شهدای اطلاعات سپاه کردستان
تاریخ ارسال : دوشنبه 20 دی 1395 / 10:46|کد خبر : 957

خبر » نیروهای کومله ناخن های پای پدرم را کشیده بودند

نیروهای کومله ناخن های پای پدرم را کشیده بودند

 

پدرم به زحمت خودش را به ما رساند و کنار ما نشست. چند لحظه بعد متوجه جوراب های خونی پدرم شدیم. دلیلش را پرسیدم و در نهایت پدرم با اکره فراوان گفت: نیروهای گروهک کومله ناخن های پایم را کشیده اند.


 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از سلسله خاطرات شهید اسماعیل اسماعیل زاده، طنین صوت دل نشین تلاوت قرآن این مجاهد را در محوطه زندان کومله منتشر کردیم. ادامه خاطرات شهید اسماعیل اسماعیل زاده را از زبان فرزند این شهید گرانقدر می توانید مشاهده نمایید.

 

در طول مدتی که پدرم در زندان کومله گرفتار بود، بارها و بارها من به اتفاق مادرم به زندان کومله می رفتم؛ من گوشه چادر مادرم را می گرفتم و به دیدار پدرم می رفتم. هر بار که پدرم را می دیدم احساس می کردم نسبت به سری قبل شکسته تر شده است، اما پدرم آنقدر تودار بود که از بیان میزان و کیفیت شکنجه های گروهک کومله خود داری می کرد.

 

اگر چه پدرم درباره شکنجه شدنش چیزی نمی گفت، ولی ما به عینه می دیدم که ایشان هر روز نسبت به روز قبل شکسته تر شده است. دور بودن از پدر و آرزوی دیدن پدر باعث می شد کمتر متوجه چهره رنج کشیده پدر باشم، ولی حضور در کنار مادر و دیدن غم و اندوه مادر باعث می شد که غم و اندوه را در چهره ایشان ببینیم. مادرم آزاد بود، ولی انگار بیشتر از پدرم در حبس بود. هر روز که از اسارت پدرم سپری می شد، مادرم به اندازه یک سال پیرتر می شد.

 

یک روز که به اتفاق مادرم به ملاقات پدرم رفته بودم، مادرم دست من را گرفت و به مسئولین زندان کومله گفت: به خاطر این طفل معصوم، همسرم را آزاد کنید. زندان بان در زندان را باز کرد و به پدرم گفت: آزادی و می توانی بروی. اما پدرم به مادرم گفت: دیگر هیچ وقت به خاطر رهایی من از بند زندان، به این از خدا بی خبرها التماس نکن. من مرگ باعزت را به آزاد شدن همراه با التماس به این افراد منفور ترجیح می دهم.

 

سپس زندان بان رو کرد به مادرم و گفت: می بینی همسرت حاضر نیست به جرم همکاری با حکومت مرکزی ایران از ما عذرخواهی کند، آنگاه شما می خواهید ما او را آزاد کنیم؛ اگر تمام زندانیان این زندان آزاد شوند، همسر تو همچنان در بند باقی خواهد ماند.

 

پدرم آنقدر از نیروهای کومله نفرت داشت که مدام به مادرم می گفت: دیگر حق نداری به زندان بیایی و برای آزادی من به این از خدا بی خبرها التماس کنی. اما مادرم دست بردار نبود و برای آزادی پدرم تلاش می کرد.

 

پدرم حدود سه ماه در مقر کومله واقع در خیابان 17 شهریور سنندج زندانی بود و بعد از آن مطلع شدیم که زندانیان کومله به روستای کیلانه از توابع بخش مرکزی شهرستان سنندج منتقل شده اند. البته حدود دو هفته ای از محل جدید زندان اسرا بی اطلاع بودیم تا اینکه در نهایت متوجه شدیم به روستای کیلانه منتقل شده اند. من به همراه مادر، عمو و عمه برای دیدار با پدر به روستای کیلانه رفتیم.

 

وقتی به روستای کیلانه رسیدیم، خودمان را معرفی کردیم و توسط نگهبان های مقر کومله به محل زندان رفتیم. ساختمان خرابه ای که یک درب زنگ زده داشت را به ما نشان دادند و گفتند: زندانی ها در آن زندان حضور دارند. چند لحظه صبر کنید تا بعد از انجام هماهنگی های لازم، با زندانی ملاقات داشته باشید.

 

چند دقیقه بعد درب زندان باز شد و پدرم لنگ لنگان و با دستانی بسته به طرف ما آمد. عمه ام با دیدن پدرم از خود بی خود شد و با داد و فریاد به طرف پدرم دوید. ناله و زاری عمه و مادرم و دیده چهره خسته پدرم باعث شد برای لحظاتی در بهت و حیرت فرو بروم.

 

پدرم به زحمت خودش را به ما رساند و کنار ما نشست. عمه و مادرم گریه می کردند و مدام دلیل لنگ لنگان راه رفتن پدرم را می پرسیدند. پدرم هم می گفت: اینجا هوا سرد است و به خاطر سرما کمی اذیت می شوم. چند لحظه بعد متوجه جوراب های خونی پدرم شدیم. دلیلش را پرسیدم و در نهایت پدرم با اکره فراوان گفت: نیروهای گروهک کومله ناخن های پایم را کشیده اند.

 

نیروهای ضد انقلاب برای اینکه ما متوجه شکنجه شدن پدرم نشویم، به زور یک جوراب کهنه و پاره به پدرم داده بودند تا بپوشد و ما متوجه مشکلات پدرم نشویم؛ در حالیکه در داخل هیچ وسیله گرمایشی برای زندانیان وجود نداشت و آن ها در بدترین شرایط زندگی می کردند.

 

پدرم برای اینکه ما ناراحت نشویم حتی از بیان نحوه شکنجه نیروهای ضد انقلاب هم طفره می رفت و می گفت: این ها عددی نیستند که بخواهند من را از راهی که انتخاب کرده ام باز گردانند. این شکنجه ها خللی در انگیزه و اراده من ایجاد نخواهد کرد.