شهید عزیزالله منوچهرزاده

عزیزالله منوچهرزاده
  • نام : عزیزالله منوچهرزاده
  • تاریخ تولد : 1323/1/18
  • محل تولد : سنندج
  • تاریخ شهادت : 1361/6/15
  • محل شهادت : بر اثر انفجار بمب منافقین در خیابان خیّام تهران

شهید عزیزالله منوچهرزاده

 

معلم شهید عزیزالله منوچهرزاده در روز هجدهم فروردین ماه سال 1323 در شهر سنندج به دنیا آمد. تحصیلاتش را در سنندج سپری کرد و از طریق دانشسرای تربیت معلم روستایی وارد آموزش و پرورش شد. سال ها در کسوت معلمی، به مردم دیارش خدمت کرد و بعد از انقلاب، به گروه نوسازی مدارس منتقل شد.

شهید منوچهرزاده در روز پانزدهم شهریور ماه سال 1361 که برای انجام مأموریت اداری به تهران رفته بود بر اثر انفجار بمبی که منافقین در خیابان خیّام کار گذاشته بودند، به شهادت رسید. از این شهید بزرگوار سه پسر به یادگار مانده است.

عکس یادگاری

روزی که عازم مأموریت تهران بود، به منزل تلفن کرد و گفت: کارت شناسایی ام گم شده و امروز هم عازم تهرانم. یکی از عکسهای خوبم را به بچه ها بده، که به اداره بیاورند. پرسیدم منظورت از عکس خوب چیست؟ گفت: خانم شاید رفتم و برنگشتم. می خواهم روی کارت شناسایی ام عکس بزنم که یادگاری بماند. گفتم این چه حرفی است که میزنی؟! عکس را دادم به پسرم که برای پدرش ببرد.

موقع ظهر به خانه آمد و خوشحال و سرحال با ما سر سفره نشست. بعد از نهار سریع وسایلش را جمع کرد و آماده رفتن شد. موقع رفتن یکی یکی بچه ها را بوسید و از من و مادرش ـ که با ما زندگی می کرد ـ خداحافظی کرد و رفت. هنوز چند لحظه ای از رفتنش نگذشته بود که دیدم برگشت و بدون اینکه چیزی بگه، باز رفت. این کار را چند بار تکرار کرد. ولی من متوجه حالتش شده بودم و مرتبه آخر هم با حالت خاصی خداحافظی کرد و رفت.

همسرم یک روز بعد بر اثر انفجار بمب منافقین در خیابان خیام تهران به شهادت رسید. شدت انفجار به حدی بوده که تمام مدارک از بین می رود و دیدن عکس روی کارت همسرم برای همیشه روی دلم ماند. چون مدارک و کارت شناسایی همسرم از بین رفته بوده، خبر شهادتش رو یک هفته بعد به ما رسید(خانم فاطمه رحیمی ـ همسر شهید).

مهمان نوازی

شهید منوچهرزاده فردی مردم دوست و مهمان نواز بود و همیشه دوست داشت، چیزی را که دارد با دیگران صرف کند. مدتی که مسئول خانه سپاه دانش سابق بود، خانه ما شده بود مهمانسرا. یعنی کسانی که در سپاه دانش خدمت می کردند، اکثراً شهرستانی بودند و خانواده هایشان که از جاهای دور و نزدیک برای دیدن آنها به سنندج می آمدند، عزیزالله آنها را به خانه می آورد و اجازه نمی داد به هتل و مسافرخانه بروند. همیشه هم خدا را شکر می کرد و می گفت: الحمدالله که خانه کوچکی داریم که می تواینم دو نفر را مهمان کنیم. هر روزی هم که مهمان نداشتیم، خیال می کردیم خانه خالی است(خانم فاطمه رحیمی ـ همسر شهید).

الهام شهادت

وقتی خبر شهادتش را شنیدم، گفتم: الحق که لایق شهادت بود. توفیق شهادت نصیب کسی می شه که پاک و وارسته از دنیا باشد. شهید منوچهرزاده هم همین طور بود.

یک روز که مشغول کار بودیم و حرف می زدیم، وسط صحبتش گفت: فلانی! من عاقبت شهید خواهم شد. من از حرف او تعجب کردم و گفتم: حالا چه وقت گفتن این حرفهاست؟ اصلاً مگر تو در جبهه هستی که بخواهی شهید شوی؟!

گفت: می دانم در جبهه نیستم ولی به دلم برات شده. بعدها هم این مطلب را چندین بار تکرار کرد و من دیگر چیزی نمی گفتم و تقریباً می دانستم که آدم لایق و پاکی است. حتی این حرف را چندین بار در جمع همکاران اداری به زبان آورد و در نهایت هم به همه ثابت شد که خداوند به این بنده اش، شهادت را الهام کرده بود( آقای سعید احمدی ـ همکار شهید).