شهید غلامعلی بیدی

غلامعلی بیدی
  • نام : غلامعلی بیدی
  • تاریخ تولد : 1337
  • محل تولد : در سبزوار یکی از شهر های استان خراسان
  • تاریخ شهادت : 1364/12/13
  • محل شهادت : منطقه عملیاتی پنجوین عراق

شهید غلامعلی بیدی

 

تاریخ تولد: 1337

محل تولد: در سبزوار یکی از شهر های استان خراسان

تاریخ شهادت: 1364/12/13

محل شهادت: منطقه عملیاتی پنجوین عراق

فرمانده لجستیک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کردستان

 

 سال 1337 در سبزوار یکی از شهر های استان خراسان به دنیا آمد. در سال 1342 به مدرسه رفت و تا پایان مقطع راهنمایی درس خواند. آنگاه به خاطر فشار محرومیت و فقدان امکانات مالی خانواده، درس را رها کرد و در سال 1350 به تهران رفت. ابتدا در یک کارگاه تراشکاری شاگردی کرد. سپس به یک کارگاه خیاطی رفت و مشغول به کار شد. در آنجا بود که با نور وجود حضرت امام خمینی(ره) و انقلاب آشنا شد و تا آخر عمرش دست از همراهی و عشق به امام خمینی (ره) برنداشت.

 

غلامعلی با وجود فشار کاری و رنج ناشی از محرو میت در بیشتر تظاهرات و راهپیمایی هایی که بر علیه رژیم منفور پهلوی انجام می گرفت شرکت می کرد و انزجار خود را از اعمال آن رژیم نشان می داد. او در یکی از راهپیمایی ها که به مقابله با نیروهای شاه پرداخته بود، از ناحیه پا تیر می خورد و او را مخفیانه به منزل شهید آیت الله قدوسی انتقال می دهند. در آنجا تحت عمل جراحی قرار می گیرد و در پای او پلاتین می گذارند.

 

وقتی که خبر آمدن حضرت امام (ره)را می شنود ساعتها قبل از تشریف فرمایی ایشان در فرودگاه مهرآباد تهران حاضر می شود و تا ورود حضرت امام (ره)در آنجا می ماند. به خاطر خستگی و خوابیدن در سطح خیابان پای زخمی او عفونت می کند و برای بار دوم بستری می شود. بعد از آنکه حضرت امام (ره)به آغوش میهن باز گشت. غلامعلی توفیق خدمتگذاری ایشان را پیدا می کند و شش ماه محافظ امام (ره)می شود. در پی تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت آن نهاد مقدس درمی آید و در سال 1360 همراه شهید ناصر کاظمی به کردستان مهاجرت می کند و در دی ماه 1360 مسئول مدیریت اقشار و صنوف معاونت بسیج استان کردستان را می پذیرد.

 

در اردیبهشت ماه سال 1361به فرماندهی گردان در تیپ یکم بوکان منصوب می شود و دو سال و سه ماه در این سمت باقی می ماند. بعد به عنوان فرمانده گردان در تیپ مریوان انتخاب می شود. او در ار دیبهشت ماه سال 1364 مسئولیت امور قضایی سپاه کردستان را می پذیرد و در آذرماه همان سال مسئول مدیریت تغذیه معاونت لجستیک سپاه در آن استان می شود. سه ماه از فعالیت او در این قسمت نگذشته بوده که در عملیات والفجر 9 شرکت می کند و در تاریخ 13/12/1364 در منطقه عملیاتی پنجوین عراق مورد اصابت تیر نیروهای دشمن قرار گرفت و به شهادت می رسد.

 

مزار مطهر شهید در گلزار شهدای شهرستان سبزوار قرار دارد .

 

شهید بیدی پس از آمدن به کردستان با دختری از شهرستان سنندج ازدواج می کند که ثمره این پیوند یک فرزند دختر ویک فرزند پسر می باشد .

او چهره نورانی و زیبایی داشت. مشاهده چهره زیبا و روحانی او حالت خوشایندی را در هر بیننده ای ایجاد می کرد. معنویت خاصی در وجود او حاکم بود .دعا و نیایش جزو برنامه های اساسی زندگانی او بود. بسیاری از شب ها نماز شب می خواند. نمازهای سرشار از خلوص او تعجب همگان را بر می انگیخت. ارادت خاصی به اباعبدالله (ع) داشت و در مجالس سوگواری آن حضرت با لباس سیاه و دلی پرگداز می نالید. هر سال هیئتی را به نام هیئت عاشورا در مرقد مطهر حضرت شاه عبد العظیم (ع)تشکیل می داد و در آن هیئت به سوگواری و عزاداری می پرداخت.

