تاریخ ارسال : چهارشنبه 14 اسفند 1398 / 11:01|کد خبر : 2506

خبر » روایتی داسـتانی از زندگی شهید ناهید فاتحی کرجو،

روایتی داسـتانی از زندگی شهید ناهید فاتحی کرجو،

به گزارش پیشمرگ روح الله، کتاب "دخترم ناهید" ؛ بر اساس واقعیت و با استفاده از عناصر داستانی و بهره گیری از تخیل نوشته شده است.


این رمان با اشاره کوتاهی به گذشته، روز روبوده شدن شهید ناهید فاتحی کرجو آغاز می شود و تا شهادت و زنده به گور کردن این شهید ادامه دارد.


ناهید فاتحی کرجو، چهارم تیر ماه سال 1344 در سنندج متولد شد. وی از نوجوانی با گروه های مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه می کرد.

 

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به فعالیت های دینی و انقلابی اش ادامه داد و تا آن جا پیش رفت که گروهک کومله در کردستان تاب نیاورد و او را در حمله ناجوانمردانه ای به اسارت گرفت.

 

وی پس از تحمل ماه ها شکنجه و رنج اسارت در تاریخ دهم تیر 1361 و در هفده سالگی به شهادت رسید.

 

کتاب دخترم ناهید توسط حسین علی جعفری توسط نشر فاتحان در 192 صفحه نوشته شده که چاپ نخست آن در زمستان سال 1391 می باشد.

 

ایـن داسـتان، برداشـتی آزاد از زمانـه و زندگی شهید ناهید فاتحی کرجو، با حفظ نقاط و نکات برجسته و اصلی است ایـن رمـان، روایتگـر زندگـی دختـری کُـرد اسـت کـه درکنـار رودخانه های جـاری و در پـای کوه هـای بلند کردسـتان چنـان ایسـتاد کـه تا امروز تنها اسـطوره ها ایـن چنین با دست هایی خالـی و قلبی محکم، پاِیِ شـرافت و ایمان خویـش پایـدار مانده اند. داسـتان مربـوط بـا خانـواده ای کُرد اسـت که در سـنندج زندگـی میکننـد و در بحبوحـة ناآرامی ها و جنـگ داخلی بـا گروهك هـای ضـد انقـلاب چـون کوملـه و دموکـرات و... بـا مشـکلات دسـت و پنجه نـرم می کننـد.

 

ناهید و مادرش سیده زینـت و برادرانـش فـرزاد و فرهـاد، و خواهرانش مریـم و نرگس.   سـال گذشـته شـهر دسـت کوملـه و دموکرات هـا افتاده بـود و برای مدت هـا ناهید را بازداشـت کـرده بودند. اینک شـهر دسـت نیروهـای انقـلاب و سـپاه پاسـداران بود... تـا اینکه دوبـاره در حملة نیروهـای ضد انقلاب ناهید اسـیر می شـود و در اثـر شـکنجه های بی رحمانـة آنهـا بـه جرم جاسوسـی به شـهادت می رسد چهـار پنـج مـاه از شـهادتش می گذشـت کـه نیروهـای انقـلاب روسـتایی را که ناهیـد در آنجا به شـهادت رسـیده و دفن شده بود، به تسخیر خود درآوردند. کاک نریمـان، جنـازة ناهیـد را از تـوی گـودال بیـرون آورد. تنش می لرزیـد. همـه گریـه میکردنـد. کل مردم ده آمده بودند. زنها ضجه می زدند و شانه مردان می لرزید. زنی سیاه پوش آمد همه نگاه ها به او بود. مادر شـهید، سـیده زینت سراپا سیاه پوش به دیدار دخترش آمده بود. تهمینه جلو رفت با بال روسری اشکش را پاک کرد و سیده زینت را در آغوش گرفت. سیده زینت نه ضجه می زد و نه شانه اش می لرزید زنهـا التماسـش می کردنـد که جلو نـرود، اما او رفت و تابوت را بوسید. سپس دست ها را رو به آسـمان بـرد و گفـت: «خدایـا قبـول کـن» آنـگاه رو به مردم کـرد و گفـت: «آرزوی یـك قطره اشـك را بر دل دشـمنان می گذارم"

 

 

انتهای پیام/