شهید كیكاوس پیری

كیكاوس پیری
  • نام : كیكاوس پیری
  • تاریخ تولد : ۱۳۲۶
  • محل تولد : روستای دله مرز از توابع شهرستان سروآباد
  • تاریخ شهادت : 1364/1/23
  • محل شهادت : روستای دلمرز و دشته قلبی

شهید كیكاوس پیری

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، پیشمرگ مسلمان کرد شهید كیكاوس پیری در سال ۱۳۲۶ در روستای دله مرز از توابع شهرستان سروآباد دیده به جهان گشود. پدرش غفار و مادرش بانو لاله نام داشت. کاک غفار از بزرگان روستا بود كه به سخاوتمندی شهرت داشت و انسانی معتقد به اسلام و فردی دانا و آگاه و بسیار شیرین سخن بود.

 

کیکاوس فرزند دوم خانواده و تنها فرزند ذكور خانواده اش بود. کیکاوس دوران كودكی را در همان روستا سپری کرد و زمانی که به سن تحصیل رسید بدلیل نبود مدرسه در روستا از نعمت سواد محروم شد. کیکاوس دوران نوجوانی در تمام زمینه ها الگو و سرآمد دیگران بود و بزرگان روستا در امورات روستا همواره با ایشان مشورت می كردند تا جایی كه نظر ایشان قابل قبول و رضایت همگان قرار می گرفت. نبوغ، جوانمردی، دانایی و استعدادهای خدادادی کیکاوس از ایشان مردی شاخص و نامدار ساخته بود.

 

سفر و دیدار با اهالی سایر روستاها و شهرها ایشان را روز به روز تواناتر و پخته تر کرده بود؛ تا آنجا كه علاوه بر مسئولیت امور زادگاهش، مردم سایر روستاها برای آشتی كردن و پایان دادن به جنگ و خونریزی ناشی از اختلاف قبیله ای نزد ایشان می آمدند. شهید پیری در تمام امور به خدا توکل می کرد و یار و یاور مستمندان و مستضعفان بود. اولین مدرسه را در روستا بنا کرد و بازسازی و تعمیر پل ها، احداث و بازسازی راهها، مساجد، خانقاه ها و مراکز دینی از کارهای روزمره و عادی ایشان بود، شوخ طبعی، دلیری، سخاوتمندی، دانایی و مردانگی از خصوصیات بارز ایشان بود.

 

از آنجا كه ظلم و ستم رژیم پهلوی از بالا ترین رده مملكتی تا پایین ترین رده بر ملت روز به روز آشكار تر می شد و عمال رژیم به جای خدمت به مردم، خود را ارباب مطلق مردم می دانستند و در شرایطی که این ظلم و ستم ها در روستاها بیشتر نمایان بود، شهید پیری در همان دوران جوانی چندین بار با عمال رژیم درگیر می شود.

 

با پیروزی انقلاب، شهید پیری طی جلساتی که با تنی چند از یاران انقلابی از سایر روستاها داشت به تشکیل گروهی انقلابی همت گماشت. هر چند کار بسیار خطرناکی بود و چنین اقداماتی از کمتر کسی بر می آمد اما هدف شهید والاتر از آن بود که به عواقب آن بیندیشد. با ورود سپاه به شهر کرمانشاه، شهید پیری تصمیم می گیرد به سپاه ملحق شود و به عضویت رسمی سپاه در آید.

 

شهید پیری با آشنا کردن مردم با انقلاب اسلامی و آرمان های انقلاب بر تعداد یاران انقلاب می افزود، تا اینکه توانست در زادگاهش ـ دلمرز ـ که حدود صد خانوار بودند حدود 90 نفر را به عضویت رسمی سپاه و بسیج درآورد، تا مرز عراق را پاکسازی کنند و کمتر جایی را می توان نام برد که شهید پیری و یارانش در پاکسازی آنجا نقش نداشته باشند.

 

اولین گروهی که به پاکسازی روستای دزلی و منطقه اورامانات اعزام شدند، گروه ایشان بود که به نقل از همسنگرانش و تا رسیدن نیروهای کمکی سپاه از مریوان یک شبانه روز به تنهایی در مقابل نیروهای دشمن ایستادگی کردند و حماسه دیگر ایشان در روستای ژنین که فرمانده پایگاه بودند و شب حدود هشتاد نفر ضد انقلاب به پایگاه حمله می کنند که به تنهایی تا صبح دفاع می کند و پایگاه را تسلیم دشمن نمی کند و دشمن یک بار دیگر ناکام می ماند.

 

شهید پیری در هر عملیاتی جزء اولین پیشگامان بود و یکی از بزرگترین سنگر سازان بی سنگر بود که در روز بیست و ششم فروردین ماه سال 1364 در حالی که فرماندهی روستاهای دل و دلمرز و زوم و رودبار و دیوزنا و جولانده را بر عهده داشتند در حین مأموریت ما بین روستای دلمرز و دشته قلبی با کمین منافقان ضد انقلاب از پشت سر مورد حمله قرار می گیرد و به درجه رفیع شهادت نائل می آید.

 



 

فرزند شهید کیکاووس پیری:

 

پدرم دغدغه برطرف کردن مشکلات مردم بود

 

فرزند شهید کیکاووس پیری: پدرم در کنار مردم و با مردم زندگی می کرد و به همین خاطر نسبت به مشکلات مردم و برطرف کردن آن ها دغدغه داشت. همین احساس مسئولیت ایشان نسبت به مردم منطقه باعث شده بود که حرفش در میان مردم منطقه برو داشته باشد و مردم روی حرفش حساب و کتاب ویژه ای باز کنند.

