تاریخ ارسال : پنجشنبه 24 دی 1394 / 09:35|کد خبر : 79

خبر » بمب هایی که شش گل یک باغ سبز و خرم را پرپر کرد

بمب هایی که شش گل یک باغ سبز و خرم را پرپر کرد

 

بمباران بیست و هشتم دیماه سال 1365 شهرستان سنندج توسط جنگنده های عراقی، خانواده های زیادی را داغدار کرد. متن زیر از زبان منصور دانانیائی است که در این حادثه تلخ، شش تن از اعضای خانواده اش را از دست داد.


 

به گزارش پیشمرگ روح الله، شب بود و همه دور هم نشسته بودیم و شادمان و خندان لحظات خوش زندگی را ورق می زدیم و به صبح می رساندیم. بعد از صرف صبحانه با تاکسی ام به داخل شهر رفتم تا رزق و روزی خود و خانواده ام را تأمین نمایم.

 

همواره احساس می کردم زندگی راحتی دارم و همه اعضای خانواده از دستم راضی هستند. هنگامی که جهت صرف نهار و شام به منزل می آمدم بچه هایم دورم را می گرفتند و با آن ها بازی می کردم و سر و صورتشان را می بوسیدم و به این طریق خستگی کار از بدنم بیرون می رفت.

 

ساعت 12 ظهر بود که برای خوردن نهار به خانه آمدم، همسرم نهار را آماده کرده بود و همه بر سر سفره نشستیم و نهارمان را خوردیم. بعد از خوردن نهار با خانواده خداحافظی کردم و برای کسب روزی حلال، تاکسی را روشن کردم که به داخل شهر بروم. احساس می کردم خداحافظی از خانواده برایم سخت شده است. با احساس خطری که کرده بودم، ناچار ماشین را خاموش کردم و چند دقیقه ای صبر کردم و دوباره به راه افتادم. گویا ماشین با زبان بی زبانی می خواست مرا از رفتن باز دارد؛ ای کاش آن روز ماشینم آتش می گرفت و هیچ گاه از منزل بیرون نمی رفتم ولی قسمت چنین بود که از خانه خارج شوم.

 

در داخل شهر مشغول مسافر کشی بودم که صدای آژیرِ خطر بلند شد، تاکسی را گوشه ای پارک کردم و خود و مسافرین از ماشین پیاده شدیم و در گوشه ای پناه گرفتیم. با چشمان خودم دیدم که چهار فروند جنگنده در آسمان ظاهر شدند. غرّش جنگنده های عراقی مردم را به وحشت انداخته بود و مردم سراسیمه اینطرف و آنطرف می دویدند. از گوشه و کنار شهر صدای دلخراش انفجار بمب به گوش می رسید. با چشمان خودم می دیدم که هواپیماهای عراقی بمب ها را در نقاط مختلف شهر می ریزند. گفتم: خداوندا! خانواده ام را از این خطر محفوظ بدار.

 

بعد از ناپدید شدن هواپیماهای عراقی، صدای مهیب انفجار بمب ها نیز خاموش شد. سوار ماشین شدم و آرام آرام بسوی منزل حرکت کردم، دود تمام شهر را گرفته بود. وقتی به میدان انقلاب رسیدم سه نفر مجروح را برداشتم و به بیمارستان انتقال دادم. در هنگام رانندگی دست و پای خود را گم کرده بودم و هراسان رانندگی می کردم تا به نزدیکی محلی که در آن ساکن بودیم، رسیدم.

 

از دور که به خانه نگاه می کردم، اثری از خانه نمانده بود. لحظه ای احساس کردم که خواب می بینم ولی نه واقعی بود و بمب مستقیم به خانه ما اصابت کرده بود و تمام خانه با خاک یکسان شده بود. هراسان و گریان به دنبال همسر و فرزندانم می گشتم و آن ها صدا می زدم: حبیبه، فؤاد، فرانک، فرشاد، فرید و فرامرز. ولی پاسخی نمی شنیدم.

 

با عجله خاک ها را کنار می زدم. لودر شهرداری هم مشغول کنار زدن خاک ها بود. ناگهان فؤاد فرزند دلبندم با تیغه لودر بالا آمد. در این هنگام پس از جستجوی مجدد بقیه افراد خانواده ام یکی پس از دیگری از دل خاک بیرون آمدند. ناامید شده بودم و چند بار خودم را جلوی لودر انداختم تا دیگر شاهد این ماجرا نباشم، ولی راننده، لودر را متوقف می کرد و مردم نیز دستانم را می گرفتند و به گوشه ای می بردند.

 

داستان زندگیم، شکل تکان دهنده ای به خود گرفته بود. در آن هنگام که جنازه ها را از زیر خاک بیرون می کشیدند، ناگهان چشمم به عروسک فرزندم افتاد. این عروسک طوری روی خاک قرار گرفته بود که دستانش رو به آسمان بود، گویا عروسک نیز همبازی خود را از خدا طلب می کرد. به آرامی عروسک را برداشتم و به عنوان تنها یادگار فرزندانم نزد خود نگاه داشتم. پس از گذشت سال ها از این ماجرا هنوز آن روز تلخ را فراموش نکرده ام.