شهید اسماعیل کرمی

اسماعیل کرمی
  • نام : اسماعیل کرمی
  • تاریخ تولد : 1350/11/6
  • محل تولد : بخش سریش آباد از توابع شهرستان قروه
  • تاریخ شهادت : 1390/5/2
  • محل شهادت : اشنویه آذربایجان غربی

شهید اسماعیل کرمی

 

ششم بهمن ماه سال 1350 در شهر سریش آباد از توابع شهرستان قروه نوزادی دیده به جهان گشود که پدرش مرحوم حمدالله و مادرش بانو مستوره نام اسماعیل را برای وی برگزیدند. مرحوم حمدالله کرمی از اساتید قرآن کریم بود که در شهر سریش آباد در کنار باغداری و کشاورزی به امر مقدس آموزش قرآن کریم مشغول بود.

 

منزل پدر شهید اسماعیل کرمی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، محل تردّد انقلابیّون و برخی از علما بود .در آن شرایط برخی از علما برای سخنرانی به سریش آباد می آمدند؛ از جمله آیت ا... جنتی برای سخنرانی به سریش آباد می آمد و در مسجد صاحب الزمان)عج( سخنرانی می کرد .در آن وقت پایگاه این افراد منزل مرحوم آقا حمدالله بود .

 

با شروع جنگ تحمیلی، جوانان، نوجوانان و حتی سالخوردگان زیادی از سریش آباد راهی جبهه های حق علیه باطل می شوند. سریش آباد قریب به  100ستار ه درخشان را تقدیم انقلاب اسلامی نموده است.

 

از جمله این شهدای گرانقدر شهید فرهنگ کرمی برادر شهید اسماعیل کرمی می باشد. شهید اسماعیل کرمی هم در نوجوانی راهی جبهه های حق علیه باطل می شود .وی بعد از دوران دفاع مقدّس مدّتی در کرمانشاه خدمت می کند و بعد از آن به سنندج می آید و در مرکز آموزش حضرت رسول)ص( مشغول خدمت می شود .شهید کرمی بعد از آن به معاونت اطلاعات سپاه بیت المقدس می رود و در نهایت در دوم مردادماه سال 1390 در منطقه اشنویه در نبرد با ضدّانقلاب به شهادت می رسد.

 

شهید اسماعیل کرمی دارای ویژگی های برجسته ای بود که وی را شهره خاصّ و عام کرده بود؛ توجّه به نماز اوّل وقت، حفظ بیت المال، مردم داری و کمک به فقرا و مستمندان، تبعیّت محض از ولایت، مسئولیّت پذیری، شجاعت و اعتقاد راسخ در مقابله با ضدّانقلاب و... از جمله ویژگی های ایشان بوده است.

 

وقتی از مادر شهید کرمی در مورد شهادت اسماعیل می پرسند، در جواب می گوید:

 

راضی ام به رضای خدا .اسماعیل ذبیح الله است.  انشاءا... خدا از ما بپذیرد. اسماعیل هفت سال بیشر نداشت که پدرش را از دست داد. از همان سالها سعی کردم هم برایش پدری کنم و هم مادری .تمام تلاشم این بود که احساس یتیمی نکند. بعد از این که جذب سپاه شد، از سریش آباد رفت و من بیشتر برای دیدنش بی تابی می کردم. او هم در سرکشی به من کوتاهی نمی کرد و  به من سر می زد و مدام می گفت: مادر تو به گردن ما حق زیادی داری و من هیچ وقت نمی توانم جواب محبت و زحمات شما را بدهم. سر و دستم را می بوسید و خم می شد پایم را ببوسد که نمی گذاشتم.