 

جهانبخش پیری فرزند سردار شهید کیکاووس پیری در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: پدرم در سال ۱۳۲۶ در روستای دله مرز از توابع شهرستان سروآباد دیده به جهان گشود. پدر بزرگم غفار نام داشت. کاک غفار از بزرگان روستا بود كه به سخاوتمندی شهره بود، ایشان انسانی معتقد به اسلام و فردی دانا، آگاه و شیرین سخن بود.

 

پدرم در سال های جوانی با مادرم ازدواج می کند و صاحب دو فرزند پسر و یک فرزند دختر می شود. پدرم قبل از انقلاب به کار کشاورزی، باغداری و دامداری مشغول بود و علی رغم اینکه هم خودش و هم پدرش وضعیت مالی خوبی داشتند، برای کار به شهرهای دور و نزدیک سفر می کرد و در این سفرها نیز تعدادی از اهالی و جوانان روستا را با خود همراه می کرد.

 

پدرم مرد زرنگی بود، به نحوی که مردم روستا معتقد بودند که خالو کیکاووس می تواند به تنهایی روی یک قطعه سنگ خشک و خالی زندگی خوب و مرفهی را برای خود و خانواده اش دست و پا کند. پدرم مرد خانواده دوستی بود و حاضر بود زندگی اش را در راه تأمین رفاه خانواده اش فدا کند.

 

دست گیری از فقرا و کمک به نیازمندان از جمله ویژگی های بارز ایشان بود. مادرم می گفت: پدرت از کمک کردن به دیگران لذت می برد و نمی توانست ببیند که یک نفر در همسایگی ما از فقر و نداری رنج می برد و به همین خاطر به کمکش می شتافت و دستش را می گرفت.

 

پدرم در کنار مردم و با مردم زندگی می کرد و به همین خاطر نسبت به مشکلات مردم و برطرف کردن آن ها دغدغه داشت. همین احساس مسئولیت ایشان نسبت به مردم منطقه باعث شده بود که حرفش در میان مردم منطقه برو داشته باشد و مردم روی حرفش حساب و کتاب ویژه ای باز کنند. خیلی وقت ها مشکلاتی بین مردم پیش می آمد که اگر حضور پدرم نبود، امکان داشت خون ریزی شود، ولی پدرم پا در میانی می کرد و مردم نیز به واسطه احترامی که برای ایشان قایل بودند با هم سازش می کردند.

 

حتی اهالی روستاهای اطراف نیز برای حل مشکلات خود به پدرم مراجعه می کردند و پدرم برای برطرف کردن مشکلات مردم روستاهای اطراف چند روزی از خانه بیرون می رفت.

 

پدرم سابقه مبارزه با عمال رژیم پهلوی را نیز در پرونده خود داشت و چندین بار به بهانه حمایت از مردم بی گناه در برابر ظلم و ستم عوامل پهلوی در حق مردم مظلوم دستگیر و شکنجه شده بود. عوامل ستم شاهی وقتی وارد روستایی می شدند به مرغ و خروس مردم رحم نمی کردند و هر چه را که به دستشان می رسید غارت می کردند.

 

یک بار عوامل ستم شاهی برای اینکه زهر چشمی از مردم منطقه بگیرند، تعدادی از بزرگان منطقه را دستگیر کرده بودند که با شکنجه دادن آن ها، مردم را از فعالیت های ضد پهلوی باز دارند. عوامل رژیم قصد داشتند که در سرمای زمستان این افراد را داخل حوز آب بیندازند تا درس عبرتی شود برای سایرین. پدرم در همین لحظه داوطلب می شود و با پای خودش داخل حوز آب می رود و آن قدر استقامت می کند تا در نهایت عوامل رژیم پهلوی خسته می شوند و دست از شکنجه باقی افراد برمی دارند.

 

پدر بزرگم مرد سخن دان و با کمالاتی بود و به خاطر شخصیت ویژه ای که داشت، از وجهه خوبی در میان مردم منطقه برخوردار بود. پدربزرگم مسئولیت برگزاری بسیاری از مراسمات مردم را عهده دار می شد و به عنوان مردی بزرگ مسئولیت های مردم را عهده دار می شد.

 

پدر بزرگم در طول مدتی که نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی به کرمانشاه مهاجرت کرده بودند و کردستان در اشغال نیروهای ضد انقلاب قرار داشت، حتی یک قدم هم از مواضع انقلاب اسلامی عقب نکشید. به همین دلیل به اسارت نیروهای ضد انقلاب درآمد و چند ماهی زیر شکنجه نیروهای ضد انقلاب قرار داشت. بعد از مدتی بزرگان منطقه که ارادت خاصی به کاک غفار داشتند، نزد نیروهای ضد انقلاب رفتند و با پا در میانی و پرداخت مبلغی پول، آزادی کاک غفار را رقم زدند.

 

پدر بزرگم ـ کاک غفار ـ از جمله افرادی بود که بعد از پدرم به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و علیه گروهک های ضدانقلاب سلاح به دست گرفت. حضور افرادی هم چون کاک غفار و پدرم در صف رزمندگان سپاه اسلام و در جمع نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد، دلیلی بود برای حمایت مردم منطقه از انقلاب اسلامی.

