شهدای اطلاعات سپاه کردستان

شهید اقبال وطن خواه

اقبال وطن خواه
  • نام : اقبال وطن خواه
  • تاریخ تولد : 1363/1/26
  • محل تولد : سنندج
  • تاریخ شهادت : 1332/2/17
  • محل شهادت : شهادت در کمین ضد انقلاب در روستای یعقوب آباد بانه

شهید اقبال وطن خواه

معلم شهید اقبال وطن خواه روز هفدهم اردیبهشت ماه سال 1332 در سنندج به دنیا آمد. پدرش نظامی بود و به اقتضای شغلی که داشت، در شهرهای مختلف زندگی می کرد؛ از اسلام آباد غرب و سلماس گرفته تا تهران و بانه و شنندج. شهید وطن خواه تحصیلات ابتدایی اش را در اسلام آباد غرب سپری کرد و بعد همراه خانواده به بانه رفت و دیپلمش را در سال 1353 و در رشته علم طبیعی ـ نظام قدیم ـ اخذ کرد. برای انجام خدمت سربازی عازم همدان شد و دو سال در آنجا ماند. ایشان فرزند بزرگ خانه بود و هنگام مأموریت های پدر، مسئولیت خانه را بر عهده داشت.

شهید وطن خواه در سال 1356 ازدواج کرد که حاصل آن، دو فرزند پسر و یک دختر است. اقبال در غیاب پدر، چنان با برادران و خواهرانش مهربان بود که آنان غیبت پدر را احساس نمی کردند. برای درمان برادر معلولش فدارکار بود و بارها او را برای مداوا به تهران و تبریز برد.

بعد از دوران سربازی به استخدام بانک ملی بانه درآمد و مدتی در این شغل مشغول خدمت شد. پس از مدتی از کار بانک استعفا داد و در شهرستان بانه، خدمت در آموزش و پرورش را انتخاب کرد. پدرش در جریان درگیری های کردستان و غائله ضد انقلاب در خردادماه سال 1359 به شهادت رسید و بعد از این، مسئولیت اقبال در قبال خانواده بیشتر شد.

توانمندی و صداقتش سبب شد تا مسئولین بانک سپه، او را برای ریاست بانک سپه بانه از آموزش و پرورش بانه درخواست نمایند و در سال 1363 وی را به این مسئولیت منصوب نمایند.

اقبال در فروردین ماه سال 1363، مأموریت یافت تا از سوی فرمانداری، برای برگزاری انتخابات و اخذ رأی، به روستای یعقوب آباد بانه عزیمت کند. برای انجام این مأموریت همراه دیگر اعضای صندوق اخذ رأی، در سحرگاه روز بیست و ششم فروردین، عازم روستای یعقوب آباد بود که در بین راه، در کمین گروهک های ضد انقلاب افتاد. اقبال از چند ناحیه بدنش مورد اصابت گلوله مزدوران اجنبی قرار گرفت و در همان جا به شهادت رسید. اسفند ماه همین سال بود که دو تن از برادرانش نیز در جریان بمبارن هوایی بانه به شهادت رسیدند.

یتیم نوازی

در همسایگی ما خانواده ای زندگی می کرد، که مرد خانه از نظر سن و سال، خیلی از زنش بزرگتر بود. زن جوان شوهر اولش مرده بود و به دلیل فقر و نداری مجبور شده بود با این مرد که هم سن و سال پدرش بود ازدواج کند. زن بیچاره از شوهر اولش فرزند پسری هم داشت و در واقع مسئولیت همین طفل باعث شده بود تن به این ازدواج دهد.

پیرمرد که دیگر حال و حوصله بچه داری نداشت، طفل یتیم را اذیت می کرد و بچه هم در این مواقع به خانه ما پناه می آورد. برادرم اقبال وقتی چشمش به این بچه می افتاد، نوازشش می کرد و به او محبت می کرد. هر وقت هم که خودش از خانه بیرون می رفت به ما سفارش می کرد: «نگذارید این بچه در خانه ما احساس غریبی بکند، تا می توانید به او محبت بکنید».

اقبال بارها با ناپدری بچه صحبت کرده بود و او را از عاقبت یتیم آزاری ترسانده بود، ولی تأثیری نداشت. ولی اقبال خودش تلاش می کرد خلأ محبت را برای آن طفل خردسال پر کند( آقای کمال وطن خواه ـ برادر شهید).

برادری که پدرمان بود

اقبال فرزند بزرگ خانواده بود و در حق ما نه تنها برادری بلکه پدری هم می کرد. با اینکه خودش زن و بچه داشت، به ما که برادر و خواهرش بودیم هم رسیدگی می کرد. مخصوصاً وقتی پدرمان شهید شد، اقبال شد پدر خانواده و تا آنجا که از دستش بر می آمد، در حق بچه ها مضایقه نمی کرد.

محبتی که اقبال نسبت به برادر معلولمان ـ حمدالله ـ داشت، برای همه ما درس بود. پسر خودش هم سن حمدالله بود. موقع غذا خوردن پسر خودش را سمت چپ و حمدالله را سمت راستش می نشاند و ذره ای فرق بین آنها قائل نمی شد. حمدالله در بمباران شهید شد ولی همیشه خودش را مدیون اقبال می دانست. آخر اقبال کاری می کرد که حمدالله با وجود معلولیتی که داشت، از تحصیل باز نماند. برای مداوا، حمدالله را بر می داشت و از این شهر به آن شهر می برد. متأسفانه بیماری اش ناشناخته بود و ما هم نتوانستیم کاری برایش انجام دهیم. تا اینکه زیر بمب های دشمن بعثی به شهادت رسید( آقای کمال وطن خواه ـ برادر شهید).

