شهدای اطلاعات سپاه کردستان

شهید سید نصرالله حسینی

سید نصرالله حسینی
  • نام : سید نصرالله حسینی
  • تاریخ تولد : 1316/8/7
  • محل تولد : روستای شیان از توابع دهستان ژاورود سنندج
  • تاریخ شهادت : 1366/6/27
  • محل شهادت : عوارض جنگ در سنندج

شهید سید نصرالله حسینی

 

سرکار خانم صراحی شاکری همسر شهید سید نصرالله حسینی در گفتگو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: دوازده ساله بودم که با شهید سید نصرالله حسینی ازدواج کردم. ایشان هفتم آبان ماه سال 1316 در خانواده ای اصیل از سادات متدین روستای شیان از توابع دهستان ژاورود سنندج به دنیا آمده بود، ایشان تقریباً دوازده سال از من بزرگتر بودند.

زندگی مشترک من و همسرم در سال 1341 در یک اتاق در حیاط پدر همسرم ـ سید فتح الله ـ آغاز شد.

همسرم بنای قابلی بود و بیشتر خانه های منطقه ژاورود ساخته دست ایشان است. بعضی از این خانه ها هنوز هم پابرجاست و افرادی داخل همان خانه ها زندگی می کنند. همسرم برای بنایی به روستاهای اطراف همچون محراب، تنگی سر، نیر و ... می رفت و گاهی بازگشتش به خانه حدود یک ماهی طول می کشید.

همسرم معتقد بود که کار جوهر مرد است و برای همین هیچ گاه بیکار نمی نشست. ایشان علاوه بر بنایی به باغداری و کشاورزی هم مشغول بود و چون مرد سخت کوشی بود، وضع مالی نسبتاً خوبی داشتیم. زمانی که همسرم برای کار به روستاهای اطراف می رفت، تمام کارهای خانه و کشاورزی بر عهده من بود و من هم زمانی که می دیدم ایشان، با تمام وجود برای آسایش خانواده زحمت می کشد، سعی می کردم در غیاب ایشان کارهای خانه روی زمین نماند.

توجه به اهل خانه

همسرم خلق و خوق بسیار مناسبی داشت و همیشه با روی خوش با من و فرزندانش برخورد می کرد. شوخ طبعی همسرم را در خانه هیچ گاه فراموش نمی کنم. زیبارو بودن و اخلاق مناسب همسرم، باعث شده بود که ایشان را عاشقانه دوست داشته باشم.

مدت زمانی که شهید حسینی برای کار به روستاهای اطراف می رفت، فرزندانم دلتنگی می کردند، ولی من سعی می کردم جای خالی پدرشان را برایشان پر کنم. البته بچه ها حق داشتند، چون خیلی به بچه ها اهمیت می داد و دوستشان داشت. هر وقت به خانه می آمد، بچه ها را روی پایش می نشاند و با آن ها بازی می کرد.

یک سال دخترم ـ مروت ـ مریض شد و ما برای مداوای دخترم به سنندج آمدیم. شب نتوانستیم به روستا برگردیم و به همین خاطر به خانه یکی از آشنایان رفتیم. همسرم تا صبح بچه را روی سینه اش نشاند و با بچه بازی کرد. صاحب خانه فکر کرده بود که ما تنها همین فرزند را داریم. ولی وقتی از من شنید که بغیر از مروت سه فرزند دیگر هم داریم، از شدت علاقه همسرم به فرزندمان متعجب شد.

ماه رمضان

یک سال همسرم علی رغم اینکه تازه دندان هایش را کشیده بود و بسیار اذیت می شد، ماه مبارک رمضان را به طور کامل روزه گرفت. حتی بعضی از روزها با توجه به اینکه از اول صبح تا غروب مشغول کار بود من به ایشان می گفتم: بسیار ضعیف شده ای، اگر فکر می کنی سخت است روزه ات را افطار کن. ولی ایشان قبول نمی کرد.

پیشمرگان مسلمان کرد

بعد از اینکه سپاه پاسداران خواست در روستای شیان پایگاه احداث کند، همسرم ساخت این پایگاه را بر عهده گرفت و بنّایی این ساختمان را آغاز کرد و بعد از اتمام پایگاه، خودش هم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد و برای دفاع از انقلاب اسلامی سلاح به دست گرفت.

شهید سید نصرالله حسینی در میان همرزمانش در مقابل پایگاه روستای شیان(برادر زاده های شهید هم در این تصویر دیده می شوند)

جانبازی

سی ام آبان ماه سال 1363 همرزمان شهید حسینی خبر آوردند که همسرم در درگیری روستای حسن آباد از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. ما هم سریع خودمان را به سنندج رساندیم، ولی بیمارستان سنندج ایشان را به تهران منتقل کرده بود. برای ملاقات همسرم، به بیمارستان امام خمینی(ره) تهران رفتم. پزشکان بعد از معاینه همسرم گفتند: تیری به نخاع ایشان برخورد کرده و از نخاع وارد کبدش شده است و اگر بخواهیم تیر را از بدن خارج نماییم، احتمال زنده ماندن ایشان بسیار کم است، ولی اگر تیر در محل خودش باقی بماند احتمال دارد چند سالی بتواند به زندگی اش ادامه دهد.

