شهید جواد کاکه جانی

جواد کاکه جانی
  • نام : جواد کاکه جانی
  • تاریخ تولد : 1368/2/2
  • محل تولد : روستای دلبران قروه
  • تاریخ شهادت : 1395/4/6
  • محل شهادت : ارتفاعات کوسالان سروآباد

شهید جواد کاکه جانی

 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: آقا جواد در دومین روز از اردیبهشت ماه سال 1368 در شهر دلبران به دنیا آمد. آقا جواد فرزند دوم خانواده بود و به عنوان تنها فرزند ذکور خانواده برادر چهار خواهر بود.

 

آقا جواد چهار ساله بود که به شهر قروه مهاجرت کردیم و در این شهر ساکن شدیم. آقا جواد و خواهرانش روز به روز بزرگ تر می شدند و من شاهد قد کشیدن میوه های زندگی ام بود. اولین روز بازگشایی مدارس زمانی که فرزندانم کیف مدرسه اشان را به دست می گرفتند، برای سلامتی و تندرستی اشان، قربانی می کردم و بعد آقا جواد و خواهرانش را راهی مهد علم و دانش می کردم.

 

آقا جواد دانش آموز باهوش و مستعدی بود و در مدرسه رستگاران هم به لحاظ ادب و تربیت و هم به لحاظ فراگیری علوم درسی جزء دانش آموزان ممتاز مدرسه محسوب می شد. حضور فعال ایشان در برنامه های فرهنگی، پرورشی و تربیتی مدرسه باعث شده بود همواره مورد تشویق مسئولین آموزشگاه قرار گیرد.

 

ادب و تربیت آقا جواد در منزل و در ارتباط با مادر و خواهرانش نیز به عینه قابل مشاهده و ستایش بود، ایشان با وقار و متانت خاصی با مادر و خواهرانش برخورد می کرد. آقا جواد در عین حال که احترام خاصی برای مادر و خواهرانش قایل بود، با مهربانی و عطوفت با آن ها برخورد می کرد و بوسیدن روی مادر و خواهرانش جزء کارهای بسیار عادی آقا جواد محسوب می شد.

 

آقا جواد در دبیرستان مشغول تحصیل بود که یک بار دیگر نقل مکان کردیم و این بار به خاطر وضعیت کاری خودم در شهر سنندج ساکن شدیم. بعد از اینکه آقا جواد موفق به اخذ مدرک دیپلم شد، به عنوان نیروی پاره وقت در سازمان بسیج دانشجویی مشغول به کار شد؛ اما این امر ایشان را راضی نمی کرد، چون خواسته قلبی ایشان خدمتی صادقانه آن هم بصورت تمام وقت بود. به همین خاطر در آبان ماه سال 1388 به صورت تمام وقت به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و همان طور که در دلنوشته هایشان مشهود است اولین روز ورودش به سپاه را به عنوان بهترین روز زندگی اش توصیف می کند. آقا جواد چندی بعد به گردان تکاوران معرفی شد و برای دوره آموزشی تکاوری در مرکز آموزش تکاوران شهر اصفهان تحت تعلیم قرار گرفت.

 

چند ماه بعد از اینکه آقا جواد آموزش یک ساله دوره تکاوری را با موفقیت پشت سر گذاشت، زندگی مشترکش را آغاز کرد. ایشان آن چنان شیفته کارش بود که دو روز بیشتر از آغاز زندگی مشترکش نگذشته بود که برای تکمیل دوره آموزشی مجدداً به اصفهان بازگشت و پیگیر کارش شد.

 

آقا جواد نه تنها فرزندی فداکار و برادری دلسوز بود، بلکه همسری مسئولیت پذیر و پدری مهربان نیز بود. اخلاق و منش خدا پسندانه اش به گونه ای بود که زبان زد دوستان و همرزمانش بود و در این راستا چندین مرتبه توسط فرماندهی محترم سپاه و لشکر عملیاتی 22 بیت المقدس به عنوان بسیج نمونه مورد تشویق قرار گرفت.

 

اخلاق و رفتار ایشان در بین اقوام و آشنایان ستودنی بود به طوری که بزرگ و کوچک از ایشان به نیکی یاد می کردند. علی رغم اینکه آقا جواد تنها فرزند ذکور خانواده بود و همواره چهار خواهر هم چون پروانه گرد وجودش می چرخیدند، اما هیچ گاه از انجام کارهای شخصی اش شانه خالی نمی کرد، بلکه گاهی اوقات کارهای مربوط به منزل را نیز انجام می داد. یک بار ایشان را مشغول جارو کشیدن خانه دیدم، کنارش رفتم و گفتم: آقا جواد مگر دختر شده ای که مشغول جارو کردن خانه ای! با لبخندی که همیشه روی لب داشت گفت: «من تمام کارهای مادرم را با عشق انجام می دهم و همه جوره مخلص مادرم هستم، البته مخلص پدرم نیز هستم».

 

آقا جواد جوانی محکم، استوار و صبور بود و علی رغم اینکه سن و سالی نداشت، اما از قدرت درک و تعقل بالایی برخوردار بود. آقا جواد ایمانی راسخ و باوری محکم داشت. از حق خودش می گذشت، ولی حاضر نمی شد که اندکی از حق و حقوق دیگران پایمال شود.

 

آقا جواد خیر خواه مردم بود و در طول عمر با برکتش احدی را نا امید از درب خانه اش رد نکرد. هر وقت در مناسبت ها مختلف گوسفند قربانی می کردیم، معترض می شد که پدر! شکر خدا اطرافیان ما همگی دستشان به دهنشان می رسد، شما چرا این قربانی را برای اقوام و آشنایان می برید؟ این قربانی سهم کسانی است که هفته ها و ماه ها یک تکه گوشت در منزلشان پخت نمی شود. آقا جواد حتی اجازه نمی داد که سهمی از قربانی را برای خودمان برداریم و معتقد بود این قربانی را باید تمام و کمال به نیازمندان و مستمندان بدهیم که ثوابش به صورت کامل نصیب ما شود.

 

بر اساس این گزارش این  مرزبان دلاور و غیور برای دفاع از اسلام و قرآن در تاریخ ششم تیر ماه سال 1395 ه.ش مصادف با بیست و یک رمضان سال 1437 ه.ق در غرب کشور و در منطقه کوسالان سروآباد در درگیری با اشرار و عناصر ضد انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش که نوشیدن شربت گوارای شهادت و همنشینی با سید الشهداء بود رسید.

 



 

سال 1390 به واسطه ازدواج شهید جواد کاکه جانی با خواهرم با این شهید بزرگوار آشنا شدم و بعد از مدتی که خودم نیز وارد سپاه پاسداران شدم و در گردان تکاوران مشغول خدمت شدم، بعد از ورود من به گردان تکاوران دوستی و رفاقت ما عمق بیشتری پیدا کرد.

 

شهید کاکه جانی بسیار مؤدب بود و علی رغم اینکه چند سالی از من بزرگتر بود، ولی برای من احترام ویژه ای قایل بود. این برخورد شهید کاکه جانی باعث شده بود که من همواره به چشم برادر بزرگتر به ایشان نگاه کنم و خودم را برادر کوچکتر شهید کاکه جانی قلمداد کنم.

 

ادب و تربیت شهید کاکه جانی در خانه زبانزد خاص و عام بود. علی رغم رفاقت من و شهید کاکه جانی گاهی به قدری برای بنده احترام قایل می شد که از برخورد محترمانه شهید خجالت می کشیدم؛ نه تنها بنده بلکه با سایر اعضای خانواده نیز با ادب و متانت خاصی برخورد می کرد. روابط فامیلی ما هیچ گاه وارد محیط کاری نمی شد و شهید کاکه جانی امور مربوط به حوزه کاری را با جدیت دنبال می کرد و اهمیت خاصی به خرج می داد.

 

پاییز سال 1394 تعدادی از نیروهای لشکر به عنوان مدافع حرم به سوریه اعزام شدند. شهید کاکه جانی علی رغم تلاش فراوان در این مرحله نتوانست به سوریه اعزام شود، ولی در نهایت در مرحله دوم به سوریه اعزام شد. شهید کاکه جانی همزمان با اعزام زائران به کربلای معلا برای مراسم اربعین سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) به سوریه اعزام شد. در واقع شهید کاکه جانی به همراه چند تن از دوستان تمام کارهای مربوط به پیاده روی اربعین را انجام داده بود ولی زمانی که قصد خروج از پادگان و رفتن به کربلا را داشت، متوجه می شود که نامش در لیست اعزام به سوریه قرار دارد، به همین دلیل سفر به سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) جایگزین سفر کربلا کرد.

 

در عملیات های زیادی توفیق حضور در جوار شهید کاکه جانی را داشتم. شهید کاکه جانی در انجام عملیات ها بسیار با روحیه بود و خستگی برایش معنایی نداشت. از بودن در کنار شهید کاکه جانی احساس غرور می کردم و بر خود می بالیدم. شهید کاکه جانی از جمله همرزمانی بود که هوای دوستانش را داشت و تا حد توان به همرزمانش کمک می کرد.

 

در آخرین عملیاتی که به ارتفاعات کوسالان اعزام شدیم، من در شیفت مرخصی بودم و زمانی که از اعزام نیروها به این منطقه مطلع شدم، سریع به محل گردان مراجعه کردم تا به همراه نیروها به منطقه اعزام شوم. شب قبل از اعزام به خانه شهید کاکه جانی رفتم و از خواهرزاده ام ـ فرزند کاکه جانی ـ فیلم گرفتم تا زمانی که شهید کاکه جانی را می بینم فیلم فرزندش را به ایشان نشان دهم. ولی زمانی که به محل گردان رسیدم، خیلی زود به منطقه اعزام شدیم و من نتوانستم آخرین لبخندهای فرزند شهید کاکه جانی را به ایشان نشان دهم.

