تاریخ ارسال : چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 / 11:47|کد خبر : 410

خبر » سه بار و در سه نقطه متفاوت به درجه جانبازی نائل آمدم + تصاویر

سه بار و در سه نقطه متفاوت به درجه جانبازی نائل آمدم + تصاویر

 

دو بار در شهر سنندج توسط تروریست ها مورد سوء قصد قرار گرفتم و یک بار هم در منطقه آلی پینک دهگلان در درگیری با گروهک های ضد انقلاب به شدت مجروح شدم.


 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از سلسله خاطرات جانباز جنگ تحمیلی و پیشمرگ مسلمان کرد عارف برازی، داستان پاکسازی شهر بوکان و اتفاقاتی که در این شهر برای رزمندگان سپاه اسلام افتاد را منتشر کردیم. در این قسمت ادامه خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد عارف برازی را از زبان این رزمنده سپاه اسلام منتشر می کنیم.

 

دو بار توسط گروهک های ضد انقلاب در سطح شهر مورد سوء قصد قرار گرفتم. اولین بار سال 1361 بود، آن روز من تازه وارد شهر سنندج شده بودم، به نزدیکی میدان نبوت که رسیدم، دو نفر که سوار یک دستگاه موتور سیکلت بودند به طرف من آمدند. آن روز من لباس کردی به تن داشتم و به دلیل مشغله زیاد نتوانسته بودم ریش بلندم را کوتاه کنم. یک آن متوجه شدم که نفری که بر ترک موتور سیکلت شده، یک سلاح یوزی در بغل دارد.

 

یکی از آن ها پرسید: نامت چیست و از کجا می آیی؟

 

پاسخ دادم نامم محمد است و از دهگلان آمده ام تا ملکی که متعلق به مادرم می باشد را به فروش برسانم.

 

آن ها مرا خوب می شناختند؛ همان شخصی که پشت موتور سوار شده بود، چند بار به من توهین کرد و گفت: مگر تو از نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد نیستی؟ مگر نام تو عارف نیلی نیست؟ چون من در روستای نیل از توابع خسرور آباد بیجار متولد شده بودم، تعدادی من را به نام عارف نیلی می شناختند و من را به این اسم صدا می کردند.

 

در یک چشم بر هم زدن از موتور سیکلت پیاده شد و اسلحه اش را به سمت من نشانه گرفت. در فاصله چند متری چندین گلوله به طرف من شلیک کرد. یکی از این گلوله ها به کتف سمت چپم اصابت کرد، دیگری به پای راستم و آخری به گوشه پیشانی ام برخورد کرد و کمانه کرد.

 

خیلی سریع کلتم را از کمرم بیرون کشیدم و با اولین گلوله بین دو ابرویش را هدف قرار دادم. همین که ضارب روی زمین افتاد، راکب موتور سیکلت گاز موتور را گرفت، یک گلوله هم به طرف او شلیک کردم، تعادل موتور را از دست داد و روی زمین افتاد، همین که خواست فرار کند، ماشین گشت سپاه از راه رسید و او را دستگیر کردند.

 

خون زیادی از من رفته بود و حال خوبی نداشتم. نیروهای سپاه من را به بیمارستان توحید منتقل کردند. چون ترور شده بودم، دو نفر به صورت شبانه روزی مقابل درب اتاقم در بیمارستان نگهبانی دادند تا اینکه حالم خوب شد و دوباره به منطقه برگشتم.

 

مرتبه دوم سال 1364 در خیابان انقلاب سنندج باز هم مورد سوء قصد قرار گرفتم. آن روز داخل پیاده رو حرکت می کردم که یک آن متوجه شدم که یک نفر از پشت سر گفت: این مرد عارف نیلی است. نتوانستم صورتم را بچرخانم و آن ها را ببینم، تصمیم گرفتم تغییر مسیر دهم، همین که خواستم به سمت دیگر خیابان بروم، به سمتم تیراندازی شد. دو تیر به پشت بازوی چپم اصابت کرد و از جلو بازویم خارج شد و تیر بعدی به زانوی پای راستم نشست.

