تاریخ ارسال : یکشنبه 26 فروردین 1397 / 07:40|کد خبر : 1810

خبر » گفتگو با فرزند شهیده پیشمرگ مسلمان کُرد: مادرم جلوی چشمانم تیرباران شد

گفتگو با فرزند شهیده پیشمرگ مسلمان کُرد: مادرم جلوی چشمانم تیرباران شد


به گزارش خبرنگار پیشمرگ روح الله، شهیده مریم امین پور یکی از زنان شهید پیشمرگ مسلمان کرد است که در سال 1323 متولد شد، وی از خیل شهیدانی است که مظلومانه به دست پلید چیره خواران استعمار شربت گوارای شهادت را نوشید و در سال 1363 در روستای ایرانخواه از توابع شهرستان سقز شهید شدند. بهتر است نحوه ی شهادت این شهیده ی مظلومه را از زبان فرزند دلبند ایشان بشنویم.


جلیل حسینی فرزند شهیده مریم امین پور می گوید:
مادرم مریم امین پور در روستایی بنام نورآباد به دنیا آمد. ایشان در خانواده‌ای نسبتاً كم جمعیت زندگی می‌كرد كه متشكل از دو خواهر و دو برادر بود. پدرش كریم امین پور و مادرش خدیجه رحیم پور نام داشت در دوران نوجوانی خانواده مادرم از روستا به روستای دیگری به نام دولت قلعه رفتند و در آنجا به دلیل نداشتن زمین كشاورزی به كار دامپروری مشغول بودند. مادرم نیز كارهایی چون خیاطی، سفالگری، گلیم بافی و غیره انجام می‌داد.


وی می گوید: آنها جون خانواده‌ای مذهبی واهل تقوا بودند باعث شد یكی از خانواده‌های ده به نام سید عبدالله حسینی به خواستگاری مادرم بیایند و طی یك رسم و رسومی مادرم با پدرم سید احمد حسینی ازدواج كرد. ایشان علاوه بر خانه داری همسری باوفا و زحمتكش بود كه حتی به دلیل نداشتن بهداشت و درمان در روستا مادرم كارهایی مانند: مامایی، دارو و درمان‌های بهداشتی و كارهایی كه قبلاً اشاره شده برای روستا انجام می‌داد و مردم روستا برای او احترام زیادی قائل بودند.


وی ادامه داد:  ثمره ازدواجشان شش فرزند بود به نام‌های : عطیه، محترم، جلیل، احترام، پروانه و كامل بود. در فاصله‌ی سال‌های 60 تا 61 بود كه پدرم همراه دو تن از عموهایم توسط گروهك‌ها به اسارت درآمده بودند و علت اسارت آنها را گروهك‌ها می‌گفتند كه به جمهوری اسلامی كمك كرده‌اند. سپس به دلیل ناامنی در ده مجبور شدیم به شهرستان سقز بیائیم.


حسینی افزود: قبل از شهید شدن مادرم مریم امین پور پدرم همراه دو نفر از عموهایم در اسارت گروهكی بودند كه پدرم توانست با یكی از عموهایم از زندان فرار كنند و عموی دیگرم را اعدام كردند. دایی هم یكی از فرماندهان سپاه سقز بوده، به همان دلایل گروهك‌ها با خانواده ما مخالف بودند. ما در آن زمان در شهرستان سقز ساكن بودیم و خانواده مادرم در روستایی به نام دولت قلعه ساكن بودند. در تاریخ 1363 مادرم به همراه خواهر و برادرم برای دیدن خانواده‌اش به روستای دولت قلعه رفت.


 در یكی از آن روزها گروهك‌ها به آن روستا حمله كرده و با نیروهای سپاه درگیر شده و در این درگیری چند نفر از گروهك‌های كشته شدند و آنها ما را عامل این كار می‌دانستند.


این فرزند شهیده خاطر نشان کرد: پس از اینکه گروهک ها فهمیدند که مادرم به روستا رفته است برای تعقیب ایشان رفته بودند و خانه ی پدربزرگم را محاصره کرده بودند پدربزرگم داخل اطاق بود و اطاق را به گلوله ی آر پی چی بسته بودند و ایشان در داخل اطاق قطعه قطعه شده بود، بعد مادرم را دستگیر کرده بودند و همراه دو طفل معصوم از خانه بیرون آورده بودند، جمعیت زیادی از مردم روستا جمع شده بودند، تلاش زیادی برای نجات ایشان شده بود اما مؤثر نبود ملحدین منافق در ملا عام مادرم را بچه در بغل تیر باران کرده بودند و او را در کمال مظلومیت به شهادت رساندند.


آیا خاطره ای از مادر شهیدتان به یاد دارید؟
البته خاطره های مادر و فرزند فراوان است اما خاطره ای که همیشه در ذهن من تداعی می کند همان لحظه ی خداحافظی مادرم با من بود در حالی که من دلم گواهی می داد که اتفاقی خواهد افتاد.


فرمودید خواهرتان که سنش آن زمان خیلی کم بود، شاهد صحنه ی شهادت مادرتان بوده است، آیا ایشان از این واقعه ی تلخ چیزی به یاد دارند؟ بله بهتر است خودشان توضیح دهند،


وی می گوید بله در لحظه ای که می خواستند مادرم را را اعدام کنند برادر شیر خوارم را از او گرفتم و بغل کردم، یکی از افراد مسلح گروهک ها به رفیقش گفت این دختر را هم بکشید من خودم هم نمی دانم این موضوع چگونه به من الهام شد، در جواب گفتم من که دختر این خانواده نیستم و رهایم کردند. من شاهد تیرباران مادرم بودم و تا عمر دارم یاد مادرم مانند اسطوره ای که مظهر ایثار بود همیشه در دلم خواهد ماند.


انتهای پیام/