از کمک کردن به محرو مان لذت می برد. جاذبه خاصی داشت. مردم خیلی زود تحت تأثیر رفتار او قرار می گرفتند. دلسوزی در وجود او موج می زد. در همه کارها رضایت خدا را مدنظر داشت و هدف خود را فقط جلب رضای خداوند می دانست. بسیار شجاع و نترس بود. به خطرناکترین مأموریت ها می رفت و در سخت ترین درگیری ها شرکت می کرد. او تندیس شجاعت، اخلاص و پاکدامنی بود.

 



 

جوان سبزواری که در غربت کردستان به شهادت رسید/ ارتباط دختری با پدرش از پشت قاب عکس

 

 

پیشمرگ روح الله: خانم ساعدی خودتان را معرفی کنید:

 

با عرض سلام و درود به روح پر فتوح امام راحل و شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی، بنده حمیده ساعدی همسر شهید غلامعلی بیدی هستم. بنده در سال 1348 در شهر سنندج متولد شدم.

 

پیشمرگ روح الله: خانم بیدی از چه سالی و چگونه با شهید بیدی آشنا شدید؟

 

سال 1360 ابتدای آشنایی ما با شهید بیدی بود؛ پدرم آقای توفیق ساعدی، بعنوان پیشمرگ مسلمان کرد در سپاه استان خدمت می کرد و شهید بیدی هم به عنوان مسئول یگان حفاظت با پدرم همکار بود و به این ترتیب توفیق آشنایی با این شهید بزرگوار برای ما حاصل شد.

 

ما در محله پل بند، واقع در پشت استانداری اقامت داشتیم. من کلاس پنجم ابتدایی بودم و به عنوان بسیجی در سازمان فعالیت می کردم. به دلیل وضعیت ناامن کردستان که پرنده در آسمان سنندج، جرأت نمی کرد خودش را طرفدار نظام جمهوری اسلامی معرفی کند؛ چون گروهک ها پرش را می چیدند ولی افرادی که به انقلاب اسلامی ایمان داشتند، جانشان را در کف دستشان گرفته بودند و در این استان خدمت می کردند.

 

پدرم، شهید بیدی را که در سنندج غریب بود، یکی دو بار برای صرف غذا به منزل دعوت کرد و ایشان هم با کمال میل دعوت پدرم را قبول کرده و به منزل ما آمدند و این گونه بود که ما با هم آشنا شدیم.

 

پیشمرگ روح الله:شهید بیدی چگونه از شما خواستگاری کرد؟

 

بعد از این آشنایی ها، شهید بیدی مرا از پدرم خواستگاری کرد و پدرم هم قبول کرد و اوایل سال 1361 بود که عقد کردیم. مراسم عقد هم خیلی ساده بود؛ حاج آقا حیدری نماینده امام در سپاه استان خطبه عقد من و شهید بیدی را جاری کرد و همان روز زندگی مشترک من و شهید بیدی شروع شد و من و همسرم در خانه سازمانی سپاه زندگی مشترک و بی آلایشمان را با یک موکت و یک یخچال 7 فوت کوچک که پدرم به عنوان جهیزیه برایم خریده بود شروع کردیم.

 

پدرم فرزند پسر نداشت و ما پنج خواهر بودیم و من دختر بزرگ خانواده بودم. بعد از ازدواج من و شهید بیدی، پدرم همیشه می گفت: احساس می کنم خداوند یک پسر بیست ساله به من داده است. پدرم محبت زیادی نسبت به شهید بیدی داشت و ایشان را هم چون پسر نداشته اش دوست می داشت.

 

کف خانه ما موکت بود و ما هم فرش نداشتیم که داخل خانه بیندازیم. فروشگاه سپاه به صورت قسطی به پاسدارها فرش می فروخت و تعدادی از همسایه ها هم این فرش ها را خریده بودند، من از شهید بیدی خواستم که به فروشگاه سپاه مراجعه کند و یک تخته فرش تهیه کند، ولی ایشان مخالفت می کردند، تا اینکه یک روز در برابر اصرار من گفت: من زمانی که در تهران خدمت می کردم، سهمیه فرش خودم را گرفته ام و الآن امکان خرید دوباره فرش برای من وجود ندارد. هرچه من اصرار کردم، ایشان قبول نکردند و در جواب من گفتند: من می توانم جواب شما را که یک نفر هستید بدهم، ولی فردا نمی توانم پاسخگوی یک ملت چند میلیونی که بر بیت المال حق دارند باشم.

