم می پیچید که می گفت: این آخرین دیدار است، فردا صبح همه چیز مشخص می شود.

تا صبح نشستیم و گریه کردیم. هوا که روشن شد فهمیدیم ضد انقلاب به پایگاه حمله کرده و علی به همراه چند تن از همرزمانش به شهادت رسیده اند، صبح وقتی خودم را به پایگاه رساندم، پیکر علی را دیدم که روی زمین افتاده بود.