شهید شهید منصور مخدومی

شهید منصور مخدومی
  • نام : شهید منصور مخدومی
  • تاریخ تولد : 1357
  • محل تولد : روستای قوچاق قروه
  • تاریخ شهادت : 1392/7/18
  • محل شهادت : ساوان بانه

شهید منصور مخدومی

 

هادی مخدومی برادر شهید منصور مخدومی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: شهید منصور مخدومی برادر کوچکتر من بود و اختلاف سنی تقریباً زیادی بین من و منصور بود. منصور در مهرماه سال 1357 درست همزمان با روزهای خروش ملت مسلمان ایران علیه حکومت ستم شاهی در روستای قوچاق به دنیا آمد.

 

منصور فوق العاده زحمت کش و سخت کوش بود و علاقه خاصی به کار کشاورزی داشت، به همین خاطر همزمان با ادامه تحصیل در روستا به کار کشاورزی و دامداری مشغول شد و از همان روزهایی که نوجوانی بیش نبود، عصای دست پدرم در کارهای کشاورزی و دامداری بود.

 

پدرم پیر شده بود و باید یکی از ما کمک کارش می شد و به کارهای کشاورزی، باغداری و دامداری سر و سامان می داد. من در سپاه پاسداران عضویت داشتم و زمان کافی برای رسیدگی به این امور را نداشتم و برادر کوچکمان نیز از لحاظ سنی خیلی کوچک بود، اما منصور که جوانی تنومند و کاری بود این مسئولیت را عهده دار شد و مسئولیت کارهای پدر را عهده دار شد.

 

منصور در فصل بهار و تابستان مشغول کار کشاورزی می شد و در فصل پاییز و زمستان که تقریباً کار کشاورزی تعطیل می شد، به پیشنهاد ما یک مغازه کوچک لوازم خانگی برای خودش دست و پا کرده بود. اما هر وقت من را می دید، مدام از کارش گله می کرد و ابراز نارضایتی می کرد. بعد از مدتی مغازه لوازم خانگی را جمع کرد و یک سوپرمارکت دایر کرد. اما این کسب و کار نیز با روحیه منصور هم خوانی نداشت و باز هم مدام ابراز نارضایتی می کرد.

 

منصور که تمام کارهایش را با هماهنگی و مشورت من انجام می داد به من گفت: « دیگر خسته شده ام و نمی توانم بیشتر از این پا روی دلم بگذارم و به کارهایی مشغول شوم که با روحیه ام سازگار نیست. من دوست دارم لباس سبز پاسداری به تن کنم و در این لباس به مملکتم خدمت کنم، مدیون هستید اگر بخواهید مانع ورود من به سپاه شوید».

 

ابتدا فکر می کردم قصد و نیت منصور از ورد به سپاه داشتن یک شغل دایم و حقوق ثابت است، اما منصوراز لحاظ مالی تأمین بود و نیازی به کار دولتی نداشت. وقتی پای درد دل هایش نشستم، متوجه شدم که منصور مدت هاست که می خواهد به عضویت سپاه درآید، اما به خاطر رودربایستی با من، این مطلب را عنوان نمی کند.

 

منصور گفت: « همان موقع که با دوستانتان به خانه پدر می آمدید و درباره عملیات ها و درگیری با نیروهای ضدانقلاب صحبت می کردید، من یک دل نه صد عاشق سپاه پاسداران شدم، اما به خاطر اینکه شما از من خواسته بودید که رسیدگی به امورات کشاورزی، باغداری، و دامداری را عهده دار شوم، نمی توانستم به شما بگویم که دوست دارم وارد سپاه شوم، ولی دیگر بیشتر از این نمی توانم صبرکنم. هر طور شده باید وارد سپاه شوم».

 

وقتی دیدم پاسخی برای حرف های منصور ندارم، موافقت کردم که ایشان وارد سپاه شوند. سال 1384 بود که منصور وارد سازمان رزم سپاه شد و به عنوان بسیجی در تیپ یکم شهید کاوه شهرستان بانه مشغول به خدمت شد. چند سالی از خدمت صادقانه منصور در گردان های عملیاتی شهرستان بانه سپری شده بود و ایشان به عنوان نیرویی شاخص در کارهای عملیاتی، فرهنگی و ارتباط خوب و مؤثر با مردم بومی منطقه شناخته می شد. بعد از مدتی منصور به پایگاه شهید کاوه روستای نجنه منتقل شد و مسئولیت پایگاه را عهده دار شد.