 

پیشمرگ روح الله: نگاه شهید بیدی نسبت به بیت المال چگونه بود؟

 

همسرم مسئول تغذیه معاونت لجستیک سپاه استان بود و به همین دلیل همیشه ماشین سپاه در اختیارش بود. هر وقت که از خانه بیرون می رفت، اجازه نمی داد من سوار ماشین سپاه شوم و قسمتی از مسیر خانه پدرم را با ماشین سپاه طی کنم. ایشان می گفتند: ماشین جزء اموال بیت المال است و من نمی توانم از اموال بیت المال استفاده شخصی بکنم. شما هم اگر نمی خواهید من فردای قیامت شرمنده امام امت و شهدا باشم، این خواسته را از من نداشته باشید.

پیشمرگ روح الله: اولین فرزندتان کی به دنیا آمد؟

 

سیزدهم تیرماه سال 1363 اولین فرزندم سمیه خانم در شهر ری تهران به دنیا آمد. به دلیل مسئولیت های همسرم، ما هم مدام از این شهر به آن شهر می رفتیم. چند ماهی در یک شهر ساکن می شدیم و بعد از مدتی دوباره به شهر دیگر نقل مکان می کردیم، تا اینکه دوباره به شهر سنندج برگشتیم.

 

پیشمرگ روح الله: نحوه شهادت شهید بیدی را به خاطر دارید؟

 

شهید بیدی مدام بین این شهر و آن شهر تردد می کرد، تا اینکه برای انجام عملیات والفجر 9 شب هنگام از گیلان غرب به سنندج آمد و قرار بود از سنندج هم راهی مریوان شود. دیر وقت بود که به خانه آمد و گفت: فردا صبح زود باید عازم مریوان شوم. من هم گفتم: این چه آمدن و رفتنی است؟ دیر وقت به خانه می آیی و صبح زود می روی.

 

صبح زود همسرم به اتفاق حاج آقا حیدری نماینده امام(ره) در سپاه استان و چند تن دیگر از همرزمانش عازم مریوان بودند، که من به حاج آقای حیدری گفتم: اگر امکانش هست اجازه دهید که آقای بیدی با شما به مریوان نیاید، هم دخترمان بی قراری می کند و هم اینکه مادر آقای بیدی مهمان ماست. حاج آقای حیدری هم نگاهی به شهید بیدی انداخت و گفت: شما می توانید در منزل بمانید و به مریوان نیایید. ولی همسرم قبول نکرد و گفت: من باید به سمت مریوان حرکت کنم.

 

ساعت 12 ظهر بود که خبر زخمی شدن همسرم را برایم آوردند و گفتند: آقای بیدی را برای مداوا به مشهد منتقل کرده اند. چون شب قبل همسرم گفته بود: بیمارستان سنندج پاسخگوی این همه مجروح جنگی نیست و ما مجبوریم رخمی ها را به زادگاهشان منتقل کنیم، تا در شهر خودشان مداوا شوند. من هم باورم شد که ایشان حتماً مجروح شده اند و اتفاق خاصی نیفتاده است.

 

من هم به اتفاق فرزندم و مادر شهید بیدی که مهمان ما بود و پدر و اقوامم به طرف مشهد حرکت کردیم. در طول مسیر، گریه، امان راننده ماشین را بریده بود. من باز هم متوجه نشدم که این آقا برای شهادت همسر من گریه می کند.

 

در آن جمع فقط من نمی دانستم که همسرم به شهادت رسیده است. حتی پدرم که از شنیدن خبر شهادت دامادش فشارش افتاده بود و سرش به لبه جدول پادگان خورده بود، این خبر را از من مخفی می کرد و در مقابل چشم من هم کاری نمی کرد که من متوجه قضیه شوم.

