تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 فروردین 1398 / 07:56|کد خبر : 2076

خبر » بی‌سیمچی شهید کاوه از سال‌های جنگ در کُردستان می‌گوید

بی‌سیمچی شهید کاوه از سال‌های جنگ در کُردستان می‌گوید

سال‌هاست روایات دلاوری‌ها و رشادت‌های سردار شهید محمود کاوه در بین مردم دهان به دهان می‌چرخد و همه از او به نیکی یاد می‌کنند، خدمات او در کردستان و جبهه‌های غرب را هنوز هم بچه‌های جنگ به یاد دارند.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

به گزارش پیشمرگ روح الله، «سال‌هاست روایات دلاوری‌ها و رشادت‌های سردار شهید محمود کاوه در بین مردم دهان به دهان می‌چرخد و همه از او به نیکی یاد می‌کنند، خدمات او در کردستان و جبهه‌های غرب را هنوز هم بچه‌های جنگ به یاد دارند.

 

یکی از افتخارات من این است که 25ماه خدمت خود را به عنوان بی‌سیمچی در کنار سردار شهید محمود کاوه بودم. با وجود سن و سال اندک و جثه کوچکی که داشت، فرماندهان و بزرگان سپاه و ارتش از او حساب می‌بردند، تنها فرمانده‌ای بود که قبل از سربازانش به منطقه عملیاتی وارد می‌شد، زمانی‌ که به‌عنوان فرمانده، تیپ ویژه شهدا را تشکیل داد، بیشتر خراسانی‌ها و مشهدی‌ها به عشق او به تیپ ویژه شهدا پیوستند، تیپی‌ که شکست برایش معنایی نداشت و شهادت کمال آرزویشان بود، در هرکدام از مناطق جنگی جنوب یا غرب که همه سربازان و فرماندهان ناامید و زمین‌گیر می‌شدند، تیپ ویژه شهدا را اعزام می‌کردند، بعثی‌ها به این تیپ و فرمانده آن لقب (شکست‌ناپذیر) داده بودند و جایزه چند میلیون تومانی برای سر سردار شهید محمود کاوه تعیین کرده بودند...»

 

جملات بالا بخشی از گفت‌وگوی ما با صفرعلی پرخشک، هم‌رزم، همدم و رفیق سردار محمود کاوه است. او می‌گوید: «از منش و خصایص اخلاقی، مهربانی و گذشت، شجاعت و روحیه مبارزه او هر چه بگویم کم گفتم.

 

صفرعلی که افتخار 25ماه همراهی با سردار شهید محمود کاوه به‌عنوان بی‌سیمچی را دارد، جزو معدود کسانی است که لحظه شهادت سردار شهید محمود کاوه در کنارش بود و آخرین یا حسین(ع) را از زبان او می‌شنود.

 

در سطور بعدی حاصل این گفت‌وگوی دوستانه را خواهید خواند.»

 

133945.jpg

بی‌خیال کشتی، به عشق جبهه

صفرعلی پرخشک، متولد سال1344 در محله فردوسی است. او که از دوران نوجوانی وارد ورزش کشتی شده بود، با وجود آینده درخشان در ورزش‌ کشتی و پهلوانی، گوش شکسته‌ها را رها کرده و روانه جبهه‌های جنگ می‌شود.

 

صفرعلی دراین‌باره می‌گوید: «همانند بیشتر ساکنان محله فردوسی، از دوران کودکی به کشتی گرفتن علاقه‌مند بودم و درسنین 13 و14سالگی به‌عنوان یک کشتی‌گیر حرفه‌ای مطرح شدم. در همین زمان جنگ تحمیلی عراق علیه مردم بی دفاع ایران شروع شده و بسیاری از جوانان و حتی نوجوانانی که در عرصه کشتی اسم و آوازه‌ای داشتند، به دستور حضرت امام خمینی(ره) به ارتش 20میلیونی پیوسته و روانه جبهه‌ها شدند، من نیز تلاش زیادی کردم تا بتوانم به جبهه بروم. اما چون سن و سالم کم بود، اجازه رفتن به جبهه را نداشتم، چندبار تصمیم گرفتم مخفیانه و بدون اجازه پدر و مادرم به جبهه اعزام شوم، حتی تا ایستگاه راه‌آهن هم رفتم، اما به‌دلیل نداشتن مدارک و رضایت‌نامه والدین اجازه سوارشدن بر آن قطار را به من ندادند. جنگ دل و دماغ کشتی‌گرفتن برایم نگذاشته بود، بیشتر وقتم در پایگاه بسیج محله و به جمع‌آوری کمک‌های مردمی اهالی منطقه برای اعزام به جبهه‌های جنگ می‌گذشت. یکی از مربیان کشتی استان که مبارزاتم در گود کشتی فردوسی را دیده بود، آینده درخشانی را برایم پیش‌بینی کرد و به من گفت: اسمم را در فهرست اعضای انتخابی‌ تیم ملی کشتی نوجوانان نوشته است. باوجوداین کشتی را رها کردم و چند ماه قبل از زمان سربازی در 17سالگی نام‌نویسی کرده و روانه جبهه‌های جنگ شدم.»

