تاریخ ارسال : یکشنبه 4 تیر 1396 / 13:08|کد خبر : 1410

خبر » آقا جواد سفر کربلایش را با اعزام به سوریه عوض کرد/ 46 روز حضور آقا جواد در سوریه برای ما به سختی سپری می شد

آقا جواد سفر کربلایش را با اعزام به سوریه عوض کرد/ 46 روز حضور آقا جواد در سوریه برای ما به سختی سپری می شد

 

تمام مقدمات سفر کربلای آقا جواد را تدارک دیده بودم، اما آقا جواد گفت: کارهای اعزامم به سوریه برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب (س) درست شده است و همین روزها به سوریه اعزام می شوم.


 

عبدالله کاکه جانی پدر شهید مدافع حرم و مدافع وطن شهید جواد کاکه جانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: یک روز آقا جواد به من و مادرش گفت: امروز می خواهم شما را نزد چند تن از بهترین دوستانم ببرم. ما هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. در میانه مسیر همسرم به آقا جواد گفت: اگر امکان دارد کنار مغازه میوه فروشی پارک کن تا مقداری میوه برای سرکشی از دوستت تهیه کنیم. آقا جواد گفت: دوستان من احتیاجی به میوه ندارند، آن ها در شهر ما غریب هستند و همین که ما کنارشان باشیم برای آن ها کافی است.

 

مقداری از مسیر را طی کرده بودیم که همسرم به آقا جواد گفت: اگر دوستانت فرزند دارند، کنار مغازه ای بایست تا یک دست لباس برای فرزندشان بخریم. باز هم آقا جواد گفت: دوستان من آنقدر ساده و بی تکلف هستند که هیچ نیازی به امور مادی و دنیوی ندارند، آن ها فقط از ما می خواهند که به یادشان باشیم و هیچ گاه آن ها را فراموش نکنیم.

 

من و مادر آقا جواد مانده بودیم که این ها چطور دوستی هستند که هیچ نیازی به امور مادی و دنیوی ندارند. آقا جواد ماشین را به طرف یادمان شهدای گمنام شهر ـ قروه ـ هدایت کرد و نزدیک مزار شهدا به مادرش گفت: این هم از دوستان ساده و بی تکلف من که فقط از ما می خواهند به یادشان باشیم و ادامه دهنده راهشان باشیم.

 

بعد از اینکه مزار شهدای گمنام را زیارت کردیم، آقا جواد از من و مادرش خواست که سوار ماشین شویم و منتظر آمدنش باشیم. ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت و بی اختیار زدم زیر گریه. همسرم مدام می پرسید مگر اتفاقی افتاده که این گونه گریه می کنی. من هم برای اینکه همسرم را ناراحت نکنم گفتم: یاد غربت و مظلومیت شهدای گمنام حالم را منقلب کرد. این درحالی بود که من می دانستم چرا آقا جواد تک و تنها کنار مزار شهدای گمنام ایستاده است.

 

آقا جواد سوار ماشین شد و به مادرش گفت: مادر جان! می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم، از شما می خواهم که ناراحت نشوید. من که می دانستم آقا جواد درباره چه موضوعی می خواهد صحبت کند، سریع صحبت هایش را قطع کردم و گفتم: آقا جواد مادرت کسالت دارد و شما نباید مادرت را اذیت کنی. اما همسرم گفت: حاجی! اجازه بده ببینم فرزندم چه می خواهد بگوید.

 

آقا جواد گفت: مادر جان! تنها آرزویم شهادت در راه خداست و می دانم به آرزویم خواهم رسید. فقط از شما می خواهم پیکرم را بعد از شهادت در کنار مزار پدربزرگم در روستای دلبران دفن کنید.

 

حرف های آقا جواد حال من و مادرش را به کلی دگرگون کرد؛ خیلی سخت بود که بنشینم و به صحبت های میوه دلمان درباره شهادتش گوش دهیم. آقا جواد تصمیمش را گرفته بود و روی حرف هایش اصرار داشت.