 

زمانی که به منطقه رسیدیم، از یکی از بچه ها شنیدم که شب قبل وقتی نیروها به محل کمین اعزام شده اند، شهید کاکه جانی به تنهایی سلاح تیربار و جعبه مهمات تیربار را حمل کرده است، همان جا تصمیم گرفتم که امروز حتماً شهید کاکه جانی را کمک کنم. با اصرار فراوان جعبه مهمات را از شهید کاکه جانی می گرفتم و دقایقی کمکش می کردم، ولی شهید بلافاصله جعبه مهمات را از من می گرفت و می گفت: خسته شده ای.

 

مجموع وزن سلاح و مهمات شهید کاکه جانی که تیربارچی گردان تکاوران بودند چیزی در حدود 14 الی 15 کیلو گرم بود و لازمه حمل این مقدار بار اضافی، علاوه بر قدرت جسمانی بسیار بالا، داشتن ایمان قوی است که اراده شخص را برای تحمل سختی ها تقویت کند.

 

مصافت طولانی بود و خستگی بر نیروها چیره شده بود و برای اینکه بتوانیم بر این خستگی غلبه کنیم، سلاح و مهمات هم دیگر را حمل می کردیم. برخی مناطق به اندازه ای از لحاظ پوشش دارای پستی و بلندی بود که مجبور بودیم به صورت انفرادی و بدون هیچ سلاح و مهماتی از منطقه عبور کنیم تا نفر بعدی سلاح را برای ما پرتاب کند و بعد خودش از آن ارتفاع بالا بیاید و یا از آن بلندی پایین برود. به هر سختی بود بعد از چند ساعت پیاده روی به محلی که از قبل تعیین شده بود رسیدیم.

 

نحوه عملیات به گونه ای طراحی شده بود که بتواینم نیروهای ضد انقلاب را به منطقه مورد نظر هدایت کنیم و بعد از آن از چند محور به آن ها حمله کنیم. طی چند مرحله از بی سیم شنیدیم که چند نفر از نیروهای ضد انقلاب توسط تیم های مختلف مورد هدف قرار گرفته و به هلاکت رسیده اند. شنیدن این اخبار باعث تقویت روحیه نیروها می شد.

 

در حال پیشروی به طرف نیروهای ضد انقلاب بودیم که ناگهان با آتش سنگین نیروهای ضد انقلاب روبرو شدیم. خیلی سریع پشت صخره ها پناه گرفتیم. شهید کامران حسین پور نفر اول تیم ما بود و در همان لحظه اول از ناحیه سر مورد هدف قرار گرفت و به شهادت رسید. ما هم شروع به تیراندازی کردیم و توانستیم تک تیرانداز نیروهای ضد انقلاب را مورد هدف قرار دهیم. در حین درگیری یک آن متوجه شدم که شهید کاکه جانی هم مورد هدف گلوله قرار گرفته است. تعداد زیادی گلوله به شهید کاکه جانی اصابت کرده بود، ناله های شهید کاکه جانی را می شنیدم، ولی کاری از من ساخته نبود. درگیری ادامه داشت تا اینکه یکی دیگر از اعضای نیروهای ضد انقلاب را مورد هدف قرار دادیم.

 

با رسیدن همرزمانم، نیروهای ضد انقلاب عقب نشستند و درگیری به اتمام رسید. ترکش نارنجک به سرم اصابت کرده بود و سر و صورتم غرق خون بود، خون های صورتم را کنار زدم و خودم را به بالین شهدا رساندم. شهید کامران حسین پور و شهید جواد کاکه جانی به شهادت رسیده بودند و فقط آه و حسرت جا ماندن از کاروان شهدا برای من باقی مانده بود.

 

شهیدان کامران حسین پور و جواد کاکه جانی طالب شهادت در جوار بارگاه ملکوتی حضرت زینب (س) بودند ولی خداوند مقدر کرده بود که خون این عزیزان در خطه خونرگ کردستان بر زمین جاری شود تا سندی باشد بر مظلومیت مردم کردستان و پلیدی نیروهای ضد انقلاب.

 

بعد از اینکه پیکر مطهر شهدا را به شهرستان قروه منتقل کردیم، شهید کامران حسین پور را در گلزار شهدای شهرستان قروه و پیکر شهیدان علی پویا و جواد کاکه جانی را در زادگاهشان ـ دلبران ـ دفن کردیم.

 

البته نفرات باقی مانده گروهک ضد انقلاب در مرحله ای دیگر در کمین رزمندگان سپاه اسلام گرفتار شدند و به درک واصل شدند. و هدف شومشان از ورود به کردستان را برای همیشه تاریخ با خود به گور بردند.

 



 

فرمانده سابق گردان تکاوران لشکر 22 بیت‌المقدس کردستان در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: از اولین روزهایی که وارد گردان تکاوران لشکر 22 بیت‌المقدس شدم با شهیدان جواد کاکه جانی و کامران حسین پور ارتباط عمیقی پیدا کردم. شهید کاکه جانی اذان گوی گردان بود و به واسطه چهره نورانی که داشت از همان اولین دقایق مهرش به دلم نشست و این ارتباط عمیق تر شد.

 

در طول 28 ماهی که با شهیدان جواد کاکه جانی و کامران حسین پور همکار و همرزم بودم، این دو شهید را بیشتر به عنوان چهره های فرهنگی گردان می شناختم؛ پیشتازی در انجام کارهای فرهنگی و هم چنین برپایی نماز جماعت و اجرای برنامه های مذهبی و تزریق روحیه ایثار و از خود گذشتگی از ویژگی های بارز این دو شهید گرانقدر بود. تکبیرهای شهید کاکه جانی هنگام ورزش هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شود.

 

هر وقت که شور و شوق این دو شهید گرانقدر را در برپایی مراسم دعای توسل، کمیل و ندبه می دیدم، با خودم می گفتم: این دو نفر باید در معاونت فرهنگی فعالیت می کردند، ولی وقتی که زمان آموزش رزم می رسید، نظرم عوض می شد و از حضور این دو رزمنده ورزیده و چابک در میان نیروهای گردان تکاوران خوشحال می شدم. نیرو و قدرت جسمانی همزمان با چابکی و تیزی شهید کاکه جانی خارق العاده بود.

 

شهید کامران حسین پور علی رغم اینکه آر . پی . جی زن گردان بود، یکی از حرفه ای ترین راننده های گردان نیز محسوب می شد که در زمینه تعمیر ماشین نیز تبهر خاصی داشت و در بسیاری از موارد ماشین های گردان را به شخصه مورد بازبینی و تعمیر قرار می داد.

 

شهید حسین پور در یکی از شهرهای شمالی کشور متولد شده بود و خانواده اش نیز ساکن تهران بودند، ولی ایشان در کردستان ازدواج کرده بود و به همراه همسر و فرزندانش در شهرستان قروه ساکن بود. شهید حسین پور مهمان استان ما بود و همین امر باعث شده بود که نیروهای گردان تکاوران احترام ویژه ای برای ایشان قائل باشند.

 

شهید جواد کاکه جانی تیربارچی گردان بود. جواد تنها فرزند ذکور خانواده اش بود و به همین خاطر مدام به او می گفتم: آقا جواد! چشم امید خانواده ات به تو می باشد، اگر امکان دارد کمتر خودت را به خطر بیانداز و در عملیات ها شرکت کن، ولی جواد گوشش به این حرف ها بده کار نبود.

 

گردان تکاوران را به چند تیم تقسیم کرده بودیم که در هر نوبت یک تیم را به منطقه اعزام کنیم، ولی جواد علاوه بر اینکه به همراه تیم خودش به منطقه اعزام می شد، در سایر اعزام ها به همراه سایر تیم ها نیز به منطقه اعزام می شد.

 

شش ماه قبل از اینکه خبر اعزام نیروهای داوطلب به سوریه در لشکر 22 بیت المقدس منتشر شود، شهید کاکه جانی و شهید حسین پور به من مراجعه کردند تا نام آن ها را به عنوان نیروی داوطلب در لیست قرار دهم. من ابتدا با هر دو نفر مخالفت کردم و گفتم: «هر کس را بخواهیم به سوریه اعزام کنیم، شما دو نفر را اعزام نخواهیم کرد؛ جواد تنها فرزند ذکور خانواده اش است و کامران هم مهمان استان ماست. پس فکر رفتن به سوریه و دفاع از حرم عقیله بنی هاشم(س) را از ذهنتان خارج کنید».

 

در اولین اعزام نیروهای داوطلب به سوریه هیچ کدامشان را اعزام نکردیم. در طول 50 روزیکه نیروهای داوطلب لشکر 22 بیت المقدس در سوریه بودند، شهید کاکه جانی و شهید حسین پور نزدیک به 50 مرتبه به من مراجعه کردند تا در اعزام بعدی حتماً نام آن ها را در لیست پیشنهادی بگنجانم.

 

شهیدان کاکه جانی و حسین پور یک نسبت فامیلی نیز با هم داشتند و هر دو داماد یک خانواده بودند. و این دلیلی بود برای مخالفت من با اعزام همزمان این عزیز به سوریه. در نهایت شهید کاکه جانی توانست با اصرار فراوان موافقت من را کسب کند و به سوریه اعزام شود.

 

در نهایت شهید کاکه جانی همسر په به ماهش را رها کرد و به سوریه اعزام شد. در طول مدتی که شهید کاکه جانی در سوریه حضور داشت با هم در ارتباط بودیم. شهید کاکه جانی قبل از اعزام به سوریه، مدام از شهادت و توفیق شهادت صحبت می کرد، ولی بعد از بازگشت از سوریه دیگر آن جواد سابق نبود. شنیدن صحبت های جواد که مدام درباره شهادت حرف می زد، آزارم می داد.