 

سه روزی از شهادت همسرم گذشته بود که خبر شهادتش را به من دادند. جنازه همسرم در معراج شهدای سبزوار بود و ما به طرف معراج شهدا حرکت کردیم. پیکر همسرم داخل تابوت بود، ولی من خدا خدا می کردم که همسرم زنده باشد و از داخل تابوت بیرون بیاید و دست من و بچه اش را بگیرد تا به خانه برگردیم.

 

وقتی به مقابل تابوت رسیدم، جنازه همسرم را دیدم، خم شدم که جنازه را بغل کنم، وقتی دستم را زیر سر همسرم بردم، به یک باره دستم در کاسه یخ فرو رفت، سرمای شدیدی را احساس کردم. گلوله توپ پشت سر همسرم را متلاشی کرده بود و چون جنازه را در سردخانه نگه داشته بودند، خون و مغزش یخ زده بود. همین که خواستم سر همسرم را در بغل بگیرم، یکی از مسئولین معراج گفت: جنازه را بلند نکنید. ولی من آمده بودم با همسرم خداحافظی کنم. وقتی سر همسرم را بلند کردم، سر از بدنش جدا شد. تازه فهمیدم که گلوله توپ پیکر همسرم را تکه تکه کرده است.

 

من تا آن زمان میّت ندیده بودم، ولی دست تقدیر کاری کرد که من اولین جنازه ای را که می بینم، پیکر همسرم باشد. من از دیدن بدن تکه تکه همسرم نترسیدم. سر همسرم را در آغوش گرفتم و به زبان کردی با ایشان صحبت می کردم. افرادی که در معراج شهدا جمع شده بودند، با زمزمه من، داد و فغانشان به آسمان بلند شد.

 

پیکر همسرم را طبق وصیت خودشان برای دفن، به روستای بید منتقل کردیم، باران به شدت می بارید. من هم داخل ماشین نشسته بودم و پدر همسرم که پیر مرد هفتاد ساله ای بود، جنازه تکه تکه همسرم را داخل قبر می گذاشت. پدر همسرم هر تکه از بدن فرزندش را که بر می داشت، به آسمان نگاه می کرد و می گفت: خدایا این قربانی را از من قبول کن. همسرم را با بادگیری که روی لباس سپاه پوشیده و در حالیکه بند پوتین هایش را محکم بسته بود، داخل قبر گذاشتند.

 

بعد از شهادت شهید بیدی، مادرش خیلی بی قراری می کرد، ولی پدر همسرم (کربلایی سلیمان بیدی) مدام به ایشان دلداری می داد و می گفت: ما هم مانند امام حسین (ع) که علی اکبر(س) و علی اصغرش(س) را در راه اسلام و قرآن قربانی کرد، ما هم فرزندمان را در این راه قربانی کرده ایم. پدر شهید بیدی مدتی بعد از شهادت فرزندش، به عنوان بسیجی راهی جبهه های حق علیه باطل شد و به گفته خودش اجازه نداد سلاح فرزندش روی زمین بماند.

 

چند روزی بیشتر از دفن همسرم نگذشته بود که یک خانم سیده که از زنان بسیار پاکدامن روستای بید بود به منزل پدر شوهرم آمد و گفت: شب هنگام شهید بیدی را در عالم رؤیا دیده ام و ایشان به من گفتند: انگشتان دستم روی فرمان ماشین جا مانده است، انگشتانم را دفن کنید، در ضمن خون بدنم هم داخل تابوت پاک نشده است، تابوت را هم پاک کنید. به معراج رفتیم و تابوت را شستیم و برادر همسرم برای پیدا کردن انگشتان دست برادرش راهی منطقه شد و انگشتان دست همسرم را در همانجایی که شهید بیدی به آن زن سیده آدرس داده بود، پیدا کرده و برای دفن به روستای بید آورد.

 

پیشمرگ روح الله: در این مدت کجا بودید و آیا مشکلی هم برای شما پیش آمد؟

 

تا چهلم همسرم در خانه پدر همسرم بودیم. چند روزی مانده بود به چهلم هسرم، که دخترم از پشت بام افتاد و هر دو فکش شکست. به همراه پدر همسرم، دخترم را برای مداوا نزد پزشک بردیم. آن زمان، بیمارستان برای مداوای دخترم 70 هزار تومان پول از ما خواست و چون تهیه این پول برای ما هم امکان پذیر نبود، ناچار به خانه برگشتیم.