 

خنجر از پشت کومله‌ها

صفرعلی بعد از دیدن دوره آموزشی به جبهه کردستان اعزام می‌شود، جبهه کردستان خطرناک‌ترین منطقه حتی برای نیروهای نظامی و مسلح بود.

 

وی در توضیح بیشتر این موضوع می‌گوید:« بعد از طی‌کردن دوره آموزشی در بجنورد، به خانه بازگشتم و بعد از  5روز به پادگان نخریسی (مشهد) مراجعه کردم و از آنجا به کردستان رفتم. بعد از پیاده‌شدن در راه‌آهن ارومیه، سوار چند اتوبوس شدیم تا به منطقه مهاباد و بوکان برویم، در طول این مسیر چند خودرو نظامی با تجهیزات‌ جنگی ما را همراهی می‌کردند. وقتی‌ دلیلش را پرسیدم گفتند: به دلیل ترس از شبیخون کومله‌هاست، فرمانده پاسداری که با ما همراه شده بود، این‌طور تعریف می‌کرد: هفته قبل که یک خودرو از نیروهای جدید پاسدار در راه آمدن به مهاباد بودند، مورد حمله کومله‌ها قرارگرفته و با وضعیت بسیار فجیعی قربانی و به شهادت می‌رسند، کومله‌ها چون جرئت مبارزه مستقیم با نیروهای ما را ندارند، از راه شبیخون وارد شده‌اند، با وجود برادر کاوه، کومله‌ها دیگر جرئت ابراز وجود ندارند. یکی از بچه‌های همراه ما که سرباز قدیمی بود، گفت: اگر محمود کاوه نبود، کردستان از دست می‌رفت. این اولین‌باری بود که وصف سردار محمود کاوه را می‌شنیدم، با خودم فکر می‌کردم او فرمانده کارکشته و سن و سال داری است که توانسته امنیت را در این منطقه برقرار کند.»

 

133947.jpg

 

اولین بار رخ به رخ با سردار کاوه

جوان محله فردوسی که در دروان خدمت به جبهه غرب اعزام شده است، تا آن زمان سردار محمود کاوه را ندیده بود، در هنگام ورود به پادگان با یک اتفاق ساده با سردار کاوه آشنا و به عنوان بی‌سیمچی مخصوص او انتخاب می‌شود.

 