 

در واقع مردمی که از یک طرف با تبلیغات سوء گروهک های ضدانقلاب علیه انقلاب اسلامی مواجه بودند و از دیگر سو انقلاب اسلامی را به عنوان تنها راه نجات خود می پنداشتند، بر سر دو راهی گیر کرده بودند. اما حضور افراد شناخته شده ای هم چون کاک غفار و پدرم می توانست چراغ روشنی باشد بر سر مسیر مردم.

 



 

فرزند شهید کیکاووس پیری:

 

جوانان زیادی به واسطه پدرم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمدند

 

فرزند شهید کیکاووس پیری: پدرم روستا به روستا و خانه به خانه برای جذب نیرو علیه گروهک های ضدانقلاب مشغول تبلیغ می شود و دوستان مسلح زیادی را آماده روز مبادا می کند.

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات سردار شهید کیکاووس پیری گوشه ای از زندگی عادی و شخصیت اجتماعی شهید کیکاووس پیری را مرور کردیم، در ادامه خاطرات این سردار شهید را از زبان فرزندش بازگو می کنیم.

 

پدرم در ایام جوانی و در روزهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برای کار به شهرهای دیگر مهاجرت می کرد و مشغول به کار می شد. پدرم در طول این مدت با برخی از افراد انقلابی آشنا می شود و به این ترتیب در جریان روند شکل گیری حرکت های انقلابی در شهرهای بزرگ قرار می گیرد. پدرم از مدت ها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، منتظر ظهور سیدی از سلاله پاک رسول خدا(ص) بود و به محض خروش امت اسلام به رهبری امام خمینی(ره) به جمع انقلابیون پیوست و انقلاب اسلامی را با جان و دل پذیرفت.

 

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، پدرم به اتفاق چدن تن از دوستانش که اطمینان خاصی به آن ها داشت، گروه جوانمردان را تأسیس می کنند و برای حراست از راه های روستایی و هم چنین نگهبانی و مراقبت از اموال و دارایی های مردم به صورت داوطلبانه و بدون هیچ گونه چشم داشتی مشغول به کار می شوند.

 

در واقع بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، تعدادی از ارازل و اوباش منطقه به بهانه اینکه حکومت مرکزی توانایی برقراری امنیت در کوره راه و روستاهای دور افتاده را ندارد، به اموال مردم دست درازی می کنند، اما پدرم به اتفاق دوستانش که همگی مسلح بوده اند، برقراری امنیت را عهده دار می شوند و در برابر حرکات خرابکارانه تعدادی از اشرار سینه سپر می کنند.

 

در طول مدتی که گروهک های سیاسی مشغول تبلیغات و یارگیری در شهرها و روستاهای منطقه بودند، چند باری برای پدرم پیغام و پسغام می فرستند. اما پدرم قبول نمی کند و به وعده هایی که به ایشان می دهند اعتنا نمی کند. پدرم انسان سرشناسی بود و عضویتش در هر گروه و سازمانی می توانست تبلیغ بزرگی باشد برای آن سازمان، به همین خاطر گروهک های سیاسی برای جذب پردم پیشنهادهای وسوسه انگیزی به ایشان می دهند، اما پدرم باز هم از قبول وعده های گروهک های ضد انقلاب سر باز می زند.

 

بعد از سقوط شهرها و تسلط گروهک های ضد انقلاب بر اوضاع و احوال کردستان، پدرم به همراه نیروهای انقلابی مجبور می شود به کرمانشاه مهاجرت کند و در این شهر مستقر شود. مدتی از این ماجرا سپری می شود و پدرم خیر و صلاح کار را در بازگشت به منطقه و پیگیری اوضاع و احوال مردم منطقه می بیند و به همین خاطر به صورت مخفیانه به منطقه باز می گردد و شروع می کند به تبلیغ علیه گروهک های ضد انقلاب و یارگیری در راستای آرمان های انقلاب.

 

با توجه به اینکه پدرم از مدت ها قبل در منطقه فعالیت می کرد و دوستان قابل اعتماد زیادی داشت، طی مدت زمان کوتاهی می تواند تعداد زیادی از دوستانش را برای انجام عملیات علیه گروهک های ضد انقلاب هم قسم کند. پدرم روستا به روستا و خانه به خانه برای جذب نیرو علیه گروهک های ضدانقلاب مشغول تبلیغ می شود و دوستان مسلح زیادی را آماده روز مبادا می کند.

 

در این میان تعدادی از دوستان پدرم با ایشان همراه می شوند و سلاح به دست به طرف روستاهای اطراف به راه می افتند و تعدادی نیز در زادگاه خود منتظر حرکت نیروهای انقلابی می مانند تا در فرصت مناسب به آن ها ملحق شوند.

 

گروهک های ضد انقلاب متوجه تبلیغات و یارگیری پدرم می شوند و برای به دام انداختن ایشان آواره کوه و بیابان می شوند. گروهک های ضدانقلاب خوب می دانستند که حضور پدرم در کنار رزمندگان سپاه اسلامی می تواند ضربات مهلکی بر پیکره گروهک های ضد انقلاب وارد کند، به همین خاطر در مرحله اول در پی جذب پدرم در گروه های سیاسی مطبوع خود می شوند و در مرحله دوم نقشه شهادت ایشان را طرح ریزی می کنند. اما این نقشه شوم گروهک های ضد انقلاب عملی نمی شود و پدرم در مدت زمانی که مشغول تبلیغ و یارگیری بوده، می تواند جمع کثیری از جوانان مؤثر و توانمند روستاهای اطراف سروآباد را با خود همراه کند.