 

چند روزی می شد که دخترم چیزی نخوارده بود و ما هم از این قضیه بسیار ناراحت بودیم. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم. پدر همسرم به من گفت: بچه را برای شفا به حرم امام رضا(ع) می بریم. راهی مشهد شدیم و تا سه روز فرزندم را به پنجره فولاد امام رضا(ع) بستم و شفای فرزندم را از امام رئوف گرفتم و به خانه برگشتیم.

 

پیشمرگ روح الله: کی فهمیدید که محمدیاسر را حامله هستید و بعد از آن چه کردید؟

 

بعد از مراسم چهلم همسرم متوجه شدم که حامله هستم، دست دخترم را گرفتم و به سنندج آمدم و زیرزمین خانه دایی پدرم را اجاره کردم و با همان وسائل مختصری که داشتم زندگیم را از سر گرفتم. در همین زیرزمین بود که محمدیاسر به دنیا آمد. بعد از مدتی آقای مؤمنیان مدیر کل بنیاد شهید استان برای سرکشی به خانه ما آمد و زمانیکه خانه نمور ما را دید گفت: این زن و فرزندانش در این زیرزمین نمور فلج می شوند و ترتیبی داد که خانه بهتری به ما داده شود و وضع ما کمی بهتر شد.

 

پیشمرگ روح الله: خانم بیدی از خصوصیات اخلاقی شهیدی بیدی برایمان بگویید.

 

همسرم، سوره هایی از قرآن کریم را مشخص می کرد و به من می گفت: اگر این سوره ها را حفظ کنید، جایزه خوبی برای شما می خرم و بعد از اینکه تلاوت صحیح آیان قرآن را به من آموزش می دادند، هدیه مرا هم می خرید. این شعر همواره بر زبان همسرم جاری بود: با خدا باش پادشاهی کن // بی خدا باش هر چه خواهی کن.

 

همسرم در کارهای منزل همیشه کمکم می کرد و چون من سن و سال کمی داشتم ایشان علاوه بر آشپزی در خیاطی هم کمکم می کرد و اگر اشتباهی می کردم، مرا دلداری می داد. هیچ گاه ندیدم ایشان عصبانی شوند و یا اگر هم عصبانی می شدند، صلوات ختم می کردند و با این کار خشم خود را فرو می بردند.

 

پیشمرگ روح الله: خانم بیدی اکنون بعد از گذشت 29 سال از شهادت همسرتان، چقدر در تربیت فرزندانتان موفق بوده اید؟

 

سمیه دخترم کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی است و مدتی است که مشغول به کار شده است. ولی محمدیاسر با مدرک کارشناسی ارشد معماری بیکار است. من هر چه در توان داشتم برای موفقیت بچه هایم هزینه کرده ام. خدا را شکر می کنم که فرزندانم پیرو خط ولایت فقیه هستند و محبت امام خامنه ای(مدظله العالی) را در دل دارند.

 

پیشمرگ روح الله: خانم سمیه بیدی خودتان را بیشتر معرفی بکیند.

 

بنده سمیه بیدی فرزند شهید غلامعلی بیدی هستم. من یک سال و هشت ماه داشته ام که پدرم به شهادت می رسند و به دلیل سن پایین تمام ارتباط من با پدرم از پشت قاب عکس ایشان است و تصویر ذهنی من از پدر شهیدم،  خاطراتی است که مادرم برایم تعریف کرده است.

 

کلاس سوم ابتدایی بودم و برای سالگرد پدرم به سبزوار رفتیم. شب پدرم را در خواب دیدم. چون تمام عکس هایی که من از ایشان دیده بودم، نیم تنه بالای پدرم بود، به همین دلیل در عالم رؤیا من پاهای پدرم را نمی دیدم ولی نمی دانم چرا خودم را روی پای پدرم انداخته بودم. پدرم زیر یک درخت ایستاده بود و من خودم را روی پاهای پدرم انداخته بودم. به پدرم گفتم: پدر کجا می خواهید بروید؟ پدرم گفت: من آمده ام نزد دخترم  بمانم و نمی خواهم جایی بروم. خیلی با پدرم صحبت کردم ولی فقط، قیافه پدرم و همین گفتگوی کوتاه در ذهنم مانده است.