 

شهید کاکه جانی تیربارچی گردان تکاوران بود، ولی به تمامی سلاح های گردان تکاوران تسلط کامل داشت. نیروهای اعزامی به سوریه اکثراً تک تیرانداز بودند، و جواد برای اینکه راحت تر بتواند به سوریه اعزام شود، دوره ویژه تک تیراندازی و کار با قناصه را نیز طی کرد. جواد برای اینکه بتواند همیشه در عملیات ها حضور داشته باشد و علاوه بر نیروهای اعزامی به همراه تیم به منطقه اعزام شود، کار با اکثر سلاح ها را یاد گرفته بود و در اکثر عملیات ها به عنوان نیروی علاوه بر سازمان به همراه تیم به منطقه اعزام می شد.

 

شهیدان کاکه جانی و حسین پور دوره تکاوری را با موفقیت پشت سر نهاده بودند و آموزش چتربازی را نیز که در اردیبهشت ماه سال 95 برگزار شده بود، با موفقیت طی کرده بودند و جزء زبده ترین نیروهای گردان محسوب می شدند.

 

زمانی که با اعزام شهید حسین پور به سوریه مخالفت کردم، ایشان با مراجعه به فرمانده لشکر از ایشان خواسته بودند که نامشان در لیست بعدی گنجانده شود، ولی قسمت شهید حسین پور این بود که در کردستان شربت شهادت را سر بکشد.

 

به نسبت امنیت پایداری که بر منطقه حاکم بود و گروهک های ضد انقلاب جرأت جسارت و خودنمایی نداشتند، شهادت نیز در منطقه کم رنگ شده بود و این مسئاله به دغدغه ای برای نیروهای گردان تکاوران تبدیل شده بود. بارها این دو شهید گرانقدر به من مراجعه کرده بودند، که مبادا عملیاتی به من پیشنهاد شود و من از قبول آن سر باز بزنم. شهید کاکه جانی می گفت: شما به فرمانده سپاه استان پیشنهاد دهید که نیروهای گردان تکاوران آمادگی دارند که به صورت داوطلبانه به هر منطقه ای اعزام شوند و با نیروهای ضد انقلاب مقابله کنند.

 

سال 1393 به منطقه کلار زرده و کفارستان در آن طرف شهرستان اشنویه اعزام شدیم. این مناطق به دلیل سرمای استخوان سوز و ارتفاعات صعب العبوری که دارد، به عنوان یکی از خطرناک ترین مناطق محسوب می شوند. در طول 4 ماهی که نیروهای گردان تکاوران در این مناطق مستقر بودند، شاهد جان فشانی و ایثار نیروهای گردان خصوصاً شهیدان کاکه جانی و حسین پور بودم.

 

شناسایی منطقه و هم چنین ساخت سنگر و جان پناه یکی از کارهای نیروهای گردان تکاوران در این منطقه بود که در آن سرمای شدید به سختی انجام می شد، ولی زمانی که مأموریت ما به اتمام رسید، شهید کاکه جانی می گفت: کاش این امکان وجود داشت که این مأموریت را تمدید می کردیم و مدت زمان بیشتری در این مکان می ماندیم.

 

شهید کامران حسین پور یکی از حرفه ای ترین راننده های گردان تکاوران بود و به همین دلیل مدتی به عنوان راننده فرمانده لشکر مشغول به خدمت شد، ولی بعد از گذشت شش ماه و به اصرار خودش دوباره به گردان تکاوران منتقل شد. وقتی دلیل اصرارش برای ملحق شدن به نیروهای گردان تکاوران را پرسیدم گفت: من چیزی را در گردان تکاوران یافته ام که نمونه اش را در سایر معاونت ها ندیده ام.

 

شهید کاکه جانی با اینکه ساکن سنندج بود، ولی به صورت شیفتی خدمت می کرد. با اینکه می توانست به صورت اداری خدمت کند و بعد از ساعت اداری نزد خانوده اش باشد، ولی دوست داشت شب ها نیز در گردان بماند، زمانی هم که به مرخصی می رفت، به من می گفت: اگر اتفاقی افتاد حتماً با من تماس بگیرید، خودم را سریع به گردان می رسانم. ایشان دو سال بعد از ازدواجش و با اصرار ما کارش را به صورت اداری تغییر داد. البته خیلی وقت ها نیز قبل از ساعت 5 بعد از ظهر از گردان خارج نمی شد.

 

من به عنوان کسی که با نیروهای گردان تکاوران ارتباط دارم، به جرأت می گویم: نیروهای گردان تکاوران لشکر 22 بیت المقدس جزء پاکترین و مخلص ترین نیروهای سازمان رزم سپاه محسوب می شوند. این نیروهای بعد از شهادت این شهیدان گرانقدر، با قدرت و سلحشوری بیشتری به طرف دشمن هجوم می برند و موفق می شوند که نیروهای دشمن را به هلاکت برسانند. خون پاک این شهیدان گرانقدر، حیات تازه ای را به نیروهای گردان تکاوران بخشیده است و امروز نیروهای گردان تکاوران با هوشیاری بیشتری در کمین نیروهای ضد انقلاب هستند.

 



 

یکی از همرزمان شهیدان جواد کاکه جانی و کامران حسین پور در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: اواخر سال 1388 بود که شهید جواد کاکه جانی وارد گردان تکاوران لشکر 22 بیت المقدس شد و حدود یک سال بعد و در روزهای پایانی سال 1389 شهید کامران حسین پور نیز وارد گردان تکاوران شد.

 

نیروهای گردان تکاوران با عشق و علاقه و به صورت داوطلب به عضویت نیروهای صابرین در می آیند و تمام سختی های عضویت در نیروی صابرین را با جان و دل قبول می کنند تا بتوانند با تمام وجودشان از مرزهای ایران اسلامی دفاع کنند.

 

شهیدان کاکه جانی و حسین پور با پشت سر نهادن دوره های آموزشی تکاوری از قبیل چتربازی، صخره نوردی، آب برد، غواصی، جنگل، کویر و زندگی در شرایط سخت به مدت یک سال، به عنوان تکاور وارد گردان تکاوران لشکر 22 بیت المقدس شدند.

 

در اولین روزهایی که شهید کاکه جانی وارد گردان تکاوران شدند، بنده ایشان را به عنوان نیرویی مؤمن، مخلص و یک بسیجی جهادگر در سطح استان می دیدم. روحیه جهادی و شهادت طلبی شهید کاکه جانی از اولین روزهای ورودش به گردان تکاوران، ایشان را به عنوان شخصیتی نمونه و الگو به همرزمانش معرفی کرد.

 

شهید کاکه جانی پرداختن به امور فرهنگی را هم راستا با کار رزمی در گردان تکاوران می دانست و به همین دلیل نیز مدتی به صورت داوطلب مسئولیت فرهنگی گردان تکاوران را عهده دار شد و اجرای برنامه های ارزشی از قبیل برگزاری مراسم دعا و نیایش را با نظم و ترتیب خاصی در سطح گردان تکاوران به اجرا در می آورد.

 

شهید کاکه جانی مؤذن گردان تکاوران لشکر 22 بیت المقدس بود؛ در عملیات ها و دوره های مختلف که نیروهای گردان به مناطق مختلف اعزام می شدند، ایشان به صورت داوطلب و با عشق و علاقه اذان می گفت. شهید کاکه جانی دو روز قبل از شهادتش آخرین اذانش را در سروآباد گفت؛ اذان ظهر آخرین اذان شهید کاکه جانی بود.

 

شهید کاکه جانی از جمله نیروهای مخلص گردان تکاوران بود که خستگی را خسته کرده بود. در عملیات اخیری که به ارتفاعات کوسالان سروآباد اعزام شدیم، نیروهای گردان تکاوران هر شب در کمین نیروهای ضد انقلاب بودند و شهید کاکه جانی از جمله این نیروها بود که هر شب در کمین شرکت می کرد. با توجه به اینکه شهید کاکه جانی تیربارچی گردان بود و این سلاح نیز وزن تقریباً زیادی دارد، من به ایشان گفتم: با توجه به اینکه در طول این چند شب شما در کمین شرکت کرده اید، امشب می توانید استراحت کنید و با اتفاق نیروها به کمین نیایید. اما ایشان قبول نکرد و به همراه نیروها به منطقه اعزام شد. شهید کاکه جانی برای اینکه به ما نشان دهد با کلمه خستگی غریبه است، هر دو جعبه مهماتش را داخل کوله پشتی اش قرار داده بود و سلاحش را روی دوشش گرفته بود و به منطقه آمده بود.

 

شهید کاکه جانی در انجام هر مأموریتی پیش قدم بود، همین پیش قدم بودن ایشان باعث شده بود که به هر سلاحی که در گردان تکاوران کاربرد دارد تسلط کامل داشته باشد. شهید کاکه جانی علاوه بر اینکه تیربارچی قهاری بود، دوره قناصه زنی را هم پشت سر گذاشته بود. تیربارچی در پشتیبانی نزدیک کاربرد دارد و شهید کاکه جانی به عنوان یکی از بهترین تیربارچی های گردان تکاوران به انواع آتش های تیربار آشنایی و تسلط کامل داشت.

 

نیروهای گردان زمانی که شهید کاکه جانی به عنوان تیربارچی به همراه تیم به منطقه اعزام می شد، اعتماد صد در صدی به پشتیبان خود داشتند. همین تسلط شهید کاکه جانی به سلاح تخصصی اش باعث شده بود که ایشان بارها مورد تشویق بازرسان سازمان قرار گیرد و لوح های تقدیر فراوانی دریافت نماید.