 

همین که تیر به پایم خورد بر روی زمین افتادم و خیلی سریع با کلت کمری ضارب را هدف قرار دادم. مردم زیادی دور من و شخص ضارب جمع شده بودند و می خواستند به من کمک کنند، یکی آب می آورد و دیگری زخمم را می بست. در همین لحظه نیروهای گردان ضربت محمد رسول الله (ص) از راه رسیدند و مرا به بیمارستان منتقل کردند.

 

البته یک بار هم در عملیات هدف گلوله قناصه چی دشمن قرار گرفتم و به شدت مجروح شدم. در منطقه آلی پینک از توابع شهرستان دهگلان با نیروهای ضد انقلاب درگیر شدیم. ما موقعیت مناسبی نداشتیم و دشمن ارتفاعات را در دست گرفته بود و اجازه پیشروی به نیروهای سپاه را نمی داد. من تصمیم گرفتم به همراه یکی از رزمندگان تا نزدیکی دشمن پیش برویم. طی پیشروی توانستیم دو نفر از آن ها را هدف قرار دهیم، ولی یک آن قناصه چی تیری به طرف من شلیک کرد. تیر با بعد از برخورد به زیر بغل سمت راستم از سمت چپم بیرون زد. بر اثر ضرب گلوله زمین خوردم. خیلی سریع خودم را جمع و جور کردم و در سینه کوه جان پناهی برای خودم یافتم. قناصه چی که دیده بود تیرش به هدف خورده خواست ببیند چه بلایی سر من آورده است. همین که سرش را جلو کشید، با اسلحه ژ3 زیر چانه اش را هدف قرار دادم. تیر از زیر چانه عبور کرده بود و از بالای سرش بیرون زده بود. با چشمان خودم دیدم که کلاهش از روی سرش به سمت پشت پرتاب شد واسلحه از دستش به پایین قله افتاد.

 

اسلحه اش را برداشتم و به هر سختی بود خودم را به عقب کشیدم و به حاج عابد ـ فرمانده عملیات ـ گفتم تیر خورده ام. وقتی حاج عابد محل اصابت گلوله را دید، از تعجب دهانش باز مانده بود. هاج و واج ماند بود که این گلوله چطور مرا نکشته است.

 

البته گلوله به نقاط حیاتی من مثل قلب، ستون مهره ها ونخاع و ریه ها نخورده بود و با عبوری از بین اعضای حیاتی بدنم از سمت دیگر بدنم خارج شده بود.

 

زمانی که سوار آمبولانس شدم، دهانم خشک شده بود و نمی توانستم کلمه ای حرف بزنم. ابتدا به همدان و از آنجا به تهران اعزام شدم. پزشکم می گفت: چند ماهی میهمان ما هستی، ولی یک هفته بیشتر نمی توانستم آنجا بمانم و بعد از یک هفته با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم و دوباره راهی گردان عملیاتی شدم.

 

البته زمانیکه مهاجران به کرمانشاه رفت بودندـ سال 58، 59 ـ ، من در شهرستان قروه با نیروهای سپاه همکاری می کردم. از من خواسته شد که به روستای گنجی حد فاصل قروه ـ دهگلان بروم و از تعداد نیروهای دشمن اطلاعاتی به دست بیاوم. زمانی که به روستای گنجی رسیدم، توسط نیروهای ضد انقلاب به اسارت درآمدم، چند روزی تحت شکنجه های وحشیانه آن ها قرار داشتم، یکی از نیروهای ضد انقلاب پای راستم را داغ می کرد که آثارش تا به امروز روی پای چپم باقی ماده است.

 

وقتی یک گلوله سربی داغ وارد بدن انسان می شود، بدن سست می شود که خواب سنگینی بر شخص حاکم می شود. با اولین قطرات خونی که از بدن خارج می شود، عطش فرد بالا می رود و زبانش خشک می شود؛ انگار خاک در دهان انسان ریخته باشند. خوردن آب هم باعث خون ریزی می شود و حتی قطره آبی هم پیدا نمی کنی که روی زبانت بریزی.