بعد از اینکه همسرم را از بیمارستان ترخیص کردیم به روستا آمدیم. یک تخت خواب گوشه خانه گذاشته بودیم و همسرم روی تخت می خوابید. همسرم از کمر به پایین فلج شده بود و پاهایش هیچ حسی نداشت. اوایل خودم ایشان را به این طرف و آن طرف می چرخاندم که زخم بستر نگیرد، ولی بعد از مدتی که کمی تواناییش بالا رفت یک شال را از سقف تیرپوش خانه آویزان کرده بودیم و همسرم شال را می گرفت و به این طرف و آن طرف می چرخید.

بعد از مدتی یک کفش و لباس مخصوص برای همسرم تهیه کردیم که همسرم می توانست با این وسیله ای که شبیه یک اسکلت بود راه برود. همسرم را سرپا نگه می داشتیم و بندهای این لباس را محکم به بدن همسرم می بستیم و همسرم دستش را به لوله افقی که در ارتفاع یک متری از سطح خانه نصب کرده بودیم می گرفت و چند قدم راه می رفت.

همسرم بعد از اینکه به کمک آن لباس مخصوص کمی راه می رفت می گفت: به زودی خوب می شوم و دوباره کارم را ادامه خواهم داد، اما نمی دانست ... .

بعد از مجروحیت همسرم، تمام دوستان و همرزمانش، به یادمان بودند و هیچ گاه اجازه ندادند که تنهایی را احساس کنیم. دوستانش به ملاقاتش می آمدند و با این کارشان همسرم و ما را خوشحال می کردند.

پرستاری از همسر

در تمام مدتی که همسرم زمین گیر شده بود، تمام توانم را برای خدمت کردن به ایشان و جلب رضایتش به کار بستم. همسرم زمانی که می نشست، اصلاً شبیه یک جانباز قطع نخاعی نبود و اگر کسی ایشان را نمی شناخت، به فکرش هم خطور نمی کرد که ایشان مشکلی داشته باشد. در تمام این مدت عاشقانه از همسرم پرستاری کردم.

بعد از اینکه همسرم در درگیری روستای حسن آباد از ناحیه نخاع به درجه جانبازی نائل آمد، همواره سعی می کردم کاری نکنم که دلش را به درد آورم. گاهی پیش می آمد که تا صبح بر بالینش می نشستم و مراقبش بودم. صبح که می شد همسرم خطاب به من می گفت: «خداوند اجر خیرت دهد و همیشه در صحت و سلامت زندگی کنی». البته من پرستاری از همسرم را وظیفه و تکلیف خودم می دانستم.

همسر شهید سید نصرالله حسینی

استحمام و رفع حاجت

آن زمان خانه های روستا حمام نداشتند و من برای حمام کردن همسرم، آب گرم می کردم و یک مشمای بزرگ داخل خانه پهن می کردم و همسرم را در خانه شستشو می دادم.

همسرم نمی توانست به دستشویی برود و من برای رفع حاجت همسرم، بچه ها را به بیرون خانه می فرستادم و بازهم مشما روی تختش پهن می کردم و بعد از رفع حاجت همسرم، همسرم را تمیز می شستم. در طول این سه سال، تمام این کارها را با عشق و علاقه به همسرم انجام می دادم و هیچ گاه از انجام این کارها نه چندشم می شد و نه خسته می شدم.

همسرم جوانی و توانش را در راه اسلام و انقلاب هزینه کرده بود و من به هم وظیفه خود می دانستم که به ایشان خدمت کنم. به همسرم می گفتم: تمام این کارها وظیفه من است و من کار شاقی نگرده ام؛ اگر شما هم جای من بودید، این کار را برای من انجام می دادید.

هر بار که من کاری برای همسرم انجام می دادم، ایشان بلافاصله از من تشکر می کرد و می گفت: «شاید هیچ گاه نتوانم جواب محبت هایت را بدهم، از خداوند می خواهم که خودش جزای خیرت دهد».

پیشمرگ روح الله: آقای حسینی خودتان را معرفی کنید و خاطره ای از پدرتان برایمان نقل کنید.

بنده سید حشمت حسینی فرزند شهید سید نصرالله حسینی هستم. پدرم ما را خیلی دوست داشت. نوار کاستی از پدرم به یادگار مانده است که من و پدرم با هم در حال زمزمه کردن اشعار بومی و محلی هستیم. پدرم مرا روی سینه اش می نشاند و می گفت: اگر بزرگ شوی و بخواهی در مزرعه کار کنی، چتری برایت می خرم و روی سرت می گذارم که آفتاب به صورتت نخورد.

امروز که به آن زمان فکر می کنم، پیش خودم می گویم، پدرم برای اینکه ما غصه نخوریم که ایشان فلج است، تمام تلاشش را می کرد تا ما شاد باشیم و کمبودی در زندگی احساس نکنیم. سر و وضعمان نسبت به سایر بچه های روستا بهتر بود و پدرم اجازه نمی داد که از لحاظ خوراک و پوشاک از دوستانمان چیزی کمتر داشته باشیم.

