شهید گلستان فقیری

گلستان فقیری
  • نام : گلستان فقیری
  • تاریخ تولد : 1339/3/2
  • محل تولد : روستای گاورود سنندج
  • تاریخ شهادت : 1365/10/28
  • محل شهادت : بمباران سنندج

شهیده گلستان فقیری

 

فرج الله محمدی جانباز 20 درصد و فرزند شهیده خاور محمدی و همسر شهیده گلستان فقیری در گفتگو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: مدتی بعد از اینکه گروهک دموکرات در در شب دهم ماه مبارک رمضان (19/3/1363) پدرم را با زبان روزه به شهادت رساندند، دست مادرم را گرفتم و ایشان را با خود به شهر سنندج آوردم.

 

منزل ما در محله چهار باغ سنندج بود و من و برادرم در یک خانه دو قسمتی زندگی می کردیم. من آن زمان در چلو کبابی فرد واقع در میدان انقلاب سنندج مشغول به کار بودم. زندگی ما ادامه داشت، تا اینکه در روز 28 دیماه سال 1365 از راه فرا رسید.

 

نزدیک ساعت 4 غروب بود و من بعد از اتمام ساعت کاری، یک سطل ماست خریده بودم و در حال آمدن به خانه بودم. چند دقیقه ای مانده بود به خانه برسم که صدای آژیر بلند شد و در یک چشم بر هم زدن جنگنده های عراقی در آسمان شهر ظاهر شدند. خواستم سریع خودم را به خانه برسانم، چند قدمی مانده بود به خانه برسم که سه راکت جنگنده های عراقی، سه طرف خانه را در با خاک یکسان کرد.

 

یکی از راکت ها به مقابل درب ورودی خانه خورد و من بر اثر موج انفجار به عقب پرتاب شدم و روی زمین افتادم و چیزی نفهمیدم. زمانی که به هوش آمدم، بلند شدم و سریع خودم را به خانه رساندم. مادرم مقابل درب منزل روی زمین افتاده بود. سر و صورتش سالم بود ولی ترکش راکت سینه و شکم مادرم را به کلی دریده بود. با دیدن پیکر بی جان مادرم، بغض گلویم را گرفت، جنازه مادرم را در آغوش گرفتم و دو دستی بر سرم کوبیدم. سرم را چرخاندم و دیدم همسرم کمی آنطرفتر روی زمین افتاده است. همسرم همراه طفلی که در رحم داشت، مظلومانه به شهادت رسیده بود.

 

نحوه شهادت

آن زمان کمتر خانه ای حمام داشت و مردم برای استحمام به حمام عمومی می رفتند. آن روز مادرم و همسرم با همدیگر به حمام عمومی می روند و مادرم، پیراهنی را که پدرم سال ها قبل از سفر مکه برایش سوغات آورده بود را می پوشد، ولی مادرم همان روز به شهادت می رسد.

 

آن روز دختر و پسرم هم کنار مادر و مادربزرگشان بودند و بر اثر برخورد راکت به زمین، دخترم ـ نادیا محمدی ـ از ناحیه سر مصدوم شد و هم اکنون جانباز 30/. می باشد و پسرم هم بدون اینکه آسیبی ببیند، روی زمین افتاده بود.

 

داخل کوچه پر بود از جنازه، مردم از هر طرف می آمدند و جنازه ها را به بیمارستان منتقل می کردند. زمانی که به بیمارستان توحید رسیدم، دیدم جنازه ها را روی هم ریخته اند. هر کس می خواست جنازه آشنایش را پیدا کند، باید جنازه ها را کنار می زد تا می توانست جنازه عزیزش را پیدا کند.

 

سر و روی مردم خونی بود، یا خودشان زخمی شده بودند و از بدنشان خون می رفت و یا اینکه شهدا و افراد مجروح را به بیمارستان منتقل کرده بودند و به همین خاطر خونی شده بودند.

 

برق بیمارستان قطع بود و همه چیز به هم ریخته بود، نیمی از شب گذشته بود که با کمک اقوام و آشنایان توانستیم جنازه مادر و همسرم را تحویل بگیریم. بعد از آن جنازه ها را به مسجد بردیم و در غسالخانه مسجد غسل دادیم و برای دفن به بهشت محمدی (ص) منتقل کردیم. مادرم و همسرم را کنار همدیگر دفن کردیم، فرزندم را که قرار بود یک ماه دیگر چشم به جهان بگشاید را در آغوش مادرش به خاک سپردیم.

 

استکبار جهانی بوسیله صدام جنایتکار، زندگی سختی را برایم رقم زده بود؛ در کمتر از چند دقیقه مادر، همسر، فرزند و زندگیم  را از دست داده بودم. خیلی سخت بود ولی هر طوری بود توانستم دختر و پسرم را بزرگ کنم. خودم برایشان غذا می پختم و لباس هایشان را می شستم.

 

مشکلات عصبی خودم هم بعد از موج انفجار بمب های اهدایی آمریکا به صدام، دامن گیرم شد و بیخوابی ها، ناراحتی و بی حوصلگی ها به سراغم آمد؛ هم اکنون گاهی وقت ها تمام شب را داخل خانه می چرخم و خواب به چشمانم نمی آید. حجم زیاد داروهایی که استفاده می کنم، مشکلات فراوانی را برایم بوجود آورده و پزشکان می گویند: باید کمتر دارو مصرف کنم، ولی مصرف کم دارو هم باعث افزایش دردهای عصبی ام می شود. پزشکان تجویز کرده اند که در مراسم عزاداری و مجالسی که غمگین و افسرده ام می کند، حاضر نشوم؛ یعنی ارتباطم را با مردم قطع کنم و شریک غم و غصه اطرافیانم نباشم.

 

امروز تمام این مشکلاتی را که دارم را با جان و دل پذیرا هستم به شرط اینکه یک وجب از خاک کشورم به دست دشمن نیفتد و مسئولین بتوانند عزت ایران اسلامی را به تمام جهان نشان دهند.//