شهدای اطلاعات سپاه کردستان

گزارش » حکایت «حسین رضایی»؛ پیام عاشقانه شهید به همسر یک روز قبل از شهادت +عکس

 

از داخل غار یکی از نیروهای پژاک خارج شده و از سمت راست به پهلوی حسین تیر اندازی می کند و حسین را به شهادت می رسانند.


 

به گزارش پیشمرگ روح الله، در شمال غرب نبردی برپا شده بود تا از این خاک دروازه ای به کربلا باز شود تا مردترین مردها در حسرت آن قافله عشق نمانند و این چنین شد.

 

و آن مردان خدایی در سحرگاهی به آرزویشان رسیدند. گویا همه با هم هم پیمان شده بودند که در یک روز پرواز کنند و امروز همسر شهید حسین رضایی روایت گر زندگی همسرش برای مشرق است.

 

 

آشنایی با شهید حسین رضایی

 


شهید حسین رضایی فرزند حاج زوار علی در ۱۶/۶/۱۳۵۷ در خانواده ای متدین و انقلابی در روستای طوغان از توابع شهرستان قروه استان کردستان به دنیا آمد.

 

طوغان روستای کوچکی است که مردان بزرگی را در خود پرورده است. در سفر مقام معظم رهبری به کردستان ‍‍این روستا به عنوان روستای نمونه ایثارگری شناخته شده است. دوران ابتدایی را در مدرسه زادگاه خود سپری نمود و پس از طی  مقطع راهنمایی در سال ۱۳۷۴ وارد دبیرستان سپاه پاسداران سنندج شد و بعد از فراغت از تحصیل در مقطع متوسطه در سال ۱۳۷۸ وارد دانشگاه امام حسین تهران شد.

 

وی پس از جذب در سپاه و طی مراحل آموزش مقدماتی رزمی به مدت دو سال دوره کاردانی را طی نمود و از سال ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۱ در سپاه کردستان خدمت کرد . سپس سال ۸۱ یگان ویژه صابرین نیروی زمینی سپاه تهران حسین و تعدادی دیگر از جوانان دلیر آن خطه را جذب نمود و ایشان به تهران منتقل شد .

 

او جوانی با ایمان و سرشار از عشق به ارزشهای الهی و اسلامی بود . بسیار به نماز اهمیت میداد. عاشق و مطیع رهبر خویش بود و در مسایل سیاسی بیانات رهبرش را معیار و ملاک عمل و حرف خویش قرار میداد.

 

حسین انسانی پرانرژی و فعال بود و همواره با انگیزه و با هدف تلاش میکرد و برای رسیدن به نتیجه هرگز خسته نمیشد. حسادت و کینه در وجود او دیده نمیشد. قلبی مهربان داشت و همواره خنده از لبانش جاری بود. بسیار شوخ طبع بود و اجتماعی و هرگز گوشه گیری را انتخاب نکرد. تعصب و غیرت از ویژگیهای روحی و اخلاقی این شهید بود. به همسر و خانواده اش بسیار احترام مینمود.

 

 

شهید به روایت همسر


حسین من را دیده بود و خودش آمد اول با پدرم صحبت کند. از سر کار کشاورزی اش، بی آنکه لباس هایش را عوض کند یا اینکه حتی خاک های لباس هایش را بتکاند. پدرم از ساده بودن و بی غل و غش بودن حسین خوشش آمد، حسین وقتی جواب مثبت را از پدرم گرفت، همراه با خانواده اش آمد. سال ۸۵ بود که به خواستگاری من آمد و بعد از سه ماه عقد کردیم تابستان بود و پائیز همان سال هم عروسی کردیم. حسین از کارش زیاد برای من نمی گفت، حسین اصلا مطلبی از اسرار نظامی رو پیش بنده مطرح نمی کرد؛ اینکه کجا می رود ، برای چه مأموریتی و حتی تاریخ برگشت را هم دقیق نمی گفت و اصلا به نحوی وانمود میکرد که من هیچ وقت نمی دانستم که حسین این همه مأموریت خطرناک می رود.

 

همیشه فکر میکردم که حسین یک پاسدار معمولی و پشت میزی هست حال آنکه او یکی از زبده ترین تکاوران نیروی مخصوص سپاه بود. حسین عادت داشت که هر وقت به منزل می آمد به مطالعه کتاب های نظامی بپردازد و در خصوص جدیدترین تجهیزات نظامی اطلاعات کسب کند و همیشه سعی داشت بیشتر بداند.

 

البته عموما بنده از کارهای حسین سر در نمی آوردم و زیاد هم حساس نمی شدم لیکن حسین هم عادی برخورد میکرد. حسین از نیروهای سردار شوشتری بود. حسین هیچ وقت از کارش برای من نمی گفت، تا اینکه سردار شوشتری و تعدادی از نیروهایش به شهادت رسیدند، از همان موقع بود که آرام آرام شروع کرد بگوید که احتمال دارد یا جانباز شود و یا شهید شود.