 

پیشمرگ روح الله: آیا همین یک بار پدرتان را در خواب دیده اید؟

 

یک بار دیگر هم بعد از سال ها ایشان را در خواب دیدم؛ دو سالی می شد که ازدواج کرده بودم و در این مدت به سبزوار نرفته بودم و آن سال تصمیم گرفتم که حتماً برای سالگرد پدرم به سبزوار بروم. بعد از اینکه از سر مزار پدرم به خانه برگشتیم، پدرم را در خواب دیدم. پدرم مقابل درب ایستاده بود و همسایه ها با صدای بلند داد می زدند: بلند شوید، آقای بیدی مقابل درب منتظر شماست. من هم به مادرم گفتم: بلند شو پدر آمده و منتظر ماست و خودم به طرف درب دویدم، پدرم مقابل درب ایستاده بود وقتی نزدیک شدم، یک گل قرمز رنگ به من داد و گفت: مبارک است.

 

ـ چه چیزی مبارک است پدر؟

 

ـ اینکه ازدواج کرده ای دخترم.

 

بعد سربازی که پیش ماشین ایستاده بود، درب ماشین را برای پدرم باز کرد و پدرم سوار ماشین شد و خواست حرکت کند که من گفتم: پدر چرا اینقدر زود می خواهید بروید؟ پدرم گفت: خیلی وقت است که منتظر شما هستم، شما دیر آمدید و من باید بروم، ولی قول می دهم باز هم به شما سر بزنم. بعد از این قضیه دیگر پدرم را در خواب ندیده ام.

 

*** خلاصه ای از زندگینامه شهید غلامعلی بیدی:

 

شهید غلامعلی بیدی در سال 1337 در شهرستان سبزوار از توابع استان خراسان به دنیا آمد. در سال 1342 به مدرسه رفت و تا پایان مقطع راهنمایی درس خواند. آنگاه به دلیل مشکلات مالی ، درس را رها کرد و در سال 1350 به تهران رفت. ابتدا در یک کارگاه تراشکاری شاگردی می کرد و بعد از مدتی به یک کارگاه خیاطی رفت و مشغول به کار شد. در این زمان بود که با نور حضرت امام خمینی(ره) و انقلاب آشنا شد وتا آخر عمرش دست از همراهی امام خمینی (ره) برنداشت.

 

شهید بیدی با وجود فشار کاری و رنج ناشی از محرو میت در بیشتر تظاهرات و راهپیمایی هایی که برعلیه رژیم منفور پهلوی انجام می گرفت، شرکت می کرد و انزجار خود را از آن رژیم نشان می داد. ایشان در یکی از راهپیمایی ها، از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و ایشان را مخفیانه به منزل شهید آیت الله قدوسی انتقال می دهند. در آنجا تحت عمل جراحی قرار می گیرد و در پای او پلاتین می گذارند.

 

وقتی شهید بیدی خبر آمدن حضرت امام (ره) را می شنود ساعتها قبل از تشریف فرما یی ایشان در محل فرودگاه مهرآباد تهران حاضرمی شود وتا ورود حضرت امام (ره) در آنجا می ماند. شهید بیدی به خاطر خستگی و خوابیدن در سطح خیابان، پای زخمیش عفونت می کند و برای بار دوم بستری می شود.

 

بعد از بازگشت حضرت امام (ره)به آغوش میهن، شهید بیدی توفیق خدمتگذاری ایشان را پیدا می کند و شش ماه محافظ امام (ره)می شود. در پی تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد مقدس درمی آید و در سال 1360 همراه شهید ناصر کاظمی به کردستان مهاجرت می کند و در دی ماه 1360 مسئولیت مدیریت اقشار و صنوف معاونت بسیج استان کردستان را می پذیرد.


شهید بیدی در اردیبهشت ماه سال 1361 به فرماندهی گردان تیپ یکم بوکان منصوب می شود و دو سال و سه ماه دراین سمت خدمت می کند. بعد به عنوان فرمانده گردان در تیپ مریوان منصوب می شود. ایشان در اردیبهشت ماه سال 1364 مسئولیت امور قضایی سپاه کردستان را عهده دار می شود و در آذرماه همان سال مسئول مدیریت تغذیه معاونت لجستیک سپاه در آن استان را بر عهده می گیرد. سه ماه از فعالیت ایشان در این پست نگذشته بود که در عملیات والفجر 9 شرکت می کند و در تاریخ 13/12/1364 در منطقه عملیاتی پنجوین عراق مورد اصابت تیر نیروهای  دشمن  قرار می گیرد و به شهادت می رسد.//