آن سوی مأموریت

منطقه خیلی ناامن بود و قرار بود انتخابات هم برگزار شود. وقتی خبردار شدیم اقبال عضو صندوق رأی گیری شده و باید به روستا برود، نگران شدیم. از طرفی حال مادرم به خاطر تب مالت وخیم بود و این مسئاله، نگرانی ما را بیشتر می کرد.

شب قبل انتخابات، اقبال به خانه آمد و کنار مادرم نشست. انگار می خواست دل مادر را برای مأموریت فردا به دست بیاورد. مادر را نوازش می کرد و از حالش می پرسید و اینکه داروهایش را می خورد یا نه؟ حال مادر که اصلاً خوب نبود و خبر مأموریت اقبال هم حالش را بدتر کرده بود. مادر از اقبال می خواست فردا جایی نرود و همانجا پیشش بماند.

ـ مادر جان همین امشب تو را نزد دکتر می برم. هر کاری که لازم باشد برایت انجا می دهم. ولی...

ـ ولی چه اقبال؟ من حالم خوب نیست. فردا تو به مأموریت نرو!

اقبال در حالی که لحن صدایش را شکسته بود گفت: نمی توانم نروم. این وظیفه را بر عهده گرفته ام و باید انجامش دهم. خلاصه آن شب هرچه مادر اصرار کرد، ثمری نداشت. اقبال مصمم بود که فردا هر طور شده به مأموریت برود. انگار به دلش برات شده بود که سفری آسمانی در پیش دارد( آقای کمال وطن خواه ـ برادر شهید).

نامه نویسی

بعد از شهادت اقبال، یک روز دور هم نشسته بودیم و راجع به خوبی های اقبال حرف می زدیم. هرکس از محاسن او چیزی می گفت تا اینکه مادرمان خاطره ای از بچگی اقبال برایمان تعریف کرد که غصه دوری اش را برایمان تازه تر کرد: «اقبال بچه هم که بود کارهای عجیب و غریبی می کرد. یک وجب قد داشت ولی کار آدم بزرگ ها را می کرد. سال هایی که پدرتان در اسلام آباد غرب خدمت می کرد، ما هم آنجا بودیم و دیر به دیر به سنندج می آمدیم. دوری از خانواده پدری ام دل تنگم می کرد و همیشه حسرت دیدنشان را داشتم.

یک سال که اقبال کلاس پنجم ابتدایی بود، بعد از مدت ها آمده بودیم سنندج برای دیدار خانواده. وقتی به منزل پدرم رفتیم و من مادرم را دیدم، بغض کردم و گفتم: دلم برای شما یک ذره شده بود. شما هم که احوالی نمی پرسید و سری به ما نمی زنید. همین طور ما را بی خبر گذاشته اید که چه؟! مادرم برگشت و گفت: شاید شما از حال ما بی خبر بوده باشید، ولی ما از حال شما خبردار بودیم. از جوابی که مادرم داد تعجب کردم و پرسیدم: چه طور از حال ما باخبر بودید؟ مادرم لبخندی زد و در حالیکه به اقبال اشاره می کرد گفت: این نوه عزیزم نمی گذاشت که ما از شما بی خبر باشیم. راه به راه برای ما نامه می نوشت و خبر سلامتی شما را به ما می داد. گفتم اقبال من؟ اقبال من برایتان نامه می نوشت؟ گفت: بله ... این آقا دیگر باسواد شده و برای مادر بزرگش نامه می نویسد. این را که شنیدم می خواستم بال دربیاورم. اقبال را بغل کردم و بوسیدمش. به خودم می بالیدم که خدا چنین پسری به من داده است (عزت الله وطن خواه ـ برادر شهید)

به فکر رفتن بود

اقبال این اواخر خیلی با خودش خلوت می کرد و گرفته به نظر می رسید. شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند و فکر می کرد، ولی چیزی نمی گفت. یک بار نیمه های شب بیدار شدم دیدم به اتاق دیگری رفته و به گوشه ای خیره شده است. نگران شدم و پرسیدم اقبال چه شده؟ چرا بیداری مگر مشگلی داری؟ الآن مدتی است با این کارهایت ما را نگران می کنی و چیزی نمی گویی!

وقتی اقبال ناراحتی ام را دید نگاهی به من انداخت و گفت: بنشین تا برایت بگویم. کنارش که نشستم رو به من کرد و گفت: مدتی است که می خواهم چیزی به تو بگویم. ولی می ترسم از شنیدنش ناراحت شوی. گفتم هرچه هست به من بگو، بهتر از این است که در فکر فرو روی و خواب را بر خودت حرام کنی. گفت می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم. با ناراحتی گفتم: حالا چه وقت این حرف هاست؟ تو هنوز جوانی و باید زندگی کنی! اصلاً چرا به فکر نوشتن وصیت نامه افتاده ای؟ گفت: این دنیا را که می بینی هزار جور بازی دارد و ممکن است هر لحظه اتفاقی برای من بیفتد. پس بهتر است که من هم آماده باشم. بعد گفت: می خواهم قولی به من بدهی تا خیالم راحت باشد. با تعجب پرسیدم چه قولی؟ گفت: می خواهم به من قول بدهی که بعد از من از بچه هایم به خوبی مراقبت بکنی، تا آنطور که شایسته است پرورش یابند و به درد جامعه بخورند. بعد از مرگم برگرد سنندج و با برادر بزرگت زندگی کن.

حرفهایش را که شنیدم اشکم درآمد و با بغض گفتم: اقبال! به تو قول می دهم تا زمانی که زنده ام، سایه ام روی سر بچه ها باشد. بعد از آن شب بود که دیگر اقبال را غرق در فکر ندیدم. وقتی قول آینده را از من گرفت خیالش راحت شد(خانم ثریا سلامی ـ همسر شهید).