 

وقتی بیشتر دوستانش همراه سردار شوشتری شهید شدند، زندگی همراه با استرس و نگرانی من شروع شد، هر مرتبه که به ماموریت می رفت نگران بودم تا برگردد. از سردار شوشتری زیاد برایم می گفت که پشت سر سردار بودم ، موج انفجار را شنیدم، و همکارانم را با لباس خونی جا به جا می کردم.
 

 سال ۸۶ فرزند اول ما به دنیا آمد که نامش را محمد طاها گذاشتیم و سال ۹۰ هم دخترمان دنیا آمد که نامش را تارا گذاشتیم. حسین هر مرتبه که وقت خالی پیدا می کرد به روستا می رفت و به پدر و برادرش در کارهای کشاورزی کمک می کرد.

 

 

خصوصیات اخلاقی شهید

 

حسین خیلی دلسوز و البته شوخ طبع بود و علاقه  بسیار زیادی به بچه ها داشت، حسین در شرایط سختی بزرگ شده بود و من بعد از شهادتش بود که فهمیدم چقدر سختی کشیده است.

 

یک ماه قبل از آخرین ماموریتش، قرار بود به منزل پدرم برویم. وسط راه ماشین خراب شد، ما را گذاشت در اتوبوس و خودش رفت دنبال کارهای ماشین. بعد از یک هفته آمد دنبالم و به تهران رفتیم. مدام توی فکر بود و حرفی نمی زد، چایی و میوه برایش آوردم، نخورد و در سکوت به سر می برد.

 

زنی که پیشنهاد نامشروع به شهید داد

 

تا اینکه گفت: خانم من میترسم یک حرفی بزنم و شما به من بدبین شوید. ادامه داد: این مرتبه که می خواستم به خانه بیایم. مثل همیشه می خواستم چند نفری را سوار کنم تا تنها نباشم. یک آقایی ایستاده بود. برایش چراغ زدم تا بیاید سوار شود، اما وقتی من ماشین را نگه داشتم یک خانم آمد سوار شد و اتفاقا جلو هم سوار شد و من خجالت کشیدم بگویم که عقب بشین و یا اصلا سوار نشو، من هم مدام چراغ می زدم تا کسانی دیگر را هم سوار کنم. آن خانم گفت: چرا اینقدر چراغ میزنی تا کسی دیگر را سوار کنی، من خودم پول همه کسانی را که می خواهی سوار کنی را میدهم. من بی توجه به حرف آن خانم چراغ میزدم و تند میرفتم. تا اینکه خانم سر صحبت را باز کرد و بعد از چند دقیقه ای از من یک درخواست نامشروع داشت. تازه آنجا بود که متوجه شدم آن زن با یک فکر و هدف خبیثانه ای سوار ماشین من شده است. خواستم از ماشین پیاده اش کنم، ولی پیاده نشد. تا اینکه تهدید کردم اگر پیاده نشوی به اولین پلیس راه که رسیدیم تو را تحویل می دهم. تا این حرف را زدم ترسید و از ماشین پیاده شد. حس سبک شدن داشتم. بعد از اینکه این قضیه را برای من تعریف کرد، مدام با خودش صحبت می کرد، می گفت: اگر به گناه می افتادم جواب دوستان شهیدم را چه می دادم، جواب تو را چه می دادم، فردای قیامت چه کار می کردم. و شاید مزد شهادت به خاطر فرار از گناه بود که خداوند به حسین من داد.

 

 

بعد از اینکه تارا دخترمان به دنیا آمد مادرم پیش ما آمد، قرار بود حسین هم به ماموریت برود، مادرم گفت: حسین جان نمی شود این مرتبه را نروید، شما تازه بچه دارشده اید. حسین من را برد به اتاق و گفت : خون من از خون بقیه بچه های شهدا رنگین تر نیست. تا حسین این حرف را زد، گفتم : من راضی ام به این ماموریت برو.

 

پیام عاشقانه شهید به همسر یک روز قبل از شهادت

 

سالهای آخر همکاران حسین تعریف می کردند که نمی خوابید، مدام به آنها می گفته من دوست ندارم علمم را با خودم ببرم و شهید شوم. دوست دارم تا آنجا که توان دارم به شما یاد بدهم.

 

 

یک روز قبل از شهادتش به من پیام داد: سلام ای مادر فرزندانم، ای شیر زن دلیر من، ای آنکه در قلب من جز تو و فرزندانم هیچ کسی جایی ندارد، از اینکه سختی زندگی را با من تحمل کردی ممنونم. در سحرگاه ۱۳ شهریور سال ۹۰ گروه پیشتازی به فرماندهی سردار جعفرخانی به کوه جاسوسان حمله می کنند . به قدری حسین نترس و دلیر بود که تا بالای ارتفاع روی کانال نیروهای پژاک می رود و به صورت ایستاده شروع به شلیک گلوله می کند و تعداد زیادی از نیروهای پژاک را به رگبار بست و این امر باعث غافل گیری اولیه نیروهای پژاک از این عمل شد تا اینکه از داخل غار یکی از نیروهای پژاک خارج شده و از سمت راست به پهلوی حسین تیر اندازی می کند و حسین را به شهادت می رسانند.