 

حدود یک سال از حضور منصور در پایگاه روستای نجنه سپری می شد و ایشان در این مدت توانسته بود به اوضاع پایگاه سر و سامان دهد. مدتی بعد منصور به پایگاه روستای شوی منتقل شد و بعد از سر و سامان دادن به امورات پایگاه این به بار به روستای ساوان منتقل شد. من از نزدیک به کارها و اقدامات مؤثر منصور اشراف داشتم و اگر منصور در انجام کاری به مشکل می خورد، اول من را در جریان می گذاشت و از من مشورت می خواست.

 

نیمه دوم مهرماه سال 1392 بود و قرار بود چند روز بعد مراسم عروسی دخترم را برگزار کنیم. با منصور تماس گرفتم تا قبل از برپایی مراسم به خانه بیاید و در انجام کارهای عروسی کمک کارم باشد، منصو گفت: پنج شنبه به خانه می آیم و روز جمعه عروسی را به خوبی و خوشی برگزار می کنیم.

 

روز پنج شنبه برای انجام کاری به همدان رفته بودم و در منزل یکی از اقوام مشغول خوردن ناهار بودم که یکی از همکارانم از سپاه سقز با من تماس گرفت و گفت: نیروهای پایگاه ساوان با ضدانقلاب درگیر شده اند. من هم که از منصور مطمئن بودم گفتم: خیالتان تخت، منصور به کار خودش وارد است و اجازه نمی دهد اتفاقی برای پایگاه بیافتد.

 

برای اطمینان خاطر به گوشی منصور زنگ زدم؛ آهنگ پیشواز گوشی اش "شهدا شرمنده ایم" مدام تکرار می شد، اما منصور تلفن همراهش را جواب نمی داد. پیش خودم گفتم: شاید منصور با نیروهای ضد انقلاب درگیر است و فرصت ندارد گوشی اش را پاسخ دهد، شاید هم شهید و یا مجروح شده است. با فرمانده لشکر عملیاتی 22 بیت المقدس تماس گرفتم تا جریان را از ایشان برسم، سردار نریمانی که با روحیات من آشنا بود بدون مقدمه گفت: منصور شهید شده است. همان لحظه پشت گوشی تلفن به دلم برات شد که نزدیک عید قربان است و ما هم یک قربانی داشتیم و این قربانی را در راه خدا تقدیم کرده ایم.

 

خیلی سریع سوار ماشین شدم تا به طرف بانه حرکت کنم، در میانه راه به خاطر فشاری که روی خودم احساس می کردم، رانندگی را به یکی از دوستانم سپردم. زمانی که به بانه رسیدیم، قبل از اینکه بر بالین برادر شهیدم حاضر شوم، کنار پیکر مطهر شهید حاج مطلب احمدیان نشستم و بعد از آن پیکر سه شهید دیگر را نیز زیارت کردم و در نهایت بر بالین برادر شهیدم حاضر شدم. با وجود اینکه جنازه منصور پیش رویم بود، اما باورش برایم سخت بود که قبول کنم منصور به دست نیروهای ضد انقلاب به شهادت رسیده است.

 

اقوام و آشنایان که همگی منتظر برپایی مراسم عروسی دخترم بودند با شنیدن خبر شهادت منصور خودشان را به بانه رسانده بودند. با دیدن خیل جمعیتی از شهرستان قروه به بانه آمده بودند به این فکر می کردم که شب این جمعیت را کجا می خواهم جا بدهم. اما فرماندار وقت بانه دست به کار شد و میهمان سراهای تحت اختیار فرمانداری بانه را در اختیار میهمانان ما گذاشت و حتی غذای افرادی که برای همراهی با جنازه منصور به بانه آمده بودند را تهیه و تدارک دید.

 

روز بعد هم به اتفاق همه دوستان و آشنایان پیکر مطهر شهید را به شهرستان قروه منتقل کردیم و در گلزار شهدا دفن کردیم. حضور مردم شهرستان قروه در تشییع جنازه برادرم را هیچ گاه فراموش نمی کنم. مردم با شور و علاقه وصف ناپذیری به استقبال شهید آمده بودند.

 

بر اساس این گزارش، شهید منصور مخدومی در روز هجدهم مهرماه سال 1392 در روستای ساوان از توابع بخش مرکزی بانه به همراه چهار تن از همرزمانش به شهادت رسید. از شهید منصور مخدومی دو فرزند به یادگار مانده است؛ محمد دانیال و زهرا خانم که در زمان شهادت پدرشان به ترتیب 5 ساله و یک ساله بودند.