تاریخ ارسال : چهارشنبه 16 دی 1394 / 08:33|کد خبر : 55

خبر » از شناسایی توسط جاسوس گروهک ها تا انتقال به زندان دوله تو

از شناسایی توسط جاسوس گروهک ها تا انتقال به زندان دوله تو

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت اول از سلسله خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد نعمت الله وهابی از ظلم و ستم گروهک های ضد انقلاب در حق مردم کردستان و به دنبال آن گرایش مردم سنندج به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد و هم چنین آغاز فعالیت و هم کاری نعمت الله وهابی با سازمان پیشمرگان مسلمان کرد گفتیم. در این قسمت ادامه خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد نعمت الله وهابی را از زبان این رزمنده سپاه اسلام منتشر می کنیم.

 

ظهر روزهای پنج شنبه و بعد از تعطیلی مغازه لحاف دوزی، ساکم را جمع می کردم و به کرمانشاه می رفتم. چند تیکه لباس هم داخل ساک می انداختم و سوار مینی بوس می شدم. تمام اطلاعات و اخباری را که قرار بود در اختیار شهید بروجردی، شهید چاپاری و یا مامو رحیم قرار دهم در ذهنم ذخیره می کردم. زمانی که به کرمانشاه می رسیدم، سریع خودم را به سپاه کرمانشاه می رساندم و تمام اخبار و اتفاقات شهر سنندج را مو به مو برایشان تعریف می کردم. بعد از اینکه کارم تمام می شد، مقداری اعلامیه و یا نامه امام خمینی(ره) و یا سپاه و سازمان پیشمرگان مسلمان کرد را تحویل می گرفتم و به طرف ترمینال به راه می افتادم.

 

قبل از اینکه به طرف ترمینال کرمانشاه حرکت کنم، مقداری از اعلامیه ها را زیر لباس هایم مخفی می کردم، که اگر ساکم لو رفت، تعدادی اعلامیه در دست داشته باشم و دست خالی به سنندج برنگردم. همین که به ترمینال می رسیدم، ساک را زیر یکی از صندلی های مینی بوس که کمی از فاصله داشت جاسازی می کردم که اگر ساک توسط گروهکی ها لو رفت، کسی به من شک نکند.

 

بعد از اینکه به ترمینال سنندج می رسیم، سریع ساک را بر می داشتم و به خانه می رفتم. شب همراه دوستانم تعدادی از اعلامیه ها را در سطح شهر پخش می کردیم و تعدادی را نیز روز بعد در نماز جمعه و در صف نمازگزاران تقسیم می کردیم.

 

این کار همیشگی من بود و تا مدتی که نیروهای سازمان در کرمانشاه بودند، هر پنج شنبه این کار را انجام می دادم.

 

یکی از رزمندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد به نام کاک امین هر وقت مرا می دید با خنده و به شوخی می گفت: «تو با این هیکل کوچکت می خواهی چه کار کنی؟» من هم در جواب کاک امین می گفتم: بالاخره خواهی دید که من با همین هیکل کوچکم کارهای بزرگ انجام خواهم داد.

 

بعد از اینکه رزمندگان سپاه اسلام، شهرستان کامیاران را پاکسازی کردند، کار من تا حدودی راحت شده بود. حالا برای رساندن اخبار شهر سنندج به نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد به شهرستان کامیاران می رفتم و بعد از تحویل گرفتن مقداری اعلامیه و نامه امام خمینی(ره) به سنندج می آمدم.

 

در آخرین سفری که از کامیاران به سنندج می آمدم، 2.500 برگ اعلامیه را همراه داشتم؛ مقداری را در ساک و مقداری را هم زیر لباس هایم مخفی کرده بودم. بعد از اینکه سوار مینی بوس شدم، به طرف سنندج به راه افتادیم. در اولین تونل نیروهای حزب دموکرات ایست بازرسی قرار داده بودند. یکی از نیروهای حزب دموکرات وارد مینی بوس شد و خطاب به من گفت: بیا پایین ... .

 

همین که از ماشین پیاده شدم، چشمم به دختر جوانی افتاد که در شهر کامیاران، چند مرتبه دیده بودمش؛ فهمیدم که لو رفته ام.

 

در شهر کامیاران این دختر جوان را چند بار دیده بودم، ولی به دلیل اینکه چادری بود، فکرش را نمی کردم که جاسوس حزب دموکرات باشد و قصدش از چرخیدن در شهر، تعقیب من باشد.