 

پدرم از جمله افراد شاخص منطقه محسوب می شد و حرفش در میان مردم سندی محکم بود. وقتی شخصی هم چون شهید کیکاووس پیری در راستای اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی آواره کوه و بیابان می شد، نشان دهنده ارزش و جایگاه والای انقلاب اسلامی بود و این امر می توانست جوانان زیادی را به سمت انقلاب اسلامی متمایل کند.

 



 

فرزند شهید کیکاووس پیری:

 

خونریزی شدید هم باعث نشد، پدرم جوان مجروح را میان دشمن تنها بگذارد

 

فرزند شهید کیکاووس پیری: پدرم علی رغم مجروحیت و خون ریزی شدید، راضی نمی شود یک مجروح غیر بومی در میان نیروهای ضدانقلاب تک و تنها بماند و شخص مجروح را روی دوشش می گیرد و از ارتفاعات به پایین می آورد و در نهایت هم بر اثر ضعف جسمانی که بر پدرم غالب می شود از حال می رود.

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات سردار شهید کیکاووس پیری به نقش این شهید بزرگوار در جذب جوانان انقلابی در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد اشاره کردیم، در ادامه خاطرات این سردار شهید را از زبان یادگار شهید کیکاووس پیری بازگو می کنیم.

 

پدرم در طول مدتی که به صورت مخفیانه نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی را به دور از چشم اعضا، هواداران و خبرچینان گروهک های ضد انقلاب سازمان دهی می کرد، جانب احتیاط را رعایت می کرد و از بیان مطالب حتی در خانه نیز پرهیز می کرد که مبادا نیروهای ضد انقلاب رد خودش و دوستانش را بزنند. شاید خیلی ها حدس می زدند که پدرم مشغول انجام کارهایی است، اما دقیقاً نمی دانستند چرا پدرم به صورت مخفیانه در آبادی های اطراف می چرخد و با عده ای ملاقات می کند.

 

پدرم به صورت هفته به هفته از خانه دور بود و یکی یکی آبادی ها را می چرخید. همزمان با آغاز عملیات پاکسازی کردستان، یکی از اقوام، پدرم را در یکی از روستاهای اطراف می بیند. پدرم مقداری پول به او می دهد و از او می خواهد که پول را به اهل و عیالش برساند. بعد هم پدرم با او خداحافظی می کند و می گوید: پاسداران انقلاب اسلامی خودشان را برای پاکسازی کردستان به منطقه رسانده اند، من هم باید خیلی سریع به آن ها ملحق شوم، سلامم را همسر و فرزندانم برسان و به آن ها بگو شاید چند ماهی نتوانم به دیدنشان بیایم.

 

این دوری چند ماهی به طول انجامید و همزمان با آغاز عملیات پاکسازی کردستان، پدرم به دور از چشم نیروهای ضد انقلاب به خانه آمد. علی رغم اینکه منطقه سروآباد پاکسازی نشده بود، پدرم به صورت مخفیانه به خانه می آمد و باز هم به صورت مخفیانه از خانه بیرون می رفت و بعد از چند روز دوباره به خانه باز می گشت.

 

با وجود اینکه پدرم شبانه و به صورت مخفیانه به خانه می آمد، اما من و برادرم را که خیلی بچه بودیم از خواب بیدار می کرد و تا صبح برایمان حرف می زد و با ما بازی می کرد. پدرم مرد خوش مشرب و خوش صحبتی بود و اگر در مجلس 200 نفره ای می نشست، همه سکوت می کردند تا خالو کیکاووس برایشان حرف بزند.

 

بعد از پاکسازی شهر مریوان و استقرار سپاه پاسداران در این شهر، حاج احمد متوسلیان به فرماندهی سپاه مریوان منصوب شد. حضور این فرمانده دلاور موجی از امنیت و آرامش همراه با شادی را برای مردم مریوان به ارمغان آورد. پدرم در طول مدتی که حاج احمد متوسلیان در شهر مریوان مستقر بود، یکی از نیروهای مورد اعتماد ایشان محسوب می شد و همکاری خوب و مناسبی با هم داشتند.

 

در ضلع جنوبی روستای دگاگا از توابع شهرستان سروآباد، منطقه ای قرار دارد به نام بوک و مارانی. بوک و مارانی به عنوان منطقه ای خوش آب و هوا، در فصل گرم سال مورد توجه و استفاده اهالی منطقه قرار می گرفت. مردم منطقه با شروع فصل بهار و گرم شدن هوا به منطقه بوک و مارانی مهاجرت می کردند و این منطقه را به عنوان هوار (ییلاق) خود انتخاب کرده و به کشاورزی و دامداری در این منطقه مشغول می شدند و با شروع فصل پاییز و زمستان دوباره به روستاهای خود باز می گشتند و به زندگی عادی خود ادامه می دادند.

 

زمانی که حاج احمد متوسلیان مسئولیت سپاه مریوان را عهده دار بود، یک درگیری در منطقه بوک و مارانی بین رزمندگان سپاه اسلام و گروهک های ضد انقلاب شکل می گیرد. حاج احمد پشت بی سیم به پدرم می گوید: «پیری خودت را به بوک و مارانی برسان که بچه ها در کمین نیروهای ضدانقلاب گرفتار شده اند».