 

روحیه جهادی شهید کاکه جانی باعث شده بود، هر وقت با مشکلی روبرو می شدیم به ایشان مراجعه کنیم و از ایشان کمک بخواهیم. پیاده روی های طولانی مدت و کمین های چندین ساعته باعث ضعف شدید بدنی نیروهای گردان می شد، در این مواقع تنها کسی که حاضر بود پشتیبانی، تدارکات، نگهبانی و تأمین نیروهای گردان متقبل شود، شهید کاکه جانی بود. در این مواقع تنها کسی که حامی بچه های گردان بود شهید کاکه جانی بود. ایشان بدون هیچ چشم داشتی، کارهای اضافی گردان را انجام می داد.

 

شهید کاکه جانی بسیار بی ریا بود. ایشان تازه از سوریه به ایران بازگشته بود و همه نیروهای گردان مشتاق دیدار ایشان بودند. حتی پدر شهید کاکه جانی نیز ایشان را زیارت نکرده بود و به همین خاطر به محل گردان مراجعه کرده بود. همه منتظر شهید کاکه جانی بودیم که از اتاق بیرون بیاید و از سوریه برای ما صحبت کند که متوجه شدیم، ایشان مشغول تمیز کردن سرویس بهداشتی گردان هستند. شهید کاکه جانی این کارها را بدون در نظر گرفتن سلسله مراتب و در راه رضای خداوند انجام می داد.

 

بچه های گردان تکاوران شهید کاکه جانی را با سلام هایش می شناختند. گاهی پیش می آمد که به دلیل مشغله زیاد متوجه سلام شهید کاکه جانی نمی شدم، ولی شهید کاکه جانی تا چندین مرتبه سلامش را تکرار می کرد. زمانی که سرم را بلند می کردم و چهره گشاده و لب های خندان جواد را می دیدم تازه متوجه می شدم که ایشان چند مرتبه به من سلام داده است و من متوجه نشده ام.

 

 



 

 

یکی از همرزمان شهیدان کامران حسین پور و جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: اواخر خردادماه بود که به گردان تکاوران اعلام شد که چند تیمبرای مقابله با گروهک های ضد انققلاب به منطقه سروآباد و ارتفاعات کوسالان اعزام شود. ما هم چند تیم زبده را برای انجام این مأموریت به منطقه اعزام کردیم.


اعزام به مأموریت و انجام عملیات های سخت و سنگین یکی از مواردی است که نیروهای گردان تکاوران با عشق و علاقه آن را انجام می دهند. اما کمین های طولانی مدت، کم خوابی، پیاده روی های طاقت فرسا، تغذیه کم و حمل سلاح و تجهیزات سنگین باعث می شود هر نیرویی دچار ضعف جسمانی شود و تنها قدرت ایمان و اراده می تواند یک رزمنده را در این شرایط سخت ثابت قدم نگه دارد. و نیروهای گردان تکاروان به دلیل داشتن قدرت ایمان و عشق به دفاع از تمامیت ارضی ایران اسلامی تمام این سختی ها را به جان می خرند و با عشق و علاقه از خاک ایران اسلامی دفاع می کنند.


من مسئولیت یکی از تیم های اعزامی به ارتفاعات کوسالان را بر عهده داشتم و شهیدان جواد کاکه جانی و کامران حسین پور نیر از اعضای تیم بنده بودند. شناخت چندین ساله ای که از این عزیزان داشتم، باعث شده بود نسبت به انجام موفقیت آمیز مأموریت اطمینان داشته باشم. یکی از پیش شرط های عملیات موفقیت آمیز داشتن نیروهای گوش به فرمان و مؤدب است که شهیدان کاکه جانی و حسین پور از جمله نیروهای سرآمد در این زمینه بودند، که به راحتی می توانستند الگویی برای سایر نیروها باشند.


در طول مدتی که در ارتفاعات کوسالان مستقر بودیم شرایط بسیار سخت و طاقت فرسا بود؛ پیاده روی های طولانی مدت، کمین های چندین ساعته و گرسنگی و تشنگی کشیدن ها طاق فرسا تقریباً کار هر شب نیروهای گردان بود. چند شب قبل از شهادت شهیدان کاکه جانی و حسین پور، به بنده اعلام شد که مقداری آذوقه و مهمات به یکی از نقاط در ارتفاعات کوسالان منتقل کنم. برای انجام این کار باید یکی از نیروها را با خود همراه می کردم، ولی بچه های گردان خسته بودند و بعد از چندین ساعت پیاده روی و کمین، تازه به مقر رسیده بودند و من نمی توانستم به خودم اجازه دهم که یکی از نیروها را دوباره به این مأموریت اعزام کنم. در همین حین چشمم به شهید کاکه جانی افتاد. همین که شهید کاکه جانی را صدا زدم، ایشان خیلی سریع جیب خشاب و اسلحه اش را برداشت و گفت: برویم.


آن شب به اتفاق شهید کاکه جانی به نقطه مورد نظر رفتیم و مأموریت محوله را انجام دادیم. دست شهید کاکه جانی آن شب به یک فلز تیز خورد و زخمی شد. وقتی در کنار پیکر شهید کاکه جانی حاضر شدم، زخم چند روز قبلش خاطرات آن شب را در ذهنم زنده کرد.


روز قبل از شهادت شهیدان کاکه جانی و حسین پور، در نقطه ای در ارتفاعات کوسالان با تعدادی از نیروهای ضد انقلاب درگیر شدیم. طرح و نقشه ما برای رویارویی با نیروهای ضد انقلاب این گونه بود که باید تعدادی از نیروها از یک جناح با نیروهای ضد انقلاب درگیر شوند تا تیم اصلی بتواند ضربه اصلی را از جناح اصلی به نیروهای ضد انقلاب وارد کند. چند نفر از نیروهای تیم را با خود همراه کردم تا به عنوان تیم فرعی وارد صحنه شویم، بیشتر از چند متری به طرف موضع دشمن حرکت نکرده بودیم که متوجه شدم شهید کاکه جانی که تیربارچی بود پشت سر بچه هاست. به شهید کاکه جانی گفتم: تو کجا می آیی؟ لبخندی زد و گفت: این بچه ها تیربارچی می خواهند و من هم باید باشم.


در شرایطی که احتیاجی به شهید کاکه جانی نداشتیم، ایشان جان خود را به خطر انداخته بود و پشت سر تیم می آمد. این حس وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری نسبت به اعضای تیم و حتی گردان تکاوران باعث شده بود که نیروهای گردان شهید کاکه جانی را از ته دل دوست داشته باشند.


روز ششم تیرماه صبح زود به اتفاق نیروهای گردان به طرف ارتفاعات کوسالان حرکت کردیم. تیم های اطلاعاتی و یگان های شناسایی در حال رصد تردد نیروهای ضد انقلاب در این ارتفاعات بودند. ما باید نیروهای ضد انقلاب را به نقطه ای که از قبل تعیین شده بود هدایت می کردیم، تا راحت تر بتوانیم با آن ها درگیر شویم.


چیدمان نفرات تیم را با توجه به نوع و پوشش منطقه انجام دادیم و به راه افتادیم. هوا به شدت گرم بود و پشت سر گذاشتن پستی و بلندی ها با توجه به تجهیزات سنگینی که حمل می کردیم، کار را سخت تر می کرد. در طول مسیر برای تجدید قوا چند بار استراحت کوتاهی کردیم و دوباره به راه خود ادامه دادیم. علی رغم اینکه خستگی در چهره نیروها موج می زد، اما هر لحظه که شهیدان کاکه جانی و حسین پور را می دیدم متوجه عزم راسخ این دو عزیز می شدم.


شهید کاکه جانی چفیه زرد رنگی به سرش بسته بود و با خنده هایش به بچه ها روحیه می داد و شهید حسین پور هم که آر. پی. جی زن گردان بود، در این عملیات اسلحه سبک به دست گرفته بود و به تیم اضافه شده بود. ما در این عملیات به آر. پی. جی زن احتیاج نداشتیم، ولی شهید حسین پور اسلحه اش را عوض کرده بود و با یک سلاح سبک در کنار اعضای تیم حضور داشت.


در طول مسیر به همراه سایر تیم ها در چندین نقطه با نیروهای ضد انقلاب درگیر شدیم و توانستیم تعدادی از نیروهای ضد انقلاب را به درک واصل کنیم، اما شهید کاکه جانی و شهید حسین پور در یک نقطه با نیروهای ضدانقلاب درگیر می شوند و در نهایت به آرزوی دیرینه اشان که شهادت در راه اسلام و قرآن بود رسیدند.


شهادت در ماه مبارک رمضان و آن هم در لیالی قدر لیاقت می خواهد که این دو شهید گرانقدر به واسطه خلوص نیت، بی ریایی و روحیه جهادی که داشتند به آن رسیدند.

 



 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: آقا جواد در دومین روز از اردیبهشت ماه سال 1368 در شهر دلبران به دنیا آمد. آقا جواد فرزند دوم خانواده بود و به عنوان تنها فرزند ذکور خانواده برادر چهار خواهر بود.

 

آقا جواد چهار ساله بود که به شهر قروه مهاجرت کردیم و در این شهر ساکن شدیم. آقا جواد و خواهرانش روز به روز بزرگ تر می شدند و من شاهد قد کشیدن میوه های زندگی ام بود. اولین روز بازگشایی مدارس زمانی که فرزندانم کیف مدرسه اشان را به دست می گرفتند، برای سلامتی و تندرستی اشان، قربانی می کردم و بعد آقا جواد و خواهرانش را راهی مهد علم و دانش می کردم.