 

آقا جواد عاشق اهل بیت (ع) بود و عشق زیارت قبر شش گوشه امام حسین (ع) همواره در دلش بود، تا اینکه در سال 1394 برای حضور در پیاده روی اربعین حسینی(ع) ثبت نام کرد و تمام اقدامات مربوط به اخذ ویزا و روادید را انجام داد. از لحظه ثبت نام آقا جواد برای زیارت قبر امام حسین(ع)، ما در خانه ایشان را کربلایی جواد صدا می کردیم و مادر و خواهرانش مدام دور و برش می چرخیدند و قربان صدقه اش می رفتند.

 

تمام مقدمات سفر کربلای آقا جواد، حتی ولیمه سفر ایشان را نیز تدارک دیده بودم و تمام اقوام و آشنایان نیز در جریان سفر آقا جواد به کربلا قرار گرفته بودند. چند روز قبل از اعزام، آقا جواد به منزل ما آمد و گفت: پدر جان! می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم. اولش فکر کردم درباره سفر کربلایش می خواهد چیزی بگوید، اما آقا جواد گفت: کارهای اعزامم به سوریه برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب (س) درست شده است و همین روزها به سوریه اعزام می شوم. به آقا جواد گفتم: فعلاً درباره این مطلب چیزی به مادرت نگو تا ناهارمان با بخوریم.

 

بعد از اینکه سفره را جمع کردیم، آقا جواد به من و مادرش گفت: حقیقتاً آزمایش سختی پیش روی شماست و اکنون که حرم آل الله در خطر است و هر لحظه امکان بی احترامی به حرم حضرت زینب (س) وجود دارد، من تصمیم گرفته ام برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه بروم و شما باید رضایت بدهید که فرزندتان سینه اش را سپر کند و اجازه هتک حرمت به حرم حضرت زینب(س) را به داعشی های کافر ندهد.

 

من باید دلم را به دریا می زدم و هم چون حضرت ابراهیم(ع) تنها پسرم را به قربانگاه می فرستادم. در این لحظه به پروردگار عالمیان متوسل شدم و رضایت دادم که تنها پسرم به سوریه اعزام شود.

 

بالاخره روز اعزام آقا جواد به سوریه فرا رسید و آقا جواد ساکش را جهت اعزام به سوریه بست. آقا جواد را سوار ماشین کردم تا به محل لشکر عملیاتی 22 بیت المقدس ببرم. دل کندن از فرزند بسیار سخت بود و من در طول مسیر مدام گریه می کردم، اما آقا جواد مدام دلداری ام می داد و به شوخی می گفت: باباجان! چرا گریه می کنی، مگر یک سفر خارج رفتن این قدر ناراحتی دارد!!!

 

نزدیک درب ورودی لشکر بودیم که آقا جواد به من گفت: بابا جان! اگر با این اشک چشم هایتان وارد محوطه پادگان شوید و فرمانده لشکر شما را ببیند، مانع اعزام من به سوریه می شود. شما از همین جا برگردید و به خانه بروید. با آقا جواد خداحافظی کردم و راهی خانه شدم، اما چه خانه رفتنی!!!

 

اهل منزل حال حرف زدن نداشتند و هر کدام گوشه ای کز کرده بودند. از لحظه خداحافظی با آقا جواد اصلاً نمی دانستم وقت چه طور می گذرد. یک آن زنگ درب خانه به صدا درآمد، از نحوه زنگ زدن فهمیدم که آقا جواد پشت درب ایستاده است. سریع در را باز کردم، آقا جواد پشت در بود. ابتدا فکر کردم از رفتن به سوریه منصرف شده است، اما آقا جواد آمده بود تا دل مادرش را به دست بیاورد و بعد به سوریه برود.