 

آن مردم گفت: این ساک متعلق به توست؟

 

ـ آری این ساک من است.

 

نیروهای حزب دموکرات با توهین هایی رکیک قصد سرزنشم را داشتند، ولی من هم کم نیاوردم و گفتم: شماها هدفی را دنبال می کنید و من هم در زندگی هدفی دارم و هدفم نیز برایم مهم است، من برای رسیدن به هدفم از بذل جان نیز دریغ نمی کنم.

 

شخصی که مسئولیت ایست بازرسی را بر عهده داشت گفت: انگار تو از نیروهای وفادار خمینی هستی؟ من هم گفتم: آری جانم را هم برای انقلاب اسلامی و امام خمینی می دهم بدون اینکه ادعایی داشته باشم.

 

من را همراه تعدادی از نیروهایشان به سنندج منتقل کردند. بعد از اینکه در سنندج به کارهایم رسیدگی کردند، یکی از آن ها گفت: این شخص اطلاعات بسیاری در اختیار دارد و باید توسط شخص دکتر قاسملو محاکمه شود. آن شب در سنندج به شدت مرا کتک زدند و قرار شد فردا به مهاباد منتقل شوم.

 

زمانی که به مهاباد رسیدم، مرا به داخل اتاقی راهنمایی کردند. اتاق 4 متر در 5 متر بود، ولی نزدیک به صد نفر از مردم مظلوم کرد را در آن زندانی کرده بودند. خیلی از این افراد فقط به دلیل ایکه امام خیمینی(ره) را دوست داشتند در این مکان گرفتار شده بودند. بسیاری از این افراد حتی توانایی استفاده از سلاح را هم نداشتند، و فقط به دلیل محبت قلبی نسبت به نظام، انقلاب و امام خمینی (ره) دستگیر و در این مکان تنگ و تاریک محبوس شده بودند. گروهک ها حتی وقتی می فهمیدند کسی اهل مسجد، نماز و قرآن است به او نیز رحم نمی کردند و به زور او را روانه زندان می کردند.

 

یک شب در مهاباد ماندیم و صبح روز بعد من را همراه چند نفر دیگر به پیرانشهر بردند. می گفتند: قاسملو در پیرانشهر منتظر شماست. دست بسته و چشم بسته سوار ماشین شدیم تا به پیرانشهر رسیدیم، حتی یکی از نیروهای حزب دموکرات می گفت: این ها خیلی خطرناک هستند باید پاهایشان را هم محکم ببنیدم. زمانی که به پیرانشهر رسیدیم ما را از ماشین پیاده کردند و گفتند: باید از اینجا به بعد پیاده حرکت کنیم.

 

با پای پیاده و دستانی بسته از پیرانشهر به طرف دوله تو به راه افتادیم. نزدیک غروب آفتاب به دوله تو رسیدیم. زندان دوله تو حدود یک ساعتی از روستای دوله تو فاصله داشت. یک ساختمان کهنه که قبلاً محل نگهداری چهارپا بوده را به زندان تبدیل کرده بودند و زندانیان را در آنجا نگهداری می کردند و یک ساختمان تر و تمیز را با فاصله چند متری از زندان برای خودشان ساخته بودند. داخل زندان پر بود از نیروهای ارتشی، پاسدار، پیشمرگه های ملا مصطفی بارزانی(قیاده موقت) و تعداد دیگری که به نحوی با انقلاب اسلامی ارتباط داشتند.

 

من از نیروهای قیاده موقت پرسیدم، مگر شما پیشمرگه های ملا مصطفی بارزانی نیستید؟ پس در این زندان چه می کنید؟ یکی از آن ها گفت: در میان ما نیز تعدادی به انقلاب اسلامی ایران و آقای خمینی وفادار هستند و تعدادی نیز طرفدار گروهک های معاند نظام انقلابی هستند. حال ما به دلیل گرایش نسبت به انقلاب اسلامی و آقای خمینی در بند این از خدا بی خبر های هستیم. نیروهای قیاده با اینکه عراقی بودند، ولی خودشان را پیشمرگ امام خمینی معرفی می کردند.

 

شب اول در زندان دوله تو با دوستان جدیدی آشنا شدم. تهرانی، اصفهانی، ترک، کرد، عراقی، همه و همه به علت علاقه به امام و انقلاب در این زندان محبوس شده بودند.

 

قسمت دوم/