 

آقا جواد دانش آموز باهوش و مستعدی بود و در مدرسه رستگاران هم به لحاظ ادب و تربیت و هم به لحاظ فراگیری علوم درسی جزء دانش آموزان ممتاز مدرسه محسوب می شد. حضور فعال ایشان در برنامه های فرهنگی، پرورشی و تربیتی مدرسه باعث شده بود همواره مورد تشویق مسئولین آموزشگاه قرار گیرد.

 

ادب و تربیت آقا جواد در منزل و در ارتباط با مادر و خواهرانش نیز به عینه قابل مشاهده و ستایش بود، ایشان با وقار و متانت خاصی با مادر و خواهرانش برخورد می کرد. آقا جواد در عین حال که احترام خاصی برای مادر و خواهرانش قایل بود، با مهربانی و عطوفت با آن ها برخورد می کرد و بوسیدن روی مادر و خواهرانش جزء کارهای بسیار عادی آقا جواد محسوب می شد.

 

آقا جواد در دبیرستان مشغول تحصیل بود که یک بار دیگر نقل مکان کردیم و این بار به خاطر وضعیت کاری خودم در شهر سنندج ساکن شدیم. بعد از اینکه آقا جواد موفق به اخذ مدرک دیپلم شد، به عنوان نیروی پاره وقت در سازمان بسیج دانشجویی مشغول به کار شد؛ اما این امر ایشان را راضی نمی کرد، چون خواسته قلبی ایشان خدمتی صادقانه آن هم بصورت تمام وقت بود. به همین خاطر در آبان ماه سال 1388 به صورت تمام وقت به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و همان طور که در دلنوشته هایشان مشهود است اولین روز ورودش به سپاه را به عنوان بهترین روز زندگی اش توصیف می کند. آقا جواد چندی بعد به گردان تکاوران معرفی شد و برای دوره آموزشی تکاوری در مرکز آموزش تکاوران شهر اصفهان تحت تعلیم قرار گرفت.

 

چند ماه بعد از اینکه آقا جواد آموزش یک ساله دوره تکاوری را با موفقیت پشت سر گذاشت، زندگی مشترکش را آغاز کرد. ایشان آن چنان شیفته کارش بود که دو روز بیشتر از آغاز زندگی مشترکش نگذشته بود که برای تکمیل دوره آموزشی مجدداً به اصفهان بازگشت و پیگیر کارش شد.

 

آقا جواد نه تنها فرزندی فداکار و برادری دلسوز بود، بلکه همسری مسئولیت پذیر و پدری مهربان نیز بود. اخلاق و منش خدا پسندانه اش به گونه ای بود که زبان زد دوستان و همرزمانش بود و در این راستا چندین مرتبه توسط فرماندهی محترم سپاه و لشکر عملیاتی 22 بیت المقدس به عنوان بسیج نمونه مورد تشویق قرار گرفت.

 

اخلاق و رفتار ایشان در بین اقوام و آشنایان ستودنی بود به طوری که بزرگ و کوچک از ایشان به نیکی یاد می کردند. علی رغم اینکه آقا جواد تنها فرزند ذکور خانواده بود و همواره چهار خواهر هم چون پروانه گرد وجودش می چرخیدند، اما هیچ گاه از انجام کارهای شخصی اش شانه خالی نمی کرد، بلکه گاهی اوقات کارهای مربوط به منزل را نیز انجام می داد. یک بار ایشان را مشغول جارو کشیدن خانه دیدم، کنارش رفتم و گفتم: آقا جواد مگر دختر شده ای که مشغول جارو کردن خانه ای! با لبخندی که همیشه روی لب داشت گفت: «من تمام کارهای مادرم را با عشق انجام می دهم و همه جوره مخلص مادرم هستم، البته مخلص پدرم نیز هستم».

 

آقا جواد جوانی محکم، استوار و صبور بود و علی رغم اینکه سن و سالی نداشت، اما از قدرت درک و تعقل بالایی برخوردار بود. آقا جواد ایمانی راسخ و باوری محکم داشت. از حق خودش می گذشت، ولی حاضر نمی شد که اندکی از حق و حقوق دیگران پایمال شود.

 

آقا جواد خیر خواه مردم بود و در طول عمر با برکتش احدی را نا امید از درب خانه اش رد نکرد. هر وقت در مناسبت ها مختلف گوسفند قربانی می کردیم، معترض می شد که پدر! شکر خدا اطرافیان ما همگی دستشان به دهنشان می رسد، شما چرا این قربانی را برای اقوام و آشنایان می برید؟ این قربانی سهم کسانی است که هفته ها و ماه ها یک تکه گوشت در منزلشان پخت نمی شود. آقا جواد حتی اجازه نمی داد که سهمی از قربانی را برای خودمان برداریم و معتقد بود این قربانی را باید تمام و کمال به نیازمندان و مستمندان بدهیم که ثوابش به صورت کامل نصیب ما شود.

 

بر اساس این گزارش این  مرزبان دلاور و غیور برای دفاع از اسلام و قرآن در تاریخ ششم تیر ماه سال 1395 ه.ش مصادف با بیست و یک رمضان سال 1437 ه.ق در غرب کشور و در منطقه کوسالان سروآباد در درگیری با اشرار و عناصر ضد انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش که نوشیدن شربت گوارای شهادت و همنشینی با سید الشهداء بود رسید.

 



 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: آقا جواد در استفاده از بیت المال بسیار حساس و دقیق بود و با احدی در این زمینه رودربایستی نداشت؛ یک بار یکی از آشنایان ندانسته از خودرو محل کارش برای انجام یک امر شخصی و البته خیر خواهانه استفاده کرده بود. جواد وقتی متوجه این امر شد به من گفت: پدر جان! شما که می دانستید ایشان نباید از خودرو اداری برای انجام امور شخصی استفاده کند، باید به ایشان تذکر می دادید و راهنمایی اشان می کردید.

 

من ابتدا خواستم ذهن آقا جواد را از موضوع منحرف کنم، اما ایشان دست بردار نبود و مدام می گفت: شاید این بنده خدا نسبت به کار غیر قانونی که انجام داده آگاهی نداشته باشد و در آینده نیز همین اشتباهش را تکرار کند، ولی اگر ما ایشان را راهنمایی کنیم، حتماً از کرده اش پشیمان می شود و در صدد جبران بر می آید.

 

من هر چه به آقا جواد اشاره کردم که حالا شما اجازه بده که شخص دیگری به ایشان تذکر بدهد و راهنمایی اش کند، اگر ما به ایشان حرفی بزنیم، مبادا ناراحت شود؛ اما آقا جواد گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. بعد از اینکه آقا جواد ماجرای استفاده نادرست از بیت المال را برای آن شخص توضیح داد، آن شخص سرش را پایین انداخت و گفت: من فکر می کردم به هر وسیله ای می توان کار خیر انجام داد و اصلاً نسبت به موضوع آگاهی نداشتم.

 

چند روزی از این ماجرا گذشت و یک روز من آن شخص را در خیابان دیدم و برای اینکه بابت کار آقا جواد از ایشان عذر خواهی کرده باشم، جلو رفتم و شروع کردم به صحبت کردن با ایشان. اما ایشان که انسان انتقاد پذیری بودند گفتند: از روزی که صحبت های آقا جواد را شنیده ام، مدام با خودم می گویم « حکمت خداوند در این بود که آقا جواد آن روز در مرخصی باشد و من را نسبت به اشتباهم آگاه سازد، من ندانسته برای اینکه کار خیری انجام دهم، از بیت المال استفاده می کردم و ثواب کار خیرم را با این اقدام ناآگاهانه از بین می بردم. اما آقا جواد با حرف هایش من را نسبت به این موضوع آگاه ساخت و آن روز من بهترین هدیه را از آقا جواد دریافت کردم».

 

آقا جواد جوانی خود ساخته، مقید، با اخلاق، انقلابی و استوار بود؛ گرفتن روزه مستحبی، توجه به خمس و زکات، توجه ویژه به حلال و حرام و پیروی از اهل بیت(ع) و ولایت فقیه از جمله ویژگی های اخلاقی ایشان محسوب می شد.

 

جوانمردی و اخلاق خوب آقا جواد برای ما الگو بود. یک بار به اتفاق آقا جواد در سطح شهر سنندج رانندگی می کردیم که یک دستگاه خودرو با سبقت غیر قانونی از سمت راست ما یک توهین زشتی به ما کرد، آقا جواد هم بدون اینکه جواب آن شخص را بدهد به مسیرش ادامه داد. به شوخی به آقا جواد گفتم: آقا جواد! شما که رزمی کار هستید، چرا جواب بی ادبی این شخص را ندادید؟ پس این بازوها را برای کی و کجا کلفت کرده اید؟

 

آقا جواد دستش را روی پایم گذاشت و گفت: باید بین من و آن شخص که خیلی راحت به دیگران توهین می کند، یک تفاوت باشد؛ تفاوت من و آن شخص در این است که من از حقم می گذرم تا مردم صدایم را نشوند، ولی او بعد از تجاوز به حق مردم، صدایش را بالا می برد تا خودی نشان دهد.

 

بحث دوستانه من و آقا جواد ادامه داشت که متوجه شدیم راننده ماشینی که به ما توهین کرده بود، گوشه خیابان پارک کرده است و با دست به ما اشاره می کند که ماشین را متوقف کنیم. آقا جواد هم ماشین را نزدیک آن شخص پارک کرد و از ماشین پیاده شد. ابتدا فکر کردم آن شخص قصد دعوا و درگیری دارد، ولی زمانی که از ماشین پیاده شدیم، دستش را دور گردن آقا جواد انداخت و شروع کرد به عذر خواهی؛ که به دلیل مشکلی که برایم پیش آمده بود مقداری ناراحت بودم و ناراحتی ام را سر شما خالی کردم، اما سکوت شما من را متوجه حرکت زشتم کرد و به همین خاطر پیش خودم گفتم: اگر به شخصه از شما عذر خواهی نکنم، عذاب وجدان خواهم گرفت.