آن زمان بستنی فروش، بستنی اش را داخل کلمن می ریخت و در روستا می چرخید و بستنی اش را می فروخت. پدرم به من می گفت: هرگاه بستنی فروش وارد روستا شد به من بگو تا پول بدهم برای خودت بستنی بخری.

پدرم می گفت: پدرتان پا ندارد ولی شما پاهای پدرتان هستید. وقتی که برادر کوچکم هفت ماه بعد از جانباز شدن پدرم به دنیا آمد پدرم می گفت: خداوند یک پای جدید به من داده است.

شهادت

بعد از ظهر روز بیست و هفتم شهریورماه سال 1366 بود که همسرم به من گفت: امروز وقت داری مرا به حمام ببری؟ گفتم : بله که وقت دارم. وسائل حمام همسرم را مهیا کردم. همین که مشغول شستن بدن همسرم شدم، چشمم به محل برخورد تیر افتاد، محل تیر به شدت قرمز شده بود و خون زیر پوستش جمع شده بود؛ به یاد حرف های پزشکش افتادم که گفت: تا روزیکه در زیر پوست و محل برخورد تیر خون جمع نشده باشد حال همسرت خوب است، ولی روزیکه در محل برخورد تیر، خون جمع شود، چند ساعتی بیشتر از عمر همسرت باقی نمانده است.

در حال شستن بدن همسرم بودم که ناگهان همسرم بی هوش شد. من فریاد زدم. به هر سختی بود بدن همسرم را شستم و لباس هایش را به تن کردم. صدایش به شدت گرفته بود و به سختی صحبت می کرد.

اقوام و آشنایان گرد من و همسرم جمع شدند. سر همسرم را روی پایم گذاشته بودم و هرچه اطرافیان می گفتند: سرش را روی متکا بگذار، نمی توانستم خودم را از همسرم جدا کنم. همسرم درحالیکه صداش به شدت گرفته بود، خطاب به من گفت: «بچه ها را به عنوان امانت به تو می سپارم».

همسرم نفس های آخرش را می کشید، دیدن جان سپردن همسرم برایم خیلی مشکل بود و دیدن این صحنه ناراحتم می کرد. همسرم چشمانش را بست و برای همیشه با ما خداحافظی کرد. طبق وصیت همسرم، خودم، برادر همسرم و یکی از آشنایان غسلش دادیم و پیکرش را در جوار آقا سید یوسف از فرزندان امام موسی کاظم(ع) به خاک سپردیم.

شهید سید نصرالله حسینی

پدرت به میهمانی خدا رفته است

من در کوچه بازی می کردم و نمی دانستم داخل خانه چه خبر است. یکی از آشنایان آمد و دستم را گرفت و مرا با خود به مسجد روستا برد. زمانی که به مسجد رسیدیم، دیدم پدرم را کفن پیچ کرده اند. جلو رفتم و کفن را کنار زدم و صورت زیبای پدرم را بوسیدم. نمی دانستم که این آخرین دیدار من و پدر می باشد. اطرافیانم می گفتند: پدرت چند روزی به میهمانی خدا رفته است؛ چند روز دیگر برمی گردد، ولی هیچ گاه پدر بازنگشت.

فرزندان صالح

بعد از شهادت همسرم تمام زندگیم شد تربیت فرزندانم. با تمام توان زحمت می کشیدم که بتوانم فرزندان صالحی تربیت کنم و امروز بعد از گذشت چندین سال از شهادت همسرم، وجدانم راحت است که از امانت های همسرم مانند تخم چشمانم محافظت کردم و اجازه ندادم فرزندانم به بیراهه کشیده شوند. به فرزندانم اجازه ندادم حتی یک شب را در منزل پدرم سپری کنند؛ چون نمی خواستم نسبت به قولی که به همسرم داده بودم کوتاهی کنم.

بعد از شهادت همسرم، اقوام و آشنایان کنارمان بودند و من و فرزندانم را حمایت می کردند تا غم از دست دادن شهید حسینی برای ما سخت نباشد.

اجر و مزد مادر

مادرم بعد از شهادت پدرم با تمام وجود از ما نگهداری می کرد. تا زمانی که پدرم زنده بود، مادرم با عشق و علاقه از ایشان پرستاری کرد و بعد از شهادت پدرم، با زحمت فراوان ما را بزرگ کرد و اگر امروز مادرم را با پای پیاده به مکه و مدینه ببریم و برگردانیم، اجر و مزد یک سالش را هم پرداخت نکرده ایم.

*** بر اساس این گزارش از شهید سید نصرالله حسینی هفت فرزند به نام های سیده فاطمه، سیده حفسن، سیده گلی، سیده مروت، سید حشمت، سیده زهرا، سید وسیم به یادگار مانده است. سید وسیم هشت ماه بعد از جانبازی پدرش به دنیا آمده و امروز دندان پزشک است.