صفرعلی در توضیح این مطلب می‌گوید:« همان‌طور که گفتم در مسیر رفتن به پادگان، وصف سردار محمود کاوه را شنیدم، با خودم فکر کردم او کهنه سرباز کارکشته‌ای است که حداقل 50سال دارد. بعد از طی‌کردن مسیر صعب‌العبور و سخت در دل کوه‌ها به محل پادگان رسیدیم، در حال ورود به محل پادگان ناگهان صدای مهیب چند گلوله توپ آمد، بلافاصله بر روی زمین دراز کشیدم و دست‌هایم را بالای سرم گرفتم، در همان چند ثانیه‌ای که به این حالت خوابیده بودم، فردی لگد آهسته‌ای به پایم زد و با لحن جدی گفت: پاشو پسر، جبهه جای ترس نیست، کسی که بترسد نمی‌تواند دشمنانش را شکست بدهد. با سرعت بلند شدم و صاحب صدا را که جوانی لاغر و کوچک اندام بود مخاطب قرار داده و گفتم: من از دشمن که هیچ، از خود عزرائیل هم نمی‌ترسم. جوان(سردار محمود کاوه) دستم را گرفت و بلندم‌ کرد و با لبخند گفت: به جمع ما خوش آمدی...» بعد از گفتن این جمله از من دور شد. در همان لحظه یکی از سربازها به طرفم آمد و گفت: شناختی این کی بود؟ گفتم: نه مگر مهمه یک بچه بسیجی مثل خود ما. با تمسخر گفت: نه داداش این جوان همان سردار محمود کاوه معروف است، همانی‌ که کومله‌ها از ترسش خواب ندارند و بعثی‌ها برای سرش 7میلیون تومان(سال1361) جایزه گذاشته‌اند. با تعجب‌ گفتم: همین بچه بسیجی، شوخی می‌کنی. باورش خیلی سخت بود، اما وقتی چند نفر دیگر حرف‌های او را تأیید کردند، احساس کردم که باید به دیدن حاج محمود بروم و از او معذرت‌خواهی بکنم. به طرف دفتر فرماندهی حرکت کردم، با اجازه از دربان دفتر، در اتاق را زده و وارد شدم. سردار محمود کاوه در حال نگاه کردن نقشه‌هایی بود که روی میز چیده بود، سلام کردم و با احترام همراه با شرم، گفتم: ببخشید سردار، شما را به جا نیاوردم، من تازه‌واردم، اگر توهین و زیاده‌روی کردم من را ببخشید. حاج محمود با لبخند همیشگی و چهره‌ای آرام به من گفت: باز بچه‌ها چیزی گفتند، کدام سردار، این‌ها همه عنوان‌های بی‌ارزش و اعتبار زمینی هستند، من هم یک بسیجی هستم مثل شما، از لهجه‌ات معلومه که مشهدی و همشهری هستیم. گفتی از مرگ و عزرائیل نمی‌ترسی، اتفاقا من هم به چنین فرد شجاعی نیاز دارم، دوست دارم به عنوان بی‌سیمچی، رفیق و یار همیشه همراهم باشی. من هم با خوشحالی این پیشنهاد را قبول کردم.»

 

133948.jpg

 

نفوذ به قلب دشمن در تنهایی

بی‌سیمچی سردار محمود کاوه که بیش از دو سال را در خدمت سردار محمود کاوه بود، شجاعت مثال‌زدنی او را می‌ستاید.

صفرعلی خشک‌پر در وصف شجاعت سردار محمود کاوه می‌گوید: « به‌عنوان بی‌سیمچی بیشتر اوقات همراه سردار بودم، به‌جز مواقعی که برای شناسایی نیروهای دشمن می‌رفت. او تنها فرمانده‌ای بود که شب قبل از هر عملیات و حمله‌ای به‌طور ناشناس و تنها به شناسایی مواضع و استحکامات دشمن می‌رفت. یکی دومرتبه قصد همراهی با وی را داشتم اما او موافقت نمی‌کرد. شب از سنگر بیرون می‌رفت و بعد از چند ساعت همان‌طور بدون سروصدا به سنگر بازمی‌گشت. نفوذ به داخل خاک دشمن آن هم دست تنها و یک‌تنه، کاربسیار شجاعانه و خطرناکی بود. یکی دیگر از ویژگی‌های سردار محمود کاوه این بود که در همه عملیات‌هایی‌ که انجام می‌شد پیشگام بود و همیشه قبل از حرکت سربازان، سوار بر تریل(موتورسیکلت 250)

که داشت می‌شد، این تریل بسیار معروف بود. سردار کاوه بیشتر عملیات‌های شناسایی را بدون محافظ و همراه سوار بر همین موتور به داخل خاک دشمن حرکت می‌کرد. سربازان (تیپ ویژه شهدا) نیز که این روحیه و شجاعت فرمانده خود را می‌دیدند با روحیه بالایی در عملیات شرکت می‌کردند و در بیشتر عملیات‌ها نیز برنده میدان نبرد بودند. همین شجاعت حاجی زبانزد همه بچه‌های جبهه شده بود و بسیاری از سربازان به ویژه رزمنده‌های مشهدی و خراسانی فقط به عشق او به تیپ ویژه شهدا که تحت فرماندهی شهید محمود کاوه بود می‌پیوستند. دشمن بعثی نیز این موضوع را فهمیده بود و به فرمانده و سربازان تیپ ویژه شهدا لقب(دیوانه‌های شکست‌ناپذیر) داده بودند. این تأثیر به‌حدی بود که هرگاه در مناطق جنگی (جنوب و غرب) دچار وقفه یا شکستی می‌شدند، تیپ ویژه شهدا را به محل مورد نظر اعزام می‌کردند، پیشروی و پیروزی حتمی و قطعی بود.»