 

 بعد از اینکه همراه آقا جواد سوار ماشین شدیم، به ایشان گفتم: خوب شد که بعد از توهین آن شخص چیزی به او نگفتیم و در برابر کارش سکوت کردیم؛ این سکوت ما باعث شد آن شخص به اشتباهش پی ببرد و شاید هم در آینده هیچ گاه مرتکب این اشتباه نشود. آقا جواد دستش را روی پایم گذاشت و گفت: پدرجان! شما که می گفتید ورزشکار باید وسط خیابان دعوا کند و از فنونی که در ورزش یاد گرفته است وسط خیابان استفاده کند، حالا چه طور شده که از سکوت و مدارا تعریف می کنید!

 

البته از این دست شوخی ها بین من و آقا جواد کم پیش نمی آمد و چون بیشتر از اینکه رابطه پدر و پسری بین ما حکم فرما باشد، رابطه دوستی و برادری بین ما حکم فرما بود.

 



 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: یک روز آقا جواد به من و مادرش گفت: امروز می خواهم شما را نزد چند تن از بهترین دوستانم ببرم. ما هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. در میانه مسیر همسرم به آقا جواد گفت: اگر امکان دارد کنار مغازه میوه فروشی پارک کن تا مقداری میوه برای سرکشی از دوستت تهیه کنیم. آقا جواد گفت: دوستان من احتیاجی به میوه ندارند، آن ها در شهر ما غریب هستند و همین که ما کنارشان باشیم برای آن ها کافی است.

 

مقداری از مسیر را طی کرده بودیم که همسرم به آقا جواد گفت: اگر دوستانت فرزند دارند، کنار مغازه ای بایست تا یک دست لباس برای فرزندشان بخریم. باز هم آقا جواد گفت: دوستان من آنقدر ساده و بی تکلف هستند که هیچ نیازی به امور مادی و دنیوی ندارند، آن ها فقط از ما می خواهند که به یادشان باشیم و هیچ گاه آن ها را فراموش نکنیم.

 

من و مادر آقا جواد مانده بودیم که این ها چطور دوستی هستند که هیچ نیازی به امور مادی و دنیوی ندارند. آقا جواد ماشین را به طرف یادمان شهدای گمنام شهر ـ قروه ـ هدایت کرد و نزدیک مزار شهدا به مادرش گفت: این هم از دوستان ساده و بی تکلف من که فقط از ما می خواهند به یادشان باشیم و ادامه دهنده راهشان باشیم.

 

بعد از اینکه مزار شهدای گمنام را زیارت کردیم، آقا جواد از من و مادرش خواست که سوار ماشین شویم و منتظر آمدنش باشیم. ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت و بی اختیار زدم زیر گریه. همسرم مدام می پرسید مگر اتفاقی افتاده که این گونه گریه می کنی. من هم برای اینکه همسرم را ناراحت نکنم گفتم: یاد غربت و مظلومیت شهدای گمنام حالم را منقلب کرد. این درحالی بود که من می دانستم چرا آقا جواد تک و تنها کنار مزار شهدای گمنام ایستاده است.

 

آقا جواد سوار ماشین شد و به مادرش گفت: مادر جان! می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم، از شما می خواهم که ناراحت نشوید. من که می دانستم آقا جواد درباره چه موضوعی می خواهد صحبت کند، سریع صحبت هایش را قطع کردم و گفتم: آقا جواد مادرت کسالت دارد و شما نباید مادرت را اذیت کنی. اما همسرم گفت: حاجی! اجازه بده ببینم فرزندم چه می خواهد بگوید.

 

آقا جواد گفت: مادر جان! تنها آرزویم شهادت در راه خداست و می دانم به آرزویم خواهم رسید. فقط از شما می خواهم پیکرم را بعد از شهادت در کنار مزار پدربزرگم در روستای دلبران دفن کنید.

 

حرف های آقا جواد حال من و مادرش را به کلی دگرگون کرد؛ خیلی سخت بود که بنشینم و به صحبت های میوه دلمان درباره شهادتش گوش دهیم. آقا جواد تصمیمش را گرفته بود و روی حرف هایش اصرار داشت.

 

آقا جواد عاشق اهل بیت (ع) بود و عشق زیارت قبر شش گوشه امام حسین (ع) همواره در دلش بود، تا اینکه در سال 1394 برای حضور در پیاده روی اربعین حسینی(ع) ثبت نام کرد و تمام اقدامات مربوط به اخذ ویزا و روادید را انجام داد. از لحظه ثبت نام آقا جواد برای زیارت قبر امام حسین(ع)، ما در خانه ایشان را کربلایی جواد صدا می کردیم و مادر و خواهرانش مدام دور و برش می چرخیدند و قربان صدقه اش می رفتند.

 

تمام مقدمات سفر کربلای آقا جواد، حتی ولیمه سفر ایشان را نیز تدارک دیده بودم و تمام اقوام و آشنایان نیز در جریان سفر آقا جواد به کربلا قرار گرفته بودند. چند روز قبل از اعزام، آقا جواد به منزل ما آمد و گفت: پدر جان! می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم. اولش فکر کردم درباره سفر کربلایش می خواهد چیزی بگوید، اما آقا جواد گفت: کارهای اعزامم به سوریه برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب (س) درست شده است و همین روزها به سوریه اعزام می شوم. به آقا جواد گفتم: فعلاً درباره این مطلب چیزی به مادرت نگو تا ناهارمان با بخوریم.

 

بعد از اینکه سفره را جمع کردیم، آقا جواد به من و مادرش گفت: حقیقتاً آزمایش سختی پیش روی شماست و اکنون که حرم آل الله در خطر است و هر لحظه امکان بی احترامی به حرم حضرت زینب (س) وجود دارد، من تصمیم گرفته ام برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه بروم و شما باید رضایت بدهید که فرزندتان سینه اش را سپر کند و اجازه هتک حرمت به حرم حضرت زینب(س) را به داعشی های کافر ندهد.

 

من باید دلم را به دریا می زدم و هم چون حضرت ابراهیم(ع) تنها پسرم را به قربانگاه می فرستادم. در این لحظه به پروردگار عالمیان متوسل شدم و رضایت دادم که تنها پسرم به سوریه اعزام شود.

 

بالاخره روز اعزام آقا جواد به سوریه فرا رسید و آقا جواد ساکش را جهت اعزام به سوریه بست. آقا جواد را سوار ماشین کردم تا به محل لشکر عملیاتی 22 بیت المقدس ببرم. دل کندن از فرزند بسیار سخت بود و من در طول مسیر مدام گریه می کردم، اما آقا جواد مدام دلداری ام می داد و به شوخی می گفت: باباجان! چرا گریه می کنی، مگر یک سفر خارج رفتن این قدر ناراحتی دارد!!!

 

نزدیک درب ورودی لشکر بودیم که آقا جواد به من گفت: بابا جان! اگر با این اشک چشم هایتان وارد محوطه پادگان شوید و فرمانده لشکر شما را ببیند، مانع اعزام من به سوریه می شود. شما از همین جا برگردید و به خانه بروید. با آقا جواد خداحافظی کردم و راهی خانه شدم، اما چه خانه رفتنی!!!

 

اهل منزل حال حرف زدن نداشتند و هر کدام گوشه ای کز کرده بودند. از لحظه خداحافظی با آقا جواد اصلاً نمی دانستم وقت چه طور می گذرد. یک آن زنگ درب خانه به صدا درآمد، از نحوه زنگ زدن فهمیدم که آقا جواد پشت درب ایستاده است. سریع در را باز کردم، آقا جواد پشت در بود. ابتدا فکر کردم از رفتن به سوریه منصرف شده است، اما آقا جواد آمده بود تا دل مادرش را به دست بیاورد و بعد به سوریه برود.

 

آقا جواد دستش را دور گردن مادرش انداخت و شروع کرد به حرف زدن. آن قدر درباره شهدای صدر اسلام، شهدای دشت کربلا و شهدای جنگ تحمیلی حرف زد که مادرش را راضی کرد. آقا جواد دستش را دور گردن مادرش انداخته بود و صورت مادرش را می بوسید و به مادرش می گفت: مادر جان! بخند. مادرش هم می خندید. بعد هم نگاهی به من انداخت و گفت: دیدی مادرم راضی شد تا من به سوریه بروم.

 

با رفتن آقا جواد من هم از خانه بیرون زدم و کنار بلوار روی صندلی ها نشستم. در افکار خودم غرق بودم که با صدای زنگ تلفن همراهم به خودم آمدم، به سختی دستم را داخل جیبم بردم تا گوشی را در آورم. همین که چشمم به اسم آقا جواد افتاد سریع گوشی را جواب دادم. آقا جواد گفت: باباجان! چرا کنار بلوار نشسته اید. شما الآن باید کنار مادر، خواهران و همسر من باشید تا آن ها احساس تنهایی نکنند.

 

ـ شما از کجا فهمیدی که من اینجا نشسته ام؟

 

ـ از طریق دوربین های مدار بسته خبر دار شدم.

 

بعدها فهمیدم یکی از دوستان آقا جواد من را در آن حال دیده بود و با آقا جواد تماس گرفته بود و برای اینکه آقا جواد را از رفتن به سوریه منصرف کند حال بد من را برای آقا جواد شرح داده بود.