 

پدرم نیز خیلی سریع به همراه چند تن از همرزمانش خودش را به منطقه بوک و مارانی می رساند و با نیروهای ضد انقلاب درگیر می شود. در حین درگیری پدرم از ناحیه شکم به شدت مجروح می شود، به طوریکه تمام دل و روده اش بر اثر برخورد گلوله نیروهای ضد انقلاب بیرون می ریزد و پدرم ناچار می شود با شال کمری اش، روی شکمش را ببندد.

 

بعد از چند ساعت درگیری شدید، پدرم یکی از مجروحان این درگیری را که توان حرکت نداشته روی دوشش می گذارد ـ علی رغم اینکه خودش از ناحیه شکم به شدت مجروح بوده ـ و از محل درگیری دور می شود. بر اثر فشاری که در این عملیات به پدرم وارد می شود و هم چنین خونریزی زیاد، پدرم بعد از اینکه به محل امنی می رسد بی هوش می شود و بعد از آن توسط همرزمانش به بیمارستان منتقل و چند هفته ای در بیمارستان بستری می شود.

 

پدرم علی رغم اینکه مجروح بوده و خون ریزی زیادی داشته، اما راضی نمی شود که یک جوان غیر بومی را با داشتن مجروحیت در میان نیروهای ضدانقلاب تک و تنها بگذارد و با همان حالت خون ریزی و زخم شدید، شخص مجروح را روی دوشش می گیرد و از ارتفاعات به پایین می آورد و در نهایت هم بر اثر ضعف جسمانی که بر ایشان غالب می شود از حال می رود.

 



 

فرزند شهید کیکاووس پیری:

 

از شر نیروهای ضدانقلاب، شبانه روستا را ترک کردیم

 

فرزند شهید کیکاووس پیری: باید ساعت 4 صبح خودمان را به محل مشخصی می رساندیم و سوار ماشینی که از قبل برای انتقال ما به شهر مریوان در آن محل حضور داشت، می شدیم و به طرف مریوان حرکت می کردیم، در غیر این صورت ماشین حرکت می کرد و ما از ماشین جا می ماندیم.

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات سردار شهید کیکاووس پیری به داستان مجروحیت ایشان در منطقه بوک و مارانی اشاره کردیم، در ادامه خاطرات این سردار شهید را از زبان یادگار شهید کیکاووس پیری بازگو می کنیم:

 

پدرم در شجاعت و دلاوری زبان زد خاص و عام بود؛ یک بار در پایگاه روستای ژنین از توابع شهرستان سروآباد به همراه یک سرباز در برابر 80 تن از عوامل ضد انقلاب ایستادگی کرده و اجازه نداده بود که پایگاه سقوط کند. یکی از توابین گروهک های ضدانقلاب تعریف می کرد: «چندین ساعت از درگیری ما با شهید پیری در روستای ژنین می گذشت و ما یقین پیدا کرده بودیم که شهید پیری تک و تنها داخل پایگاه با ما مقابله می کند، اما جرأت نمی کردیم به پایگاه نزدیک شویم.

 

چندین بار اعلام کردیم که شما تک و تنها هستید اگر خودتان را تسلیم کنید، قول می دهیم کاری به شما نداشته باشیم. اما شهید پیری با تمام وجودش به طرف ما تیراندازی می کرد و حاضر نبود که پایگاه را به ما تحویل دهد. شهید پیری آن قدر مقاومت کرد تا نیروهای سپاه و بسیج از راه رسیدند و ما مجبور شدیم محل را ترک کنیم. آن روز اگر می توانستیم پایگاه روستای ژنین را به اشغال خود درآوریم، پیروزی بزرگی نصیب ما می شد و می توانستیم به اطلاعات خوبی دست پیدا کنیم، اما شهید پیری یک تنه در برابر ما ایستاد و اجازه نداد پایگاه سقوط کند».

 

سربازی که همراه پدرم در پایگاه روستای ژنین بود تعریف می کرد: «شهید پیری به من گفت: تو فقط برای من خشاب آماده کن، نمی خواهد حتی سرت را هم بلند کنی. من هم فقط خشاب آماده می کردم و شهید پیری یک تنه به طرف نیروهای دشمن تیراندازی می کرد».

 

روستای دله مرز پاکسازی نشده بود و امکان داشت گروهک های ضدانقلاب که خیلی خوب پدرم را می شناختند، برای ما که ساکن روستا بودیم، مشکل ایجاد کنند. به همین خاطر پدرم در شهر مریوان خانه ای اجاره کرده و برای مادرم پیغام فرستاده بود که دست من و برادرم را بگیرد و به شهر مریوان مهاجرت کند.

 

من به همراه مادر و برادرم به اتفاق یک خانواده دیگر که آن ها هم از دست گروهک های ضدانقلاب به ستوه آمده و قصد مهاجرت به شهر مریوان را داشتند به همراه یک نفر بلدچی عازم شهر مریوان شدیم. بلدچی با فاصله چند ده متری پیشاپیش ما حرکت می کرد و پشت سر او خانواده به ستوه آمده از دست نیروهای ضدانقلاب و بعد هم ما؛ هر لحظه امکان داشت نیروهای ضد انقلاب از راه برسند و خانواده ما را دستگیر کنند، به همین خاطر ما با این آرایش حرکت می کردیم که اگر به دام نیروهای ضدانقلاب افتادیم، آن خانواده و شخص بلدچی بتوانند ثابت کنند که هیچ نسبتی با ما ندارند و فقط هم مسیر هستیم.