 

چمبه‌زدن دیگ‌های شله تا صبح

 

سردار کاوه برای دادن روحیه به سربازان صحبت‌های زیادی انجام می‌داد. گاهی نیز کارهای غیرمنتظره‌ای از او سر می‌زد، یکی از این موارد پخت شله مشهدی در جبهه بود.

صفرعلی در توضیح این مطلب می‌گوید:« سردار شهید محمود کاوه سخنران بسیار قابلی بود و هر زمان‌ که بچه‌ها به‌دلیل خبرهای ناگوار و شهادت هم‌رزمانشان دچار غم و اندوه می‌شدند، به آن‌ها دلداری می‌داد و با سخنرانی و آوردن آیات و روایاتی از قرآن و ائمه، همه را به صبر و بردباری دعوت می‌کرد. سال1363هم زمان با ماه محرم، به ما اطلاع دادند که کومله‌ها با شبیخون به محل استقرار نیروهای سپاه، تعدادی از سربازان‌ را به شهادت رسانده و سر چند نفر را نیز از تن جدا کرده بودند، سردار کاوه و چند نفر دیگه از جمله خود من، به محل حادثه رفتیم، جنازه شهدا را جمع‌آوری و به پادگان آوردیم. این حادثه بسیار غم‌انگیز بود و تأثیر بسیار بدی بر روی نیروهای ما گذاشت. اتفاقا پدر سردار کاوه (حاج محمد کاوه) در همان زمان برای دیدن فرزندش به پادگان آمده بود. سردار کاوه از پدرشان درخواست کردند که برای فردا ظهر بچه‌ها چند دیگ شله مشهدی بپزند. بلافاصله به چند نفر از سربازان دستور داد به شهر رفته و مواد لازم برای شله را تهیه کنند. مرحوم پدر شهید کاوه نیز در همان شب دستور پخت شله مشهدی را داد و ما نیز تا صبح به «چمبه‌زدن» دیگ‌ها مشغول بودیم. بچه‌های پادگان با برپایی دیگ شله، به‌ یاد مشهد و حرم امام رضا(ع)، عزاداری مفصلی‌ انجام دادند و ظهر همان روز همگی شله‌ای را که مرحوم پدر سردار پخته بود، نوش جان کردند.»

 

133949.jpg

 

مجروحیت و شهادت شهید محمود کاوه

صفرعلی‌خشک‌پر که به‌عنوان بی‌سیمچی در بیشتر مواقع همراه سردار کاوه بود، در لحظه شهادت نیز جزو اولین کسانی بود که بر بالینش حاضر شد. خشک‌پر دراین‌باره می‌گوید:« سردار محمود کاوه تا قبل از شهادت چند مرتبه مجروح شده بود. عملیات بدر آغاز شد و من همچون همیشه به‌عنوان بی‌سیمچی در رکاب شهید کاوه بودم. در این نبرد، چند تا ترکش به صورت و دست حاجی برخورد کرد و اورا چند روزی به بیمارستان فرستاد. اما کاوه بی‌خیال جنگ نمی‌شد و با دست و پای بسته و زخمی به میدان نبرد بازگشت. سال 1365نیروهای‌ ما با نیروهای عراقی در ارتفاعات حاج عمران عراق درگیر بودند، این منطقه استراتژیک، اهمیت زیادی برای هر دو طرف‌ داشت. در آخرین مرحله، زمانی‌ که سردار کاوه در منطقه نبود، نیروهای عراقی با شبیخون بر بخش‌هایی از این ارتفاعات مسلط شده بودند. سردار محمود کاوه بعد از ورود به منطقه مصمم به بازپس‌گیری این ارتفاعات شد، با وجود مجروحیتی که داشت، با چند نفر از سربازها روانه شدیم. چند نفر از نیروها جلوتر از ما رفته بودند و ما به همراه سردارمحمود کاوه پشت سر آن‌ها روانه شدیم، درگیری شروع شد و ناگهان خمپاره‌ای در نزدیکی ما بر زمین برخورد کرد، بعد از چند لحظه متوجه بدن خونین سردار کاوه شدم، بازوی راست و پهلویش ترکش خورده بود و در حال خون‌ریزی شدید بود. بالای سرش رسیدم، یکی از ‌بی‌سیمچی‌ها خبر مجروحیت حاجی را اعلام کرد. مجروحیت خیلی شدید بود و سردار محمود کاوه مدام داشت ذکر می‌گفت. زمزمه یاحسین یاحسین از دهانش نمی‌افتاد که ناگاه به آرزوی دیرینه‌اش که همانا شهادت در راه خدا و عشق به وطن بود، رسید. واقعیت داشت، حاجی پرکشیده بود و غم عجیبی مثل عصرهای جمعه تو دل بچه‌ها رخنه کرده بود. همه برای حاج محمود سنگ تمام گذاشتند و مراسم تشییع جنازه و خاک‌سپاری او با شکوه خاصی برگزار شد و پیکرش را با هواپیما برای تدفین به مشهد فرستادند.»