 

آقا جواد و همرزمانش چند روزی در تهران منتظر ماندند تا مقدمات اعزامشان به سوریه مهیا شود. آقا جواد در طول این مدت هر روز به من زنگ می زد و من را در جریان امور قرار می داد. یک روز آقا جواد زنگ زد و گفت: باباجان! تا لحظاتی دیگر به سوریه اعزام می شویم، شاید دیگر نتوانم شما را ببینم، پس گوشی تلفن را روی پایتان بگذارید تا پایتان را ببوسم، گوشی را روی دستتان بگذارید تا دستتان را ببوسم، گوشی را روی لبتان بگذارید تا لبتان را ببوسم. خداحافظی سختی بود، اما چاره ای نداشتیم و باید از همدیگر خداحفظی می کردیم.

 

آقا جواد در طول مدتی که در سوریه بود به طور مرتب با ما تماس می گرفت و ما هم از اینکه آقا جواد در صحت و سلامت بود خوشحال بودیم. دوازده روز از آخرین تماس آقا جواد سپری شده بود و ما هم هیچ خبری از ایشان نداشتیم، اما من وقتی به خانه می رفتم به مادرش می گفتم: آقا جواد تماس گرفت و حالش هم خوب بود. اما مادرش مدام پیگیر بود که چرا آقا جواد به خانه زنگ نمی زند. من هم می گفتم: شاید به دلایل امنیتی نمی تواند به خانه زنگ بزند.

 

12 روز بعد از آخرین تماس آقا جواد، من داخل حسینیه لشکر کنار دوستانم نشسته بودم و درد دل می کردم: ای صاحب اذان اگر آقا جواد الآن با من تماس می گرفت، چقدر لذت داشت. در آن لحظه هر چه از خدا می خواستم به من ارزانی می داشت، در همان حین گوشی ام زنگ خورد و دیدم آقا جواد با من تماس گرفته است.

 

46 روز از اعزام آقا جواد به سوریه می گذشت و ما منتظر بازگشت ایشان بودیم، تا اینکه در یک روز برفی به من خبر دادند که آقا جواد و دوستانش به سنندج بازگشته اند. من هم سریع خودم را به محل لشکر رساندم تا میوه دلم را ببینم. وقتی آقا جواد را در صحت و سلامت کامل می دیدم خوشحال بودم و سر از پا نمی شناختم.

 

روزیکه آقا جواد به سوریه اعزام شد، همسرش پا به ماه بود و ما در انتظار به دنیا آمدن فرزند آقا جواد بودیم. آقا جواد به سوریه رفت و چند هفته ای بعد از بازگشتش از سوریه، آقا محمد حسین عزیز تنها یادگار آقا جواد به دنیا آمد.

 



 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: آقا جواد تازه صاحب فرزند شده بود و قرار بود که جشن نامگذاری آقا محمد حسین را با حضور اقوام و آشنایان برگزار کنیم. یکی از میهمانان که از قضا کارمند بانک هم بود مدام به من می گفت: شما سرمایه دار بزرگی هستید. من هم در جوابش گفتم: من فقط یک واحد آپارتمانی و یک دستگاه خودرو پیکان دارم، آیا این سرمایه خیلی زیادی است؟

 

دوستم خندید و گفت: مال و دارایی که سرمایه حساب نمی شود؛ سرمایه هر پدر و مادری اولاد خَلَف و صالح آن هاست، سرمایه شما هم فرزند عزیزتان آقا جواد است. دلیل این حرف هایش را پرسیدم. در جوابم گفت: مدتی قبل آقا جواد برای گرفتن وام به بانک ما معرفی شد و من مسئول پیگیری امور مربوط به وام آقا جواد بودم. در میان متقاضیان وام، نام یک شخص خط خورده بود و آقا جواد زمانی که از این موضوع با خبر شد، دلیل خط خوردن آن شخص را پرسید. من نمی توانستم در این باره مطلبی به آقا جواد بگویم. در نهایت آقا جواد به من گفت: اگر این وامی که قرار است به من بدهید و حق این شخص است، بگویید تا من انصراف بدهم.

 

من به آقا جواد گفتم: خط خوردن نام این شخص ارتباطی با ثبت نام شما ندارد و انصراف شما هم نمی تواند مجوزی برای وام گرفتن این آقا باشد. آقا جواد گفت: من این وام را برای یک کار خیر می خواهم و اگر شبهه ای در آن باشد، شیرینی این کار خیر به کامم تلخ می شود، پس اگر مطلبی در این باره می دانید به من بگویید.

 

کلی با آقا جواد صحبت کردم، اما می دانستم که ایشان راضی نشده اند. در نهایت هم آقا جواد با مراجعه به شخصی که متقاضی دریافت وام بود، دلیل خط خوردن نامش را جویا شده بود. شخص متقاضی وام به آقا جواد گفته بود: من قبلاً این وام را دریافت کرده بودم، ولی به دلیل مشکلی که داشتم تقاضا دادم شاید یک بار دیگر این وام به من تعلق بگیرد، که نشد.

 

آقا جواد حتی در دریافت وام هم وسواس به خرج می داد که مبادا شبهه ای در آن باشد. ایشان نسبت به کسب روزی حلال بسیار حساس بود و ساعات اداری و حضور در محل کار را به گونه ای مدیریت می کرد که حتی یک دقیقه هم به بطالت و ولنگاری سپری نشود و یا یک دقیقه هم زودتر از محل کارش خارج نشود.

 

فرزندم آقا جواد نه تنها خودشان نسبت به رعایت این گونه مسایل بسیار حساس بودند، بلکه اطرافیان را نیز به رعایت این گونه موارد تشویق می کردند؛ یک روز برای مراجعه به مطب پزشک یک ساعت قبل از پایان ساعت اداری مرخصی گرفتم و به مطب پزشک مراجعه کردم. اما دیر به مطب رسیدم و آن روز نتوانستم نوبت ویزیت بگیرم. در راه بازگشت به خانه از نوانوایی سر مسیر مقداری نان تهیه کردم و راهی خانه شدم.

 

به نزدیک خانه رسیده بودم که آقا جواد را دیدم. آقا جواد سوار را هم سوار ماشین کردم و دو نفری راهی خانه شدیم. آقا جواد وقتی چشمم به نان داخل ماشین افتاد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: پدر جان! شما چه ساعتی از اداره خارج شده اید، که هم نان تازه خریده اید و هم حالا که راهی خانه هستید، ساعت هنوز 2 نشده است؟

 

در جوابش گفتم: باید نوبت دکتر می گرفتم، به همین خاطر یک ساعت مرخصی گرفتم و راهی مطب شدم. اما دیر رسیدم و نوبت ویزیت دکتر تمام شده بود. به همین خاطر هنگام بازگشت به خانه مقداری نان تهیه کردم. البته حرف های من برای آقا جواد قابل قبول نبود. آقا جواد گفت: از امروز به بعد مسئولیت خرید نان خانه شما با من است و هر وقت نان خواستید به من بگویید.

 

عاشق این گونه حرف زدن ها و این گونه گیر دادن هایش بودم؛ آقا جواد برای خودش مردی شده بود و نه تنها نسبت به زندگی شخصی خودش بلکه نسبت به زندگی اطرافیانش هم احساس تکلیف می کرد و بدون رو در بایستی دیگران را نسبت به رعایت موازین شرعی راهنمایی و هدایت می کردند.

 

البته من معتقدم شاید افرادی هم چون من که از کاروان شهدا جا مانده ایم، دچار روزمرگی شویم. ولی حضور عزیزانی هم چون آقا جواد که هر وقت ما را می دید تلنگری به ما می زد، باعث می شد که لحظه ای به خودمان بیاییم و یاد شهدایی که بدون هیچ گونه چشم داشتی جانشان را فدای اسلام و قرآن کردند در دل هایمان زنده شود.

 



 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: آقا جواد زمانی که به عنوان مدافع حرم به سوریه اعزام شد، دانشجو بود و سفر ایشان به سوریه همزمان شد با امتحانات پایان ترم دانشگاه. زمانی که آقا جواد از سوریه بازگشت به ایشان گفتم: شاید اگر از یگان خدمتی ات یک برگ گواهی به دانشگاه ببری که در زمان برگزاری امتحانات دانشگاه در مناطق عملیاتی سوریه بوده ای، دوباره از شما آزمون بگیرند.

 

چند روزی از این ماجرا گذشت و من دوباره پیگیر آزمون های جا مانده آقا جواد شدم. آقا جواد که می خواست به گونه ای من را نسبت به این موضوع منصرف کند گفت: بابا جان! من چند روزی در راه رضای خدا به سوریه رفته ام و حالا شما می خواهید با این نامه آوردن و نامه بردن، تمام دنیا بفهمند که من چند روزی در سوریه بوده ام. برای اینکه اجر و ثواب کار من ضایع نشود، این موضوع را همین جا پایان دهیم.

 

چند روز بعد یکی از اساتید دانشگاه، آقا جواد را در محوطه دانشگاه می بیند و به ایشان می گوید: آقا جواد! حالا که به خاطر اعزام به سوریه از امتحانات پایان ترم جا مانده اید می توانید یک گواهی از یگان خدمتی اتان بیاورید و در آزمون های جا مانده شرکت کنید.

 

آقا جواد که تا آن لحظه فکر می کرد فقط دوستان و همرزمانش از اعزامش به سوریه با خبر هستند، شوکه می شود و بدون اینکه جواب استادش را بدهد فقط لبخند می زد و رفتنش به سوریه نه تأیید می کند و نه تکذیب.

