تاریخ ارسال : دوشنبه 7 دی 1394 / 12:39|کد خبر : 34

خبر » ثبت مُهر شهادت در شناسنامه به جای مُهر حضور در انتخابات

ثبت مُهر شهادت در شناسنامه به جای مُهر حضور در انتخابات

 


به گزارش پیشمرگ روح الله، معلم شهید اقبال وطن خواه روز هفدهم اردیبهشت ماه سال 1332 در سنندج به دنیا آمد. پدرش نظامی بود و به اقتضای شغلی که داشت، در شهرهای مختلف زندگی می کرد؛ از اسلام آباد غرب و سلماس گرفته تا تهران و بانه و سنندج. شهید وطن خواه تحصیلات ابتدایی اش را در اسلام آباد غرب سپری کرد و بعد همراه خانواده به بانه رفت و دیپلمش را در سال 1353 و در رشته علم طبیعی ـ نظام قدیم ـ اخذ کرد. برای انجام خدمت سربازی عازم همدان شد و دو سال در آنجا ماند. ایشان فرزند بزرگ خانه بود و هنگام مأموریت های پدر، مسئولیت خانه را بر عهده داشت.

 

اقبال در غیاب پدر، چنان با برادران و خواهرانش مهربان بود که آنان غیبت پدر را احساس نمی کردند. برای درمان برادر معلولش فدارکاری می کرد و بارها او را برای مداوا به تهران و تبریز برد.

 

شهید وطن خواه در سال 1356 ازدواج کرد که حاصل آن، دو فرزند پسر و یک دختر است.

 

بعد از دوران سربازی به استخدام بانک ملی بانه درآمد و مدتی در این شغل مشغول خدمت شد. پس از مدتی از کار بانک استعفا داد و در شهرستان بانه، خدمت در آموزش و پرورش را انتخاب کرد. پدرش در جریان درگیری های کردستان و غائله ضد انقلاب در خردادماه سال 1359 به شهادت رسید و بعد از این، مسئولیت اقبال در قبال خانواده بیشتر شد.

 

توانمندی و صداقتش سبب شد تا مسئولین بانک سپه، او را برای ریاست بانک سپه بانه از آموزش و پرورش بانه درخواست نمایند و در سال 1363 وی را به این مسئولیت منصوب نمایند.

 

اقبال در فروردین ماه سال 1363، مأموریت یافت تا از سوی فرمانداری، برای برگزاری انتخابات و اخذ رأی، به روستای یعقوب آباد بانه عزیمت کند. برای انجام این مأموریت همراه دیگر اعضای صندوق اخذ رأی، در سحرگاه روز بیست و ششم فروردین، عازم روستای یعقوب آباد بود که در بین راه، در کمین گروهک های ضد انقلاب افتاد. اقبال از چند ناحیه بدنش مورد اصابت گلوله مزدوران اجنبی قرار گرفت و در همان جا به شهادت رسید. اسفند ماه همین سال بود که دو تن از برادرانش نیز در جریان بمبارن هوایی بانه به شهادت رسیدند.

 

آن سوی مأموریت

 

منطقه خیلی ناامن بود و قرار بود انتخابات هم برگزار شود. وقتی خبردار شدیم اقبال عضو صندوق اخذ رأی شده و باید به روستا برود، نگران شدیم. از طرفی حال مادرم به خاطر تب مالت وخیم بود و این مسئاله، نگرانی ما را بیشتر می کرد.

 

شب قبل انتخابات، اقبال به خانه آمد و کنار مادرم نشست. انگار می خواست دل مادر را برای مأموریت فردا به دست بیاورد. مادر را نوازش می کرد و از حالش می پرسید و اینکه داروهایش را می خورد یا نه؟ حال مادر که اصلاً خوب نبود و خبر مأموریت اقبال هم حالش را بدتر کرده بود. مادر از اقبال خواست فردا جایی نرود و همانجا پیشش بماند.

 

ـ مادر جان همین امشب تو را نزد دکتر می برم. هر کاری که لازم باشد برایت انجا می دهم. ولی...

 

ـ ولی چه اقبال؟ من حالم خوب نیست. فردا تو به مأموریت نرو!

 

اقبال در حالی که لحن صدایش را شکسته بود گفت: نمی توانم نروم. این وظیفه را بر عهده گرفته ام و باید انجامش دهم. خلاصه آن شب هرچه مادر اصرار کرد، ثمری نداشت. اقبال مصمم بود که فردا هر طور شده به مأموریت برود. انگار به دلش برات شده بود که سفری آسمانی در پیش دارد.