 

باید ساعت 4 صبح خودمان را به محل مشخصی می رساندیم و سوار ماشینی که از قبل برای انتقال ما به شهر مریوان در آن محل حضور داشت، می شدیم و به طرف مریوان حرکت می کردیم، در غیر این صورت ماشین حرکت می کرد و ما از ماشین جا می ماندیم. به هر سختی بود خودمان را به ماشین رساندیم و به طرف مریوان به راه افتادیم.

 

زمانی که از خانه خارج می شدیم، فقط مقداری نان همراه خود داشتیم و خانه و زندگی را به امان خدا رها کرده و فقط جانمان را برداشته و از روستا خارج شدیم. اما خوشحال بودیم که توانسته ایم به سلامت از روستا خارج شویم و دست نیروهای ضد انقلاب به ما نرسیده است.

 

زمانی که به مریوان رسیدیم، پدرم به استقبالمان آمد و ما را به طرف خانه ای که برای ما آماده کرده بود حرکت کردیم. پدرم تمام امکانات مورد نیاز یک خانواده چهار نفره را مهیا کرده بود و ما زندگی جدیدمان را در خانه جدید آغاز کردیم.

 

چند ماهی از آغاز جنگ تحمیلی سپری می شد و شهر مریوان مدام مورد حمله جنگنده های بعثی قرار می گرفت و پدرم آموزش های لازم را به من و برادرم می داد تا در راه مدرسه اتفاقی برای ما نیافتد. پدرم ما را از هم صحبت شدن با افراد غریبه منع کرده بود و تمام جوانب احتیاط را برای حفظ جان ما رعایت می کرد.

 

در شرایطی که مردم مریوان، شهر را تخلیه و به روستاهای اطراف مهاجرت می کردند، ما به خاطر در امان ماندن از شر نیروهای ضدانقلاب مجبور بودیم در شهر بمانیم. چند سالی به همین منوال سپری شد و ما در شهر مریوان به مدرسه رفتیم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور گروهک های ضدانقلاب در منطقه، مدرسه روستای دله مرز تعطیل شده بود و مدرسه روستا به مقر نیروهای ضد انقلاب تبدیل شده بود.

 



 

فرزند شهید کیکاووس پیری:

 

بعد از پاکسازی روستای دله مرز، کودکان راهی مدرسه شدند

 

فرزند شهید کیکاووس پیری: بعد از اینکه روستای دله مرز پاکسازی شد، ما نیز به زادگاهمان بازگشتیم. رزمندگان سپاه اسلام در اولین فرصت مدرسه روستا را که در مدت اشغال روستا به عنوان پایگاهی در اختیار نیروهای ضدانقلاب قرار داشت، ساماندهی کردند و دوباره کودکان روستای دله مرز راهی مدرسه شدند.

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات سردار شهید کیکاووس پیری به داستان خروج همسر و فرزندان شهید پیری از روستای دله مرز و اسکانشان در شهر مریوان اشاره کردیم، در ادامه خاطرات این سردار شهید را از زبان یادگار شهید کیکاووس پیری بازگو می کنیم:

 

پدرم دید بازی نسبت به نفرات و اعضای جوان گروهک های ضدانقلاب داشت؛ بارها پیش آمده بود که اعضای جوان گروهک های ضدانقلاب را با مسئولیت خودش آزاد کرده بود. ایشان اعتقاد داشت که اعضای جوان و بی تجریه گروهک های ضد انقلاب نه بر اساس اعتقاد قلبی بلکه بر اساس شور و شوق جوانی و به خاطر تبلیغات گسترده و البته دروغ گروهک های ضد انقلاب به عضویت این سازمان ها درآمده اند.

 

همین برخورد پدرم باعث می شد که همین نیروهای جوان که در دام فریب و نیرنگ گروهک های ضد انقلاب گرفتار شده بودند، با روح و طینت پاک رزمندگان سپاه اسلام آشنا شوند و به دامن انقلاب اسلام بازگردند. پدرم صف افراد فریب خورده را از صف سران گروهک های ضد انقلاب که از انقلاب اسلامی و امام خمینی(ره) کینه به دل داشتند از هم جدا کرده بود و به همان اندازه که با جوانان فریب خورده با مهربانی برخورد می کرد، با سران گروهک های ضدانقلاب با شدت برخورد می کرد.

 

پدرم به نیروهای جوان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد ارزش و بهای خاصی می داد. در بسیاری از موارد خیلی راحت مسئولیت را به این نیروهای جوان می سپرد. البته ایشان جوانب احتیاط را می سنجید و بعد از اینکه یک پایگاه را از لحاظ ایمنی به طور کامل مورد ارزیابی قرار می داد، نیروهای جوان را در پایگاه های منطقه دزلی مستقر می کرد و خودش نیز به عنوان فرمانده محور مسئولیت سرکشی به پایگاه های منطقه دزلی را بر عهده می گرفت.

 

پدرم به دیدار امام خمینی(ره) رفته بود و ایشان را از نزدیک زیارت کرده بود، در کنار امام خامنه ای (مدظله العالی) نشسته و عکس یادگاری گرفته بود و از محضر شهیدان بهشتی، چمران و صیاد شیرازی کسب فیض کرده بود و معتقد که اگر جوانانی که به عضویت گروهک های ضد انقلاب در آمده اند، ساعتی با این عزیزان نشست و برخاست داشته باشند، شیفته انقلاب اسلامی می شوند و برای اعتلای نام انقلاب اسلامی از بذل جان نیز دریغ نخواهند کرد.