 

آن ترم سپری شد و آقا جواد در آزمون های جا مانده دانشگاه شرکت نکرد. ترم بعد باز هم در دانشگاه ثبت نام کرد و مشغول به تحصیل شد تا اینکه همزمان با آغاز امتحانات پایان ترم، حضور اشرار و نیروهای ضد انقلاب در مرزهای ایران اسلامی مطرح شد و نیروهای گردان تکاوران برای تعقیب اشرار مسلح راهی منطقه کوسالان سروآباد شدند.

 

چند روزی از حضور آقا جواد و همرزمانش در ارتفاعات کوسالان سپری می شد که من فرمانده گردان تکاوران را در شهر سنندج دیدم. بعد از احوال پرسی به ایشان گفتم: امتحانات دانشگاه آقا جواد شروع شده است؛ اگر امکان دارد ایشان برای برگزاری امتحاناتش مرخصی بگیرد و بعد از آزمون دوباره به منطقه اعزام شود، آقا جواد امتحانات ترم قبل را نیز به خاطر حضور در سوریه از دست داد.

 

فرمانده گردان تکاوران با تعجب گفت: آقا جواد راجع به امتحانات دانشگاه چیزی به من نگفت، هر چند دو تن از دوستانش به خاطر امتحانات پایان ترم دانشگاه مرخصی گرفتند. فرمانده گردان تکاوران قول داد به محض اینکه به نیروهای گردان ملحق شود، آقا جواد را برای برگزاری آزمون به مرخصی بفرستد.

 

چند روزی سپری شد و خبری از آمدن آقا جواد نشد. تا اینکه یک شب آقا جواد از سپاه سروآباد با خانه تماس گرفت تا جویای حال اعضای خانواده شود. بعد از احوال پرسی به آقا جواد گفتم: امتحانات این ترم را هم از دست دادی. آقا جواد گفت: پدر جان! اشرار مسلح و مزدوران استکبار جهانی وارد مرزهای ایران اسلامی شده اند و برای هم وطنان ما ایجاد مزاحمت می کنند، آن وقت شما پیگیر امتحانات پایان ترم من هستید!

 

من می دانستم که آقا جواد به بهانه دانشگاه و امتحانات پایان ترم، عملیات تعقیب و گریز اشرار و نیروهای ضد انقلاب را نیمه کاره رها نخواهد کرد، اما شاید دلم هوای فرزندم را کرده بود و می خواستم یک بار دیگر چهره اش را ببینم. باز هم آقا جواد از امتحانات پایان ترم دانشگاه جا ماند؛ اما فردای همان شبی که با هم صحبت کردیم، آقا جواد در دانشگاه مکتب عشق نمره قبولی گرفت و نامش در لیست فارغ التحصیلان دانشگاه جهاد و شهادت برای همیشه تاریخ ثبت و ضبط شد.

 



 


عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: همه ساله با نزدیک شدن به شب های قدر یک مراسم ختم قرآن و یک شام نذری برای شادی روح پدر و مادرم تدارک می دیدم. رمضان سال 95 هم با نزدیک شدن به شب های قدر با فراهم کردن مقدمات مراسم ختم قرآن منتظر بازگشت آقا جواد از مأموریت شدم.


نزدیک شب بیست و یک رمضان با آقا جواد تماس گرفتم تا خودش را برای مراسم به خانه برساند، اما آقا جواد گفت: «مأموریت تعقیب و گریز نیروهای ضد انقلاب ادامه دارد و من باید در منطقه بمانم. شما مراسم را برگزار کنید». اما من گفتم: مراسم که بدون حضور شما صفایی ندارد، اگر چند شب هم مراسم را به عقب بیاندازیم مشکلی ندارد، شما باید حتماً حضور داشته باشید.


روز ششم تیرماه ـ شب بیست و یک رمضان ـ بود که چند تن از دوستان با من تماس گرفتند و درباره تأخیر در برگزاری مراسم ختم قرآنی که همه ساله برگزار می کردم سؤال کردند. پس از آن تعدادی دیگر از دوستان و آشنایان باز هم تماس گرفتند و جویای حال آقا جواد شدند. من هم بی بر از همه جا فقط پاسخ می دادم آقا جواد برای انجام مأموریت به سروآباد اعزام شده است. تا اینکه پدر خانم آقا جواد با من تماس گرفت و گفت: ظاهراً آقا جواد در کوسالان زخمی شده است.


به اتفاق چند تن از دوستان به سروآباد رفتیم تا از نزدیک پیگیر قضیه باشیم. در سپاه سروآباد هر جا که می رفتم حرف از آقا جواد و دوستانش بود، اما به محض اینکه به جمع دوستان اضافه می شدم، آنها حرفشان را قطع می کردند و درباره مطلب دیگری با هم صحبت می کردند.


آن روز یک لحظه هم نتوانستم بنشینم و مدام در مسیر مابین بیمارستان، ستاد سپاه و محلی که نیروهای سپاه در نزدیکی ارتفاعات کوسالان مستقر بودند در حال رفت و آمد بودم تا شاید خبری از آقا جواد دستگیرم شود، اما دریغ از یک خبر. از هر کس که جویای حال آقا جواد می شدم می گفت: آقا جواد و دوستانش رخمی شده اند و همرزمانش در حال انتقال آن ها به پایین ارتفاعات هستند.


صبح روز بعد متوجه شدم که آقا جواد شهید شده است؛ در واقع آقا جواد ساعت 2 بعد از ظهر همان روزی که ما به سروآباد رفتیم شهید شده بود و تمام دوستانش در جریان بودند، اما احدی از دوستان و آشنایان نمی توانست به خودش جرأت دهد و خبر شهادت آقا جواد را به من بدهد.


تازه خبر شهادت آقا جواد را شنیده بودم و از شدت ناراحتی متوجه نبودم که در اطرافم چه خبر است که یک آن متوجه شدم همسرم فرزند آقا جواد را در آغوش گرفته و برای پیگیری وضعیت آقا جواد به سروآباد آمده است. برای اینکه با همسرم رو به رو نشوم و خبر شهادت جگرگشه اش را به او ندهم خودم را مخفی می کردم.


من در سروآباد از وضعیت آقا جواد خبر نداشتم، اما خبر شهادت آقا جواد در دلبران و قروه منتشر شده بود و اقوام و آشنایان بعد از شنیدن این خبر به سنندج و سروآباد آمده بودند. همسرم نیز مدام با من تماس می گرفت و من هم که از شهادت آقا جواد خبر نداشتم با روحیه خوب می گفتم: « همرزمان آقا جواد در حال انتقال ایشان به بیمارستان هستند و هر وقت آقا جواد را دیدم با شما تماس می گیرم که با فرزندتان صحبت کنید».


اما حالا دیگر می دانستم که آقا جواد شهید شده است و از طرفی هم نمی توانستم به همسرم دروغ بگویم و یا حتی سخت تر از آن راستش را بگویم، به همین خاطر خودم را مخفی می کردم که همسرم من را نبیند. همسرم از لحاظ عاطفی وابستگی شدیدی به آقا جواد داشت و اگر چند روزی آقا جواد را نمی دید به شدت بی تابی می کرد. آقا جواد هر وقت که از محل کارش به خانه برمی گشت، اول به دیدار مادرش می آمد و با او دیدار می کرد و بعد راهی خانه اش می شد. حالا من چطور می توانستم خبر شهادت آقا جواد را به همسرم بدهم.


کسی تا آن لحظه به همسرم نگفته بود که آقا جواد به شهادت رسیده است، اما با توجه به حضور گسترده اقوام و آشنایان که خودشان را به سنندج و سروآباد رسانده بودند همسرم شک کرده بود که آقا جواد به شهادت رسیده است، اما باورش کمی برایش سخت بود.


بعد از اینکه تابوت شهدا را آوردند، من روی تابوت را کنار زدم تا پیکر آقا جواد را یک بار دیگر ببینم. یک لحظه وقتی چشمم به پیکر آرام آقا جواد افتاد فکر کردم آقا جواد خوابیده است. چفیه ای که در اعزام به سوریه همراه خود داشت را دور گردنش آویزان کرده بود و آرام خوابیده بود.


یک تیر به کتف و یک تیر هم به ران پای آقا جواد اصابت کرده بود. دوستانش که در این درگیری زخمی شده بودند تعریف می کردند: آقا جواد بعد از اینکه زخمی شد تا چند دقیقه مدام ذکر یا حسین(ع) روی لب داشت، تا اینکه دیگر صدایی نشنیدیم و متوجه شدیم که ایشان به شهادت رسیده اند.


زمانیکه آقا جواد به سوریه اعزام شد، من انتظار شهادت آقا جواد را داشتم. ولی وقتی از سوریه در صحت و سلامت به خانه بازگشت، خیلی خوشحال شدم. آقا جواد می گفت: «بابا جان! اگر شهید می شدم باید خوشحال می شدید، اما شما به خاطر سلامتی من خوشحال هستید. خیلی از دوستانم به آرزویشان رسیدند و شهادت را در آغوش گرفتند، اما من از کاروان شهدا جا ماندم و شما برای جا ماندن من از کاروان شهدا خوشحال هستید».


تقدیم به ارواح بلند پرواز سرداران بی سر دشت کربلا، آنانی که سَر دادند تا سِر عشق سَر به مُهر بماند. تقدیم به آنانی که یادشان همواره در دل های سوختگان خواهد ماند. تقدیم به شهدای گمنام که در اوج گمنامی نشان از مولا گرفتند. تقدیم به خون پاک شهدای هشت سال دفاع مقدس و شهدای مدافعان حرم و شهدای مدافع وطن و شهدای لیلة القدر 95.


ما سینه زدیم بی صدا باریدند // از هر چه که دم زدیم آن ها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم // از آخر مجلس شهدا را چیدند