شهدای اطلاعات سپاه کردستان

شهید سید حسن حسینی

سید حسن حسینی
  • نام : سید حسن حسینی
  • تاریخ تولد : 1353/4/1
  • محل تولد : روستای پیرخضران از توابع شهرستان مریوان
  • تاریخ شهادت : 1372/5/6
  • محل شهادت : بوکان

شهید سید حسن حسینی

 

شهید سید حسن حسینی در اولین روز از تیر ماه سال 1353 در روستای پیرخضران از توابع شهرستان مریوان دیده به جهان گشود. پدرش سید محمد به کشاورزی مشغول بود، ایشان فردی زحمت کش، متدین و اجتماعی بود و مادرش بانو فاطمه نیز زنی دلسوز و مهربان بود و در امر خانه داری نمونه بود.

 

سید حسن با رسیدن به سن یادگیری در مدرسه زادگاهش ثبت نام کرد و تحصیلات را تا مقطع راهنمایی ادامه داد و بعد از آن برای اینکه کمک خرج خانه باشد کارگری می کرد و در هنگام فراغت به پدرش در کار کشاورزی کمک می کرد.

 

سید حسن برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی به خدمت سربازی فراخوانده شد و در کنار پاسداران انقلاب اسلامی در عملیات های پاکسازی مناطق آلوده کردستان همواره کوشا بود. از دیگر فضایل اخلاقی سید حسن که به ثبات قدم و وفا داری شهره بود، می توان به مردمی بودن، اخلاق نیکو، فداکاری و صبر اشاره کرد.

 

شهید حسینی همواره خانواده و همرزمانش به خدا ترسی و داشتن اخلاق نیکو توصیه می کرد و از آشنایانش می خواست که به ندای اسلام و انقلاب اسلامی لبیک گویند. سید حسن که خود مردی با اخلاق بود همواره اطرافیانش را به پرداخت خمس و زکات تشویق می کرد و عمل به سنت رسول گرامی اسلام(ص) را مایه سعادت و خوشبختی بشر می دانست.

 

شهید سید حسن حسینی پس از مجاهدت ها و رشادت های فراوان سرانجام در روز ششم مرداد ماه سال 1372 در یکی از روستاهای بوکان در درگیری با اشرار و گروهک های تروریستی بر اثر اصابت گلوله به سینه اش به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش در زادگاهش به خاک سپرده شد.

 

خاطره ای از همرزم شهید:

 

سید حسن بی سیم چی گردان بود و به همراه تعدادی از نیروهای یگان شناسایی چند روزی به منطقه اعزام شده بود. به دلیل وضعیت نامناسب منطقه، سید حسن و دوستانش در طول این چند روز جا و مکان مناسبی برای استراحت پیدا نکرده بودند و به همین خاطر کم خوابی شدید داشتند.

 

با سید حسن مشغول حرف زدن بودم که متوجه شدم سید خوابیده است؛ سید حسن بدون اینکه حرفی بزند سر جایش خوابش برده بود. چند دقیقه ای طول نکشید که سراسیمه از خوب پرید و اطرافش را نگاه کرد، سید حسن سرش را پایین انداخت و گفت: بچه ها مشغول جنگ با دشمن هستند و ما اینجا خوابیده ایم.