 

محور دزلی از جمله مناطق بسیار حساس منطقه محسوب می شد که به دلیل وجود کوه های سر به فلک کشیده و دره های عمیق و هم چنین پوشش گیاهی موقعیت استراتژیک خاصی را در اختیار گروهک های ضد انقلاب قرار می داد و گروهک های ضد انقلاب با خیال راحت در این منطقه مستقر بودند. پدرم نیز به خاطر علاقه قلبی که به این منطقه داشت به شدت پیگیر آغاز عملیات پاکسازی محور دزلی بود.

 

بعد از پاکسازی روستای ژنین، ما نقل مکان کردیم و در روستای ژنین مستقر شدیم. پدرم روزشماری می کرد تا تمام روستاهای محور دزلی را از لوث وجود نیروهای ضدانقلاب پاکسازی نماید. اما مراحل پاکسازی باید مرحله به مرحله پیش می رفت و انجام این مراحل نیازمند صرف وقت و زمان کافی بود.

 

زمانی که پدرم برای سرکشی به پایگاه های محور دزلی می رفت، گاهی نیز من و یا برادرم را با خود همراه می کرد. پدرم سوار اسبش می شد و من را نیز در آغوش می گرفت. چندین بار به اتفاق پدرم به روستاهای رودبار، هجیج و سر ریز رفتم. زمانی که در آغوش پدرم سوار اسب می شدم، احساس می کردم تمام دنیا مال من است.

 

گاهی وقت ها حضور ما در پایگاه های روستایی چندین شبانه روز طول می کشید و من در تمام این مدت در کنار پدر بودم. حضور در کنار پدر و همرزمانش احساس خوشی را در من به وجود می آورد که امروز بعد از گذشت چندین سال یادآوری آن خاطرات برایم لذت بخش بود.

 

بعد از اینکه روستای دله مرز پاکسازی شد، ما نیز به زادگاهمان بازگشتیم. رزمندگان سپاه اسلام در اولین فرصت مدرسه روستا را که در مدت اشغال روستا به عنوان پایگاهی در اختیار نیروهای ضدانقلاب قرار داشت، ساماندهی کردند و دوباره کودکان روستای دله مرز راهی مدرسه شدند. من و برادرم نیز که در این مدت به صورت دست و پا شکسته در مدارس مریوان و روستای ژنین مشغول تحصیل بودیم، در مدرسه روستای دله مرز ثبت نام کردیم و راهی مدرسه شدیم.

 



 

فرزند شهید کیکاووس پیری:

 

دشمنان زبون از پشت سر پدرم را هدف قرار دادند/ پدرم توجه خاصی به خانواده معظم شهدا داشت

 

فرزند شهید کیکاووس پیری: پدرم همیشه می گفت: دشمنان انقلاب نمی توانند من را از رو به رو هدف قرار دهند، چون از رو به رو شدن با من هراس دارند و به همین دلیل من را از پشت سر هدف قرار خواهند داد. در نهایت همین گونه که خودشان پیش بینی کرده بودند، دشمنان زبون از پشت سر پدرم را هدف قرار دادند.

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از خاطرات سردار شهید کیکاووس پیری به داستان بازگشت دانش آموزان روستای دله مرز بعد از پاکسازی این روستا از لوث وجود گروهک های ضدانقلاب اشاره کردیم، در ادامه خاطرات این سردار شهید را از زبان یادگار شهید کیکاووس پیری بازگو می کنیم:

 

تازه تعطیلات نوروزی به اتمام رسیده بود و نیروهای مهاجر زیادی به منطقه آمده بودند. پدرم مأمور بود که این نیروها را به روستای رودبار اعزام کند و محل و مکان مأموریتشان را به آن ها نشان دهد؛ صبح زود از خانه بیرون رفت و دیر وقت به خانه بازگشت. صبح زود هم بیدار شد تا برای سرکشی به منطقه رودبار برود.

 

شب هر چه منتظر ماندیم خبری از پدرم نشد، به دوستانش اطلاع دادیم تا آن ها پیگیر شوند. پدرم قرار بود نهار به منزل یکی از اقوام که در روستای مابین دله مرز و رودبار ساکن بود برود. وقتی به آن شخص مراجعه کردیم گفت: دیروز هرچه منتظر ماندیم خبری از خالو کیکاووس نشد.

 

تمام نیروهای منطقه بسیج شدند تا خبری از پدرم به دست آورند. تا اینکه در نهایت در یکی از مسیرهای منتهی به روستای رودبار شال و کلاه پدرم پیدا شد، اما هیچ اثری از خودش نبود. سه روز بعد مردم روستای عباس آباد پیکر بی جان مردی را از آب رودخانه سیروان بیرون می کشند و اهالی روستا که پدرم را می شناختند به پایگاه بسیج اطلاع می دهند که خالو کیکاووس به شهادت رسیده است.