 

خبر شهادتم را داده بودند

رزمنده‌ای که شهید کاوه بر روی بالین او جان به جان‌آفرین تسلیم کرد، در همان عملیات(حاج عمران) که سردار محمود کاوه شهید شد، دچار مجروحیت می‌شود، اما خبر شهادت او را برای خانواده‌اش می‌برند.

صفرعلی در توضیح این حادثه می‌گوید: «با بیشتر شدن گلوله باران دشمن که بر ما مسلط شده بودند، خمپاره‌ای در جلو پایم منفجر شد و با برخورد ترکش‌ها به سر و صورت، بی‌هوش بر روی زمین افتادم. بعد از20روز مراقبت و درمان در بیمارستان، متوجه شدم که خبر شهادتم را به خانواده‌ام داده‌اند. بلافاصله به دایی بزرگم در مشهد تماس گرفته و خبر زنده بودن خودم را اعلام کردم. در کمال ناباوری حرف‌هایم را گوش داد و از من خواست بلافاصله به مشهد بیایم. با وجود توضیحات دایی بزرگم، خانواده‌ام زنده بودن من را باور نکرده بودند، زمانی که وارد محله (فردوسی) شدم، راه رفتن و نفس کشیدنم برای خانواده و اهالی باورکردنی نبود، آن‌ها برایم مراسم شهادت گرفته بودند.»

 

133950.jpg

 

30سال همراه با سردردهای شدید

صفرعلی خشک‌پر که دیگر به درجه رفیع جانبازی رسیده است، بابت جانبازی به هیچ ارگانی مراجعه نمی‌کند.

او در این زمینه می‌گوید: « من با اصرار خودم و به عشق وطنم به جبهه رفتم. منتی بر کسی ندارم، به سال‌هایی که برای دفاع از خاک ایران جنگیدم و به سال‌هایی که به واسطه جنگ، رنج و بیماری را متحمل شده‌ام، افتخار می‌کنم. با وجود مراقبت‌های طولانی بهبود کامل حاصل نشد و گاه‌گداری احساس سردردهای شدیدی می‌کنم، در همان زمان خیلی‌ها گفتند: برای گرفتن حق و حقوق جانبازی و درمان به بنیاد جانبازان مراجعه کنم اما چون به عشق میهن به جنگ رفته بودم، پیگیر این ماجرا نشدم و حالا بعد از گذشت بیش از30سال سردرد و عوارض آن مجروحیت‌ها بیشتر و بیشتر شده است، به همین دلیل در برخی روزها نمی‌توانم به سرکار بروم، به‌دلیل مجروحیتی که دارم هیچ تقاضایی از دولت و بنیاد جانبازان ندارم. چندسالی است که نگهبان سازمان میراث فرهنگی هستم، دو سه سال دیگر از خدمتم در میراث فرهنگی و آرامگاه باقی مانده است، اگر مسئولان لطفی کنند به دلیل شرایط جسمی سختی که دارم دو سه سالی زودتر بازنشسته شوم و خودم را درمان کنم، سپاسگزار خواهم بود. این همه خواسته من است در قبال جانی که بر کف دست گذاشته‌ام و هم‌پای امثال کاوه و هزاران کاوه دیگر از ایرانمان دفاع کردیم... » 

 

انتهای پیام/