 

آقا جواد دستش را دور گردن مادرش انداخت و شروع کرد به حرف زدن. آن قدر درباره شهدای صدر اسلام، شهدای دشت کربلا و شهدای جنگ تحمیلی حرف زد که مادرش را راضی کرد. آقا جواد دستش را دور گردن مادرش انداخته بود و صورت مادرش را می بوسید و به مادرش می گفت: مادر جان! بخند. مادرش هم می خندید. بعد هم نگاهی به من انداخت و گفت: دیدی مادرم راضی شد تا من به سوریه بروم.

 

با رفتن آقا جواد من هم از خانه بیرون زدم و کنار بلوار روی صندلی ها نشستم. در افکار خودم غرق بودم که با صدای زنگ تلفن همراهم به خودم آمدم، به سختی دستم را داخل جیبم بردم تا گوشی را در آورم. همین که چشمم به اسم آقا جواد افتاد سریع گوشی را جواب دادم. آقا جواد گفت: باباجان! چرا کنار بلوار نشسته اید. شما الآن باید کنار مادر، خواهران و همسر من باشید تا آن ها احساس تنهایی نکنند.

 

ـ شما از کجا فهمیدی که من اینجا نشسته ام؟

 

ـ از طریق دوربین های مدار بسته خبر دار شدم.

 

بعدها فهمیدم یکی از دوستان آقا جواد من را در آن حال دیده بود و با آقا جواد تماس گرفته بود و برای اینکه آقا جواد را از رفتن به سوریه منصرف کند حال بد من را برای آقا جواد شرح داده بود.

 

آقا جواد و همرزمانش چند روزی در تهران منتظر ماندند تا مقدمات اعزامشان به سوریه مهیا شود. آقا جواد در طول این مدت هر روز به من زنگ می زد و من را در جریان امور قرار می داد. یک روز آقا جواد زنگ زد و گفت: باباجان! تا لحظاتی دیگر به سوریه اعزام می شویم، شاید دیگر نتوانم شما را ببینم، پس گوشی تلفن را روی پایتان بگذارید تا پایتان را ببوسم، گوشی را روی دستتان بگذارید تا دستتان را ببوسم، گوشی را روی لبتان بگذارید تا لبتان را ببوسم. خداحافظی سختی بود، اما چاره ای نداشتیم و باید از همدیگر خداحفظی می کردیم.

 

آقا جواد در طول مدتی که در سوریه بود به طور مرتب با ما تماس می گرفت و ما هم از اینکه آقا جواد در صحت و سلامت بود خوشحال بودیم. دوازده روز از آخرین تماس آقا جواد سپری شده بود و ما هم هیچ خبری از ایشان نداشتیم، اما من وقتی به خانه می رفتم به مادرش می گفتم: آقا جواد تماس گرفت و حالش هم خوب بود. اما مادرش مدام پیگیر بود که چرا آقا جواد به خانه زنگ نمی زند. من هم می گفتم: شاید به دلایل امنیتی نمی تواند به خانه زنگ بزند.

 

12 روز بعد از آخرین تماس آقا جواد، من داخل حسینیه لشکر کنار دوستانم نشسته بودم و درد دل می کردم: ای صاحب اذان اگر آقا جواد الآن با من تماس می گرفت، چقدر لذت داشت. در آن لحظه هر چه از خدا می خواستم به من ارزانی می داشت، در همان حین گوشی ام زنگ خورد و دیدم آقا جواد با من تماس گرفته است.

 

46 روز از اعزام آقا جواد به سوریه می گذشت و ما منتظر بازگشت ایشان بودیم، تا اینکه در یک روز برفی به من خبر دادند که آقا جواد و دوستانش به سنندج بازگشته اند. من هم سریع خودم را به محل لشکر رساندم تا میوه دلم را ببینم. وقتی آقا جواد را در صحت و سلامت کامل می دیدم خوشحال بودم و سر از پا نمی شناختم.

 

روزیکه آقا جواد به سوریه اعزام شد، همسرش پا به ماه بود و ما در انتظار به دنیا آمدن فرزند آقا جواد بودیم. آقا جواد به سوریه رفت و چند هفته ای بعد از بازگشتش از سوریه، آقا محمد حسین عزیز تنها یادگار آقا جواد به دنیا آمد.