 

مزدوران گروهک های ضدانقلاب بر سر مسیر پدرم کمین می کنند و ایشان را از پشت سر هدف قرار می دهند و بعد هم پیکر بی جانش را به رودخانه سیروان می اندازند. یکی از اهالی می گفت: آب رودخانه سیروان در این فصل از سال بسیار پر آب است و هر چه را که در برابرش قرار گیرد با خود می برد. اما پیکر خالو کیکاووس به شاخه درختی گیر کرده بود که به محض بیرون کشیدن جنازه از آب، موج های خروشان رودخانه سیروان درخت را با خود بردند.

 

البته این هم خواست خداوند بود که پیکر پدرم به دست ما رسید و ما متوجه شدیم که ایشان به شهادت رسیده اند.

 

پدرم همیشه می گفت: دشمنان انقلاب نمی توانند من را از رو به رو هدف قرار دهند، چون از رو به رو شدن با من هراس دارند و به همین دلیل من را از پشت سر هدف قرار خواهند داد. در نهایت همین گونه که خودشان پیش بینی کرده بودند، دشمنان زبون از پشت سر پدرم را هدف قرار دادند.

 

زندگی بعد از پدرم بسیار سخت بود؛ از دست دادن پدری که قبل از اینکه پدر باشد، دوست و رفیقی صمیمی بود. وقتی با هم به گردش و تفریح می رفتیم همانند یک دوست صمیمی من، برادرم و خواهرم را در آغوش می گرفت و در میان سبزه زارها با ما بازی می کرد.

 

بعد از پدرم ادامه دادن راه ایشان برای ما اهمیت زیادی داشت. اینکه اسلحه پدر نباید روی زمین بماند و اطرافیان و فرزندانش به هر نحو ممکن این اسلحه را به دست بگیرند و اجازه تجاوز و تعدی به دشمن قسم خورده ندهند. به همین خاطر تلاش کردیم که سیره و روش ایشان را الگوی خود قرار دهیم.

 

پدرم در زمان حیاتشان نسبت به فرزندان شاهد و خانواده معظم شهدا بسیار حساس بودند. مثلاً زمانی که پدرم از عملیات برمی گشت، ابتدا به دیدن فرزندان شهدا می رفت و بعد به خانه می آمد و معتقد بود که فرزندان شهدا نباید احساس بی کسی بکنند و اطرافیان باید هوای فرزندان شهدا را داشته باشند. حتی گاهی کارهای خانواده شهدا را انجام می داد و به اهالی روستا سفارش می کرد، که در امر کشاورزی و باغداری کمک کار خانواده شهدا باشند تا کارهایشان روی زمین نماند.

 

البته پدرم همین حساسیت را نسبت به بچه یتیم ها هم داشت. اگرچه پدران این کودکان در جنگ به شهادت نرسیده بودند و به مرگ طبیعی از دنیا رفته بودند، اما قلب رئوف و مهربان پدرم باعث می شد که نسبت به این کودکان نیز مهربان باشد و حس یتیم نوازی اش باعث می شد که این کودکان را نیز مورد تفقد قرار دهد.

 

بعد از شهادت پدرم یکی از اهالی روستا نزد ما آمد و گفت: خداوند رحمت کند خالو کیکاوس را؛ قبل از پیروزی انقلاب نزد من آمد و مقداری طلا به من داد و گفت این طلاها را بفروش و دست همسر عقد کرده ات را بگیر و به خانه ات بیاور، هر وقت که توانستی قرضت را پس بده. من تا مدت ها توانایی ادای قرضم را نداشتم، اما هر وقت که خالو کیکاووس را می دیدم، ایشان به گونه ای با من برخورد می کرد که من شرمنده نباشیم. روزی هم که دِینم را ادا کردم، ایشان می گفت: اگر به پولش احتیاج داری فعلاً نزد خودت بماند.

 

پدرم اگر متوجه می شد که یک ماموستا و یا عالم دینی وضعیت مالی نامناسبی دارد، تلاش می کرد که به وضعیت آن شخص سر و سامان دهد. پدرم معتقد بود که عالمان دینی وظیفه دارند که احکام دین مبین اسلام را برای مردم بیان کنند و این کار نیازمند مطالعه و تحقیق است و به همین خاطر در پاره ای از اوقات نمی توانند کسب و کار مناسبی داشته باشند و به همین خاطر مردم باید عالمان دینی را حمایت کنند.

 

یک روز همراه دوستانم در حال بازگشت از مدرسه بودیم که ماشین سپاه نزدیک ما توقف کرد و یک آقایی که کنار دست راننده نشسته بود درب ماشین را باز کرد و گفت: «بچه ها! اگر خسته شده اید می توانید سوار ماشین شوید، ما شما را تا نزدیکی خانه اتان می رسانیم». ما هم به طرف ماشین دویدیم و سوار عقب ماشین شدیم. یکی از پاسدارها که سوار عقب ماشین شده بود شروع کرد از ما سؤال کردن که نام پدرتان چیست؟ وقتی نوبت به من رسید گفتم: من فرزند شهید کیکاووس پیری هستم. او هم سریع به راننده گفت: یک لحظه توقف کن. بعد از اینکه ماشین ایستاد، دست من را گرفت و گفت: تو فرزند کسی هستی که دشمنان انقلاب از شنیدن نامش به خود می لرزیدند و رزمندگان سپاه اسلام با دیدنش به خودشان می بالیدند. شما باید سوار اتاق جلو ماشین شوید. با وجود اینکه پدرم دیگر نزد ما نبود، اما این گونه برخوردهای دوستان و همرزمان پدرم باعث می شد همیشه به نام و نشان